در محضر خورشید
درسهایـى از تفسیـر سـوره نـور
(قسمت دوازدهـم)

سیدضیإ مرتضوى

 

 


ان الذیـن یرمون المحصنات الغافلات المـومنات لعنـوا فـى الـدنیا و الاخـره و لهم عذاب عظیـم یـوم تشهد علیهم السنتهم و ایـدیهم و ارجلهم بما کـانـوا یعملـون ((آیات 23 و 24))
اشاره اى دوباره:

چنان که در قسمتهاى گذشته ملاحظه شد مجمـوعه اى از آیات شریفه سـوره نـور, مربـوط به تهمت و شایعه اى مـى باشـد که در باره یکـى از همسـران پیامبـر اکـرم(ص) تـوسط منافقان و با ساده لـوحى و مسامحه جمعى از مسلمانان رواج یافت و مـوجبات ناراحتى شـدیـد پیـامبـر بزرگـوار(ص) و مسلمـانـان را فـراهـم سـاخت.
جریانى که قرآن کریـم با تعبیر ((افک)) در یازدهمین آیه ایـن سوره که آغاز آیات مربـوط به این موضـوع مى باشد, از آن نام برده است. دو آیه اى که در ایـن قسمت به شـرح و تفسیـر آن پـرداخته مـى شـود نیز در ادامه همان آیـات و به همـان منـاسبت مى باشد. هنـوز دو آیه دیگر نیز مرتبط به جریان یادشده مانده است که در قسمت بعد پى خواهیم گرفت.
روشـن است جریان افک با شرحى که گذشت به خاطر اهمیت اجتماعى آن و مسایل جنبى آن و تإثیر ویرانگرى که مى تـوانست در جامعه اسلامـى و علقه هاى اعتقادى مسلمانان بر جاى گذارد, اینگـونه و به این تفصیل در ایـن آیات مـورد تـوجه قرار گرفته است و طبعا پـدیده هایـى این چنیـن که در جامعه اسلامـى, رإس هرم مـدیریت و رهبرى آن و رشته هاى اعتقادى و عاطفـى مردم را مورد تعرض قرار مـى دهـد, مـوضـوعاتـى پراهمیت مى باشند که از یک سو, اهتمام درخـور را مـى طلبـد و از سـوى دیگر, تنها تـدبیر و چاره اندیشـى عاقلانه و جامع نگرى است که مـى تـواند جامعه و مدیریت آن را از چنیـن بحرانهایى به سلامت عبور دهد.
و این مـوضـوعى بـس مهم است که نمى تـوان در ایـن مختصر به تفصیل به آن پرداخت و باید در فرصتى دیگر به شرح آن نشست.

شرح کلى:
دو آیه مـورد بحث, سرانجام کسانـى را بازگـو مـى کند که به زنان پاکدامـن مسلمان تهمت مى زنند و در حالـى که ایـن زنان از جایى خبر ندارند متهم به روابط نامشروع مـى گردند. این افراد, هم در دنیا و هـم در آخرت مـورد لعن و نفریـن انـد و فرداى قیامت, اعضاى بدنشان گـواه کارهاى ناپسندشان خـواهد بـود و چه ناپسندى بالاتر از اینکه انسان پاکدامـن و بى دفاعى مورد بدتریـن تهمت قرار گیرد و وجهه اجتماعى او به زشت ترین شکل لکه دار گردد.
در ایـن آیـات به واقعیت بزرگـى اشـاره شـده است که از نقطه نظر معرفتـى و بینـش تـوحیدى, و از منظر آیات قرآن, مـوضـوع و حقیقت مهمى به شمار مـى رود و آن عبارت است از شهادت و نطق همه مـوجـودات, آن هـم به معنـاى حقیقى آن.

نکات ادبى:
محصنات: پیشتـر در چهارمین آیه ایـن سـوره, در باره کلمه ((محصنات)) که هـم ریشه با ((احصان)) است توضیح دادیـم. ((احصان)) در فقه, در بخش مباحث مربوط به حدود, تعریف اصطلاحـى خاص خـود را دارد که البته متناسب با معناى لغوى آن نیز مـى باشد.
آنچه در ایـن آیه مـورد نظر است, نه معنـاى فقهى, بلکه همـان مفهومـى است که در چهارمیـن آیه سـوره گذشت و تعبیر ((پاکدامـن)) مـى تـواند بازگـو کننده آن باشد.
((لعنـوا)): چنان که مى بینید این فعل به صـورت مجهول بیان شده است و اینکه ایـن ((لعنت)) تـوسط چه کسى صورت مى گیرد به آن تصریح نشده است. شاید به خاطر وضوح آن باشد که ایـن ((لعنت)) از سـوى خداوند و اولیاى درگاه او است. در چگـونگى انجام لعان, چنان که در آیه هفتـم گذشت دیدید که مرد مـى گفت ((لعنت خدا بر او باد اگر در ایـن نسبتـى که مـى دهـد دروغگـو بـاشـد.)) شـرح تفصیلى:
((ان الذیـن یرمون المحصنات الغافلات المـومنات لعنـوا فـى الدنیا و الاخره و لهم عذاب عظیم)) مفاد اجمالى این آیه شریفه ایـن است که آنهایى که به زنان پاکدامـن بـى خبر باایمان, نسبت نارواى روابط نامشروع مى دهند, در دنیا و آخرت لعنت شده اند و عذاب بزرگى دادند.
((یـرمـون)) که از ریشه ((رمى)) مـى باشـد همان گـونه که در آیات نخست سـوره نیز آمـده بـود اشاره به متهم ساختـن و افترا بستـن است, منتها خصـوص افتـراى روابط نامشروع یعنى زنا. ((رمـى)) در اصل به معناى انداختـن و پرتاب کردن است. همانند ((قذف)) که آن نیز در اصل به معناى پرتاب کردن مى باشد. گـویا که شخص تهمت زننده (قـاذف) ایـن نسبت را همـاننـد سنگ یـا تیـرى به طـرف متهم مـى انـدازد.
در اشـاره به زنـانـى که مـورد اتهام قـرار مـى گیـرنـد سه تعبیـر ((محصنات)), ((غافلات)) و ((مـومنـات)) به عنـوان وصف آنـان آمده است.
معناى ایمان که در اینجا ظاهرا نشان دهنده پاىبنـدى ایـن دسته از زنان به ظواهـر و احکام شرع مى باشد, روشـن است. ((احصان)) را نیز شرح دادیم. لکن صفت ((غافلات)) مى تواند به یکى از دو منظور باشد:
الف) نهایت پاکدامنى و بى اعتنایى به آلـودگیهاى جنسى که گـویى آنان اصلا از ایـن امور بى خبرند.
ب) بـى خبـرى از نسبت ناروایـى که به آنان داده شـده است و لذا بلافـاصله در صـدد دفـاع از خـویـش بـرنمـىآینـد. به نظر مـى رسـد ایـن وجه منـاسب تـر بـاشد.
روشـن است متهم ساختـن زن پاکدامن (محصنه) چه غافل باشد چه نباشـد, و چه مـومـن باشد و چه نباشـد, حرام است. بنابرایـن آوردن دو وصف دیگر تإکیـدى است بر عظمت این گناه و ستمى که در حق یک انسان بـى گناه روا داشته مى شـود. این است که چنیـن افرادى در دنیا و آخرت مـورد لعن و نفریـن مى باشند و عذاب بزرگى در انتظار آنان است. علاوه, قبلا خـواندید که اینان از نظر حکـم شرعى و فقهى, محکـوم به حد قذف و محـرومیت از پذیـرش گـواهـى اشـان و محکـوم به فسق مـى بـاشند.
لعنت خداوند, همان دور شدن عملـى, از رحمت او مى باشد, و کسـى که از رحمت خداوند دور شـد دچـار ((عذاب عظیـم)) خـواهـد شـد. و به کار بـردن تعبیـر ماضـى در فعل ((لعنوا)) احتمالا اشاره به قطعى بـودن آن است. چنان که مى تـواند بیانگر شدت قبح ایـن کار باشـد, چـرا که ایـن دسته افـراد از قبل مـورد لعنت قـرار گـرفته انـد.
O پـدیـده هایـى این چنیـن که در جامعه اسلامـى, رإس هـرم مـدیریت و رهبـرى آن و رشته هاى اعتقادى و عاطفـى مردم را مورد تعرض قرار مـى دهـد, مـوضـوعاتـى پراهمیت مى باشند که از یک سو, اهتمام درخـور را مـى طلبـد و از سـوى دیگر, تنها تـدبیر و چاره اندیشـى عاقلانه و جامع نگرى است که مـى تـواند جامعه و مدیریت آن را از چنیـن بحرانهایى به سلامت عبور دهد.

عمومیت آیه:
این نکته را باید یادآورى نمود که ایـن آیه حتـى اگر در مجمـوعه آیات ((افک)) و در ارتباط با تهمتـى که به همسر پیامبر(ص) زدنـد نیز باشـد, چنان که فضا و سیاق آن نیز نشان مى دهد و ما در آغاز بخـش به آن اشاره کردیـم, ولى مفاد آن مـوضـوعى عام است و اختصاص به همسر حضرت(ص) نـدارد. بنابراین, تلاش بـرخـى از مفسـریـن در محـدود ساختـن آن به همسر پیامبر اکرم(ص) و در ردیف کفر قراردادن آن و در نتیجه ((لعنت)) را به ایـن معنا توجیه کردن, صحیح نیست. آیه عمومیت دارد و گناه بهتان هر چند نیز بزرگ باشد, مـوجب کفر نمـى شـود مگر اینکه به انکار خـداوند یا تکذیب پیامبر(ص) برگردد.
نکته دیگر در همین خصـوص ایـن است که آیه هر چنـد با تعابیر ((مذکر)) آمـده است ولى پرواضح است که حرمت تهمت زدن به زنان پاکدامـن و در نتیجه مشمول لعن و عذاب شدن اختصاص به مردان ندارد; زنان نیز اگر مرتکب چنین گناهى بشوند همیـن حکـم را دارند و اساسا ایـن گونه بیانات قرآن همانند اکثریت قاطع آیات, اختصاص به مردان نـدارد و تنها در بیان حکـم از الفاظى استفاده شـده که اصطلاحا مذکـر مـى باشنـد.
((یـوم تشهد علیهم إلسنتهم و إیدیهم و إرجلهم بما کانـوا یعملـون)) ایـن آیه در واقع ادامه آیه قبل مى باشد.
تـوضیح اینکه, در پـایان آیه قبل, جمله ((و لهم عذاب عظیـم)) به روشنـى از عذاب بزرگـى خبر مـى داد که در انتظار آنانى است که زنان پاکدامـن بـى گناه را متهم به زنا مى کنند و بدین گـونه آبروى آنان را مى برند. کلمه ((یوم)) در ایـن آیه, بیان کننده ظرف و زمان, آن عذاب مى باشد.
یعنى عذابى که از آن سخـن رفت روزى واقع خواهد شد که ((تشهد علیهم إلسنتهم و .
..)).
پس این آیه توضیحى بر آیه قبل مى باشد.
مفاد اجمالـى آن عبارت است از اینکه اینان عذابـى بزرگ در انتظارشان مى باشد, آن روزى که زبـان و دست و پـایشـان علیه آنـان نسبت به رفتـارى که در دنیا داشتنـد گواهى خواهد داد.
ضمایر غایب در کلمات بکار رفته, هر چند به همان افراد آیه پیـش بر مـى گردد ولـى حقیقتـى که در ایـن آیه به آن تصریح شده است, یعنى مـوضـوع شهادت جـوارح آدمـى, اختصاص به آنان نـدارد. آیات دیگرى نیز در ایـن باره وجـود دارد که نشان مـى دهد ایـن موضـوع عمومیت دارد. علاوه اینکه مـوضـوع شهادت زبان و دست و پا, ((رفتار)) اینها در دنیاست:
((بما کانـوا یعلمون)). و عمومیت ایـن مـوضـوع شامل تمام اعمال ناروا مى گردد, و ایـن خـود علاوه بر اینکه نشان مى دهد مسإله ((شهادت اعضا)) اختصاص به ((قذف)) و ایراد اتهام ناروا ندارد, حاکى از این است که محدود به ایـن افراد نیز نمى باشد.

شهادت جوارح:
شهادت در قیامت موضوعى کلى و پردامنه است که بررسى آن از حـوصله ایـن بحث بیرون است, چرا که جنبه هاى مختلفى را در بر مى گیرد و آیات زیادى نیز باید مـورد تـوجه قرار گیرد. از جمله شهادت خـداونـد تعالـى(1), گـواهـى پیامبران, بـویژه پیامبر خاتـم(ص)(2), شهادت کفار و مشـرکان علیه یکـدیگـر(3) و شهادت اعضإ و جـوارح که موضوع بحث کنونى مى باشد و آیات مربوط به آن, به صراحت از چشـم و گوش و دست و پا و پـوست و زبان به عنوان شهودى که فرداى قیامت علیه گنهکاران در محکمه عدل الهى شهادت مى دهند نام برده شده است و آیه ((و لا تقف ما لیـس لک به علـم, ان السمع و البصـر و الفـواد کل اولئک کان عنه مسـوولا))(4) نیز نشـان مـى دهـد که دل نیز به همراه چشم و گوش مورد سوال قرار مى گیرد.
به جز ایـن آیه و آیه مـورد بحث, آیات دیگـرى که دلیل بـر شهادت اعضإ و جـوارح انسان در حسابرسى قیامت مى باشد اینهاست:
((و یوم یحشـر اعدإ الله الـى النار فهم یـوزعون حتـى اذا ما جاووها شهد علیهم سمعهم و إبصارهم و جلودهم بما کانوا یعملون و قالوا لجلودهم لـم شهدتـم علینا قالـوا إنطقنا الله الذى إنطق کل شىء و هو خلقکـم اول مره و الیه ترجعون))(5) مفاد سه آیه مذکور ایـن است: روزى که دشمنان خداوند به جانب آتش گردآورى مى شوند و آنها براى پیـوستـن بقیه نگه داشته مـى شـوند تا آنگاه که به آتـش رسند گـوش و چشمها و پـوستهایشان, علیه آنان نسبت به رفتارى که داشته اند گواهى خـواهند داد.
آنها به پـوستهایشان مى گویند: براى چه به ضرر ما شهادت دادید؟ و آنها مى گـویند:
آن خداوندى که هر چیز را به سخـن آورد, ما را گـویا ساخت. و خـداوند شما را اول بـار آفـریـد و به سـوى او بـرگـردانـده مـى شـوید.
در آیه دیگـر یادآورى مى شـود که روز قیامت بـر دهان گنهکاران مهر زده مـى شـود و دستهاى آنان است که سخـن مى گوید و پاهاى آنان است که نسبت به عملکرد آنان گواهى مى دهد:
((الیـوم نختـم علـى إفـواههم و تکلمنا إیـدیهم و تشهد إرجلهم بمـا کـانـوا یکسبـون)).(6)
چگـونگـى شهادت اعضـإ و جوارح:
با تـوجه به آیات ذکر شده, اصل موضوع شهادت اعضإ و جـوارح انسان در روز قیامت, امرى تردیدناپذیر است. علاوه اینکه روایات متعددى نیز گویاى همیـن حقیقت مى باشد.
آنچه مـورد بحث و کنکاش مى باشد چگـونگى شهادت و نطق یاد شده است. تفسیر ارزشمند مجمع البیان, در شرح چگونگى ایـن شهادت, سه دیدگاه را بازگو نموده است. برخى نیز احتمال چهارمى را مطرح ساخته اند:
1ـ خداوند ساختارى را به این اعضإ خواهد داد که امکان سخـن گفتـن داشته باشند.
2ـ خـداونـد در اعضاى آدمـى, کلامـى را که متضمـن شهادت است ایجـاد مـى کنـد و در حقیقت, متکلم خود خداوند متعال است.
بنابراین, در این آیات, سخن گفتـن به گونه اى مجازى به جوارح نسبت داده شده است.
3ـ خداوند در ایـن اعضإ به نیابت از نطق واقعى, نشانه و علامتـى قرار مى دهد; به جز زبـان که به همـان شکل معمـول گـواهـى خـواهـد داد.
ایـن در حالـى است که یکـى از آیات گذشته به صـراحت خاطـرنشان ساخت که بـر دهان آنان مهر خواهیـم زد; پـس زبان چگونه به شکل معمول شهادت مى دهد؟ مجمع البیان یکى از این دو احتمال را یادآور مى شود:
الف) دهـانها در حـالـى که بسته است, زبـانها بیـرون آمده است.
ب) بسته شـدن دهـان, هنگـام شهادت دست و پـا مـى بـاشـد نه همیشه.
4ـ برخـى نیز منظور از شهادت در آیات یادشـده را همان شهادت و دلالت حال و وضعیت افراد بر ارتکاب گناه دانسته اند; یعنـى حال و وضع اینان گـواه گناهانشان خـواهد بود.

بررسى دیدگاهها:
آیات یادشده به وضـوح دلالت مـى کنـد که اعضاى نامبرده شـده مستقیما خـود گـواهـى مى دهند و سخـن مى گویند. از ایـن رو دیدگاهها و گفته هاى یادشده با ظاهر بلکه صریح ایـن آیات همخوانى ندارد; به جز قول نخست که مى تـوان آن را بر معناى مورد قبـول منطبق ساخت, چنان که خواهد آمد. در اینجا تـوضیح بیشتر در باره ایـن آیات و نیز ارزیابـى دیـدگاههاى یاد شـده را به کمک تفسیر ارزشمنـد المیزان پـى مـى گیریـم.
معناى شهادت اعضإ:
گواهـى اعضإ یا قـواى انسانـى در روز قیامت عبارت است از گزارش و بازگـو کـردن گناهانـى که این اعضإ در دنیا شاهد و ناظر بـوده اند. بر این اساس, ایـن شهادت, در واقع ادإ همـان چیزى است که عهده دار شـده و حـامل آن گشته انـد, و اگـر ایـن عهده دارى و تحمل و نظارت از همـان دنیـا و هنگـام عمل نبـود و تنها به ایـن جهت باشد که خداوند آنها را در قیامت داراى شعور و قدرت نطق مـى کند, و آنها تازه در آنجـاست که نسبت به اعمال و صحنه هاى گذشته آگاه مـى شـونـد, و یا اینکه خـداونـد صـدایـى را در آنها ایجاد مـى کند, بـدون اینکه خـود ادراک و شعورى داشته باشند, دیگر شهادت دادن صـدق نمى کرد, و نسبت به فـرد مجـرمى که گناه را انکار مـى کـرد, اتمام حجت از این راه, معنا نـداشت. بنابـرایـن, هیچ یک از دیـدگاهها و احتمالات یادشده نمى تواند مورد قبول باشد.

شهادت یعنى چه؟
ظاهر آیات مورد بحث نشان دهنده ایـن امر است که شهادت ((گـوش)) و ((چشـم)) عبارت از ادإ و ارائه چیزى است که شنیده و دیده اند, حتـى نسبت به آن دسته از گناهانى که به وسیله ایـن دو صـورت نگرفته است. مانند اینکه گوش گواهى دهد که آیات الهى را که بر او خوانده مى شد شنید, ولى صاحبـش از آنها روى گرداند, و یا اینکه شنید که صاحب گـوش, سخـن کفرآمیز بر زبان مـى راند, و نیز ماننـد شهادت چشـم به اینکه نشانه هاى یگانگـى خـداى تعالى را دید ولـى صاحب چشـم به آنها تـوجهى نکرد, و یا ناظر گـوش کردن صاحب چشـم به غیبت و یا سایر محرمات بـوده است. چنان که در ایـن آیه اشاره شده است:
((و لا تقف مـا لیـس لک به علـم ان السمع و البصـر و الفـواد کل اولئک کان عنه مسوولا)).
بنابراین, مـى تـوان گفت: گـوش و چشـم از ایـن نظر با سایر اعضإ تفاوت دارنـد و گواهى آنها شامل سایر گناهان فرد نیز مى شود; گناهانى که تـوسط سایر اعضا و قواى انسانى انجام شده است, ولى سایر اعضا, چـون دست و پا و پـوست, بر گناهانى شهادت خواهند داد که خـود وسیله انجام آنها بـوده اند. و علت اینکه مجرمیـن, تنها خطاب به پوستهایشان مى گویند: ((چرا علیه ما شهادت دادید؟)) را مى توان در همیـن تفاوت دانست. در ایـن خصـوص تـوضیح بیشتـرى خـواهـد آمد.

منظور از پوست:
آنچه از ظاهر آیه سـوره ((فصلت)) بر مىآید ایـن است که ((جلـود)) یعنى پـوستهاى بدن آدمى, شامل همه قسمتهاى پوست بدن مى شود و شهادت نیز مربـوط به همه گناهان و خـوشیهاى حرامى است که مستقلا و یا به کمک آنها انجام شده است. از ایـن رو عمومیت آن مى تـواند حتى شامل شهادت دست و پا نیز که در آیه 65 سوره ((یـس)) آمده گردد.
البته برخـى ایـن احتمال را مطرح ساخته انـد که ((جلـود)) یک تعبیر کنایـى است و منظور از آن همان شرمگاههاست که بـراى رعایت ادب, به گـونه اى کنایه اى از آن نام برده شده است.

چرا خطاب به پوست؟
مفـاد آیات سـوره ((فصلت)) چنان که ملاحظه کـردیـد ایـن بـود که گنهکاران بعد از شهادت اعضإ و جـوارح, خطاب به پـوستهاى بدنشان مـى گـویند که براى چه به ضرر ما گواهى دادید؟! ایـن پرسـش, یا در واقع اعتراض و سرزنشى است که نسبت به پوست بدن خویش, مى کنند, و یا پرسشى از سر شگفتى مى باشد تا علت ایـن شهادت را بدانند و از تعجب به در آیند.
اما اینکه چرا در میان اعضاى بـدن, تنها ایـن پـوستها هستنـد که مـورد پرسـش یا سرزنـش قرار مى گیرند و نه چشـم و گـوش؟ بدیـن خاطر مـى تـواند باشد که پـوست شخص گنهکار, بر چیزى گواهى مى دهد که خـودش مستقیما ابزار انجام آن بـوده است, برخلاف گـوش و چشـم که مـاننـد دیگـر شـاهـدان, گـواهـى بـر کـار دیگـران مـى دهند.
نطق عمومى به نظر مى رسد مهمترین و عمیقتریـن بخـش موضوع, حقیقتى است که پـوستها (جلـود) در مقام پاسخ به پرسـش مجرمین بازگـو مى کنند و آن ایـن جمله کـوتاه ولى پـرعمق و پـر راز و رمز است: ((إنطقنـا الله الذى إنطق کل شىء)).
خـداونـدى که همه چیز را به سخـن آورد مـا را به سخن آورد.
این جمله گویاى مسایل و حقایقى است که به فراخور حـوصله ایـن بحث, به برخى نکات در ایـن خصوص مى پردازیـم. نخست باید روشـن شـود که معناى ((نطق)) چیست؟ و طبیعى است که ایـن پـرسـش, پـرسـش از معنـاى حقیقـى آن مـى بـاشـد و نه مجازى.
نطق در معناى حقیقـى عبارت است از ((آشکار ساختـن آنچه در درون است از راه سخـن گفتن)).
بر اساس این معنا, ایـن نتیجه مهم گرفته خـواهـد شـد که نطق, مبتنـى بـر علـم و آگاهى قبلى است و از قراینى چون قول و تکلـم و شهادت و نطق که در آیات مورد بحث وجـود دارد بر مىآید که منظور از نطق در اینجا, همان معناى حقیقـى اش مى باشد. از ایـن رو شهادت اعضا عبارت است از نطق و سخـن گفتـن حقیقـى, و بـرخاسته از علـم و آگاهى قبلى نسبت به موارد شهادت. در حقیقت, اعضا, با توان سخـن گفتنى که خداوند به آنها مـى دهد, آنچه را از قبل شاهد آن بـوده اند و در نتیجه به آن علـم دارنـد آشکار مى سازنـد. با ایـن حساب مـى توانیم تـوضیح دهیـم که چرا قرآن در بیان پاسخ پـوستها, فعل ((گفتـن)) را با تعبیر ((قالوا)) و با بکارگیرى ((واو)) جمع که در افعال مـربـوط به صـاحبـان عقل استفـاده مـى شـود, آورده است.
تـوضیح اینکه, شهادت دادن و سخـن گفتـن, که از جزء شوون و کارهاى صاحبان عقل به شمار مى رود, در اینجا به جـوارح انسان نسبت داده شده است و ایـن به اعتبار همان علـم و آگاهـى قبلـى آنهاست و از ایـن جهت, همان شـإن مـوجـودات عاقل را پیـدا کرده اند. نکته دیگر ایـن است که آنچه جـوراح در قیامت ناچار به آن مى شوند, تنها همان تکلـم و نطق است ولـى آنچه را برملا مى سازند و شهادت مى دهند همانهاست که در دنیا, خود شاهد بـوده اند و از آن آگاهـى داشته اند و لذا شهادت بحقـى نیز خـواهد بود. مسإله قابل توجه, عمومیتى است که ایـن نطق دارا مى باشد و اختصاص به اعضاى آدمى ندارد. لذا وقتى از آنها پرسیده مى شـود چرا علیه ما شهادت دادید, مى گـویند خـداونـدى که همه چیز را به سخـن وا داشت مـا را به سخـن آورد.
لذا جایى براى پرسش اختصاصى وجود ندارد.

چگونگى نطق:
در بررسـى چگونگى شهادت اعضا, احتمالاتـى داده شده که بازگـو کردیـم; نظیر چنیـن گفته هـایـى در معنـاى به سخـن آوردن اعضـإ نیز وجود دارد.
برخـى گفته اند که خداوند, آگاهى و تـوانایى بر نطق را در اعضإ ایجاد مـى کند تا بتـوانند نطق کنند. برخى دیگر معتقدند خداوند, صداهایى را مانند سخـن گویندگان, در کنار این اعضإ ایجاد مـى کنـد. دسته سـوم, منظور از نطق در ایـن آیه را همان گـویایـى حال و وضعیت شخص مجرم شمـرده انـد که بـر گناه و جـرم او دلالت مـى کنـد.
روشـن است, شرح و تفسیر جمله ((إنطق کل شىء)) که گـویاى عمومیت نطق مى باشد, بر اساس این احتمالات سه گانه, کارى دشـوارتر خـواهد شـد و از ایـن رو برخـى گفته انـد منظور از ((کل شىء)) در ایـن جمله, عمومیت نسبت به خصوص موجـودات زنده اى مى باشد که قـدرت نطق دارند, زیـرا همه مـوجـودات داراى نطق حقیقـى نمـى باشنـد, و چنیـن تعابیرى را امرى رایج و معمول شمرده اند و به عنوان مثال, ایـن مـورد را از قرآن شاهد آورده اند که در باره توفانى که خداوند به سوى قوم عاد فرستاد, مشابه همیـن تعبیر به کار رفته است: ((تدمر کل شىء)).(7) تـوفانى که همه چیز را ویران مى کرد و در هـم مى ریخت. احتمال دیگرى که در این خصوص مطرح شده ایـن است که ((نطق)) در جمله ((إنطقنا)) به همان معناى حقیقـى اش مـى باشد ولـى در جمله بعدى ((إنطق کل شىء)) به معناى ((دلالت)) و گـویایى است. نتیجه اینکه عمـومیت ((کل شـىء)) باقـى است و شامل تمام موجودات مى گردد, چرا که هر مـوجـودى داراى گونه اى از گـویایى و دلالت مى باشد.
روشـن است که ایـن گفته هـا و تـوجیهات, همه مبتنـى بـر ایـن بینش است که تنها موجوداتى چون انسان, فرشته و جـن را زنده و ناطق بدانیم و سایر اشیا را آن گونه که در ظاهر مى بینیم, فاقد علـم و نطق بشماریـم. ولـى واقعیت ایـن است که ما هیچ دلیلى بر این تفکیک و دسته بندى نداریم و نمى تـوانیم ایـن مدعا را ثابت کنیـم که اشیإ دیگر, داراى شعور و آگاهـى نیستند. اگر ما نسبت به ذات و حقیقت مـوجـودات در پرده و محدودیت به سر مـى بریم و راهى براى آگاهى از واقعیت حال آنها نداریـم نمى تـواند دلیل بر انحصار ایـن واقعیت در همان چه در ظاهر مشاهده مى کنیـم باشد.
ایـن در حالى است که آیات قرآن بویژه آیات مربـوط به قیامت به روشنى عمـومیت یک نحوه علـم و شعور عمومى در موجـودات را مى رساند; شعور و علمى که اختصاص به جهان آخرت نـدارد و در این جهان نیز جارى و سارى است. علاوه اینکه ایـن ناآگاهـى و در حجاب بودن نسبت به همه افراد عمـومیت ندارد و بـوده اند و هستند انسانهایى که به فـراخـور درجه معرفت و میزان حقیقت یابـى اشان, ایـن پـرده را به کنارى زده انـد و حقایق عالم یا بخشى از آن را دیده اند و بینـش خـویـش را محصور در عالـم ((ملک)) نکـرده انـد بلکه به عالـم ((ملکـوت)) نیز راه یافته انـد. چنان که در باره حضـرت ابراهیم(ع) مى خـوانیم: ((و کذلک نرى ابراهیـم ملکوت السموات و الارض)).(8)
آگاهى و شعور موجودات:
از همیـن نقطه است که ایـن قسمت از بحث, مـرتبط و متصل به مفـاد و محتـواى آیات متعدد دیگرى مى شود که در زمینه شعور عمومى موجـودات و تسبیح آنها که در واقع یک نـوع بندگـى آنهاست وارد شده است, و خـود, زمینه گسترده اى را براى بحث و بررسـى پدید مىآورد. آیاتى چون:
((تسبح له السمـوات السبع و الارض و من فیهن و ان مـن شى الا یسبح بحمده و لکـن لا تفقهون تسبیحهم)).(9) ((یسبح لله ما فى السمـوات و ما فى الارض)).(10) و یا ایـن آیه شـریفه که هـدایت عمـومـى را بـراى کل مخلـوقـات یـادآور مـى گـردد:
((ربنا الذى إعطـى کل شـى خلقه ثـم هـدى)).(11) و یا آیه دیگـرى که از سجـده و کرنش هر آنچه در آسمانها و زمیـن است, خورشید و ماه و ستارگان و کوهها و درختان و چـارپـایـان و بسیـارى از مـردمـان یـاد مـى کند:
((یسجد له من فى السمـوات و مـن فى الارض و الشمـس و القمر و النجـوم و الجبال و الشجر و الدواب و کثیر مـن الناس)).(12) و به نـوشته حضرت امام خمینـى ((پرواضح است که تسبیح و تقدیـس و ثناى حق تعالـى, مستلزم علـم و معرفت به مقام مقدس حق و صفات جلال و جمال است, و بدون هیچ گـونه معرفتـى و علمى متحقق نشـود, و در اخبار شریفه به طـورى ایـن مطلب شـریف را با صراحت لهجه بیان فرمـودنـد که به هیچ وجه قابل تـوجیه و تـإویل نیست, ولـى اهل حجـاب و محجـوبیـن از معارف الهیه از اهل فلسفه رسمیه و مجادلات کلامیه, تإویل کلام خـداوند کـردنـد به تإویلات بارده اى که علاوه بـر مخالفت با ظواهر آیات و نصـوص آن, در بعضـى مـوارد مثل قضیه تکلـم نمل [مـورچه] در سـوره مبـارکه نمل و مخـالفت بـا نصـوص کثیره وارده از ائمه اطهار علیهم السلام, مخالف با بـرهان متیـن حکمى نیز مـى باشـد.))(13) و در جاى دیگـر با تإکید بـر اینکه ((سـریان حیات و تسبیح شعورى علمـى اشیإ را بایـد از ضروریات فلسفه عالیه و مسلمات ارباب شـرایع و عرفان محسـوب داشت)) و بـا اشاره به اینکه حقیقت وجود, عیـن شعور و علـم و اراده و قدرت و حیات و سایر شوون حیاتى مى باشد, به گونه اى که اگر چیزى را علـم و حیات مطلقا, نباشد, وجود نیست, یادآور شده اند:
((اگـر به ریاضات معنـوى, داراى مقام مشاهـده و عیان شـد, آن گاه غلغله تسبیح و تقدیس موجودات را عیانا مشاهده مى کند. و اکنون ایـن سکر[ مستى] طبیعت, که چشم و گـوش و سایر مدارک ما را تخـدیر کرده, نمـى گذارد ما از حقایق وجـودیه, و هـویات عینیه, اطلاعى حاصل کنیـم; و چنانچه مابیـن ما و حق, حجبى ظلمانى و نورانى فاصله است, مابیـن ما و دیگر موجودات, حتى نفـس خود, حجبى فاصله است که ما را از حیات و علـم و سایر شـوون آنها محجـوب نموده.))(14) بنابرایـن, آیات مربـوط به شهادت اعضإ, قسمتى از ایـن دسته آیات مى باشند که براى کل موجودات عالـم یک نوع حیات, شعور و آگاهى را مـى رساننـد و مـوجـودات بر اساس همیـن آگاهـى است که تسبیح گـوى حق تعالـى مـى باشند. بررسـى چگونگـى ایـن آگاهى و گـواهـى, نیازمند مباحث دقیق و تـواناییهاى عمیق و گسترده اى است که در فلسفه و عرفان به آن پـرداخته مـى شـود و دیـدگاههاى مخالف نیز ارزیابـى مـى شـود; کارى که از حـوصله ایـن بحث بیرون است.
البته در ادامه ایـن مباحث, به مناسبت شـرح و تفسیـر آیه 41 همیـن سـوره مبـاحث گستـرده تـر و نکـات در خـور تـوجهى را خـواهیـم آورد. ان شـإالله.
به هرروى, آیه مورد بحث, ضمـن اشاره به ایـن موضوع معرفتى, در بر دارنده هشدارى جدى است به گنه کاران, بـویژه آنانى که به زنان پاکدامـن نسبت ناروا مى دهند. چرا که زبان و دست و پایشان فرداى قیامت, علیه آنان گواهى خـواهند داد. طبعا مومنان چنان که در برخـى روایات نیز آمده, چنین گـواهانى را نخـواهند داشت و ایـن ویژه مجـرمـانـى است که آتـش جهنـم در انتظار آنان است.

روایات:
مـوضـوع شهادت اشیإ از جمله اعضا و جـوارح آدمـى در قیامت از جنبه هاى مختلف در روایات شریف نیز آمـده است که در ایـن فرصت به بـرخـى از آنها پرداخته مـى شـود.
1ـ امـام باقـر(ع) در ضمـن یک سخـن مبسـوط بـا اشـاره به آیه ((یـوم تشهد علیهم إلسنتهم)) مى فرماید:
((و لیست تشهد الجـوارح علـى مـومـن, انما تشهد علـى مـن حقت علیه کلمه العذاب, فـامـا المـومـن فیعطـى کتـابه بیمینه, قـال الله عز و جل:
فإما مـن اوتى کتابه بیمینه فاولئک یقروون کتابهم و لا یظلمـون فتیلا))(15).(16) ((جـوارح علیه هیچ مومنى گواهى نمى دهند; فقط به ضرر کسى که مستحق عذاب گشته است شهادت مى دهند, و اما مومـن, نامه اش به دست راستـش داده خواهد شد, و خداوند عز و جل هـم فرمـوده است: اما کسى که نامه اش به دست راستـش داده شده, اینها نامه اشان را مى خوانند و ذره اى ستـم نمى شوند.)) 2ـ پیامبر اکرم(ص) در حدیثى طولانى در باره شهادت زمان و مکان, از جمله فرموده است:
((آگاه باشید که خداوند همان گونه که به شما دستـور داد که با شاهد عادل گرفتـن بر خودتان, نسبت به جان و اعتقاد و مالتان احتیاط کنید, خود نیز با شاهد گرفتـن بـر بنـدگـانـش, نسبت به آنها احتیـاط کرده است.
... خـداى عز و جل, روز قیامت همه بندگانـش را برمـى انگیزد, پـس از آن در زمیـن بلندى گرد مىآورد ... و شبها و روزها را نیز محشـور مـى کنـد و از امکنه و ماهها نسبت به اعمال بنـدگـان, خـواستـار شهادت مـى شـود.))(17) 3ـ إبـوکهمـس از امام صادق(ع) پـرسیـد انسان نمازهاى مستحبـى اش را در یک جا بخـوانـد یا جاهاى مختلف؟
امام(ع) فرمود:
((لا, بل ههنا و ههنـا, فـانها تشهد له یـوم القیامه.))(18) ((نه, بلکه اینجـا و آنجا, چرا که ایـن مکانها, روز قیامت به نفع او گواهى مى دهند.)) 4ـ باز در سخنى دیگـر از امـام صـادق(ع) آمـده است که وقتـى روز فـرا مـى رسـد مـى گـویـد:
اى فـرزنـد آدم! در ایـن روز کـار خیـر انجـام ده, تـا در روز قیامت در پیشگـاه پروردگارت براى تو شهادت به آن دهـم, چرا که مـن, در گذشته به سراغ تو نیامدم و در آینده نیز نخـواهـم آمد. و شب نیز هنگامى که فرا مى رسد مثل همیـن را مى گوید.
(19) 5ـ معاویه بـن وهب, این سخن را از امام صادق(ع) شنیده است: ((آنگاه که بنده به راستى تـوبه کند, خداوند او را دوست خـواهد داشت, لذا در دنیا و آخرت, بر او خواهد پوشاند.
معاویه مـى گـویـد: پـرسیـدم: چگـونه بـر او مـى پـوشـانـد؟ حضـرت فـرمـود:
دو فرشته او, هر چه گناه علیه او نـوشته اند را از یادشان مـى برد و به جـوارح او وحى مى کند:
گناهانـش را پنهان بدارید, و به اماکـن زمیـن وحـى مى کند گناهانى که بر روى شما انجام مـى داد بپـوشانید. لذا ایـن بنده در حالـى خداوند را ملاقات خـواهد کرد که چیزى وجود ندارد که علیه او شهادت به ارتکاب گناه بدهد)).(20) نکته پایانى ایـن بحث تـوجه به این نکته است مجـرمیـن ایـن گـونه نیست که دهانشان در قیامت مطلقا بسته باشد و هیچ گاه قادر به سخن گفتـن نباشند. از آنجا که قیامت داراى مراحل و مواقف بسیارى است و هر یک از آنها شرایط و خصـوصیات خـود را داراست, در برخى از آنها و یا نسبت به برخى امور, مجرمان سخـن مى گویند. در همیـن آیات مورد بحث نیز تصریح به سخـن گفتـن مجرمان شده بـود; آنجا که خطاب به پوستهایشان مى گفتند: چرا علیه ما شهادت دادیـد؟ در آیات دیگرى نیز به سخن گفتن و سخـن نگفتـن مردم در آن روز واپسیـن, پرداخته شده است و نیازى به آوردن آنها نیست و براى تـوضیح بیشتر, از جمله مى تـوان به گفتار مبسـوط امیرالمومنین(ع), مراجعه کرد.(21) ادامه دارد.
پى نوشت ها:
1ـ نک: سـوره حج, آیه 17, و آل عمـران, آیه 98.
2ـ نک: سـوره نسإ, آیه 41, و نحل, آیه 89.
3ـ نک: سـوره انعام, آیه 130, و اعراف, آیه 37.
4ـ سوره اسرإ, آیه 36.
5ـ سوره فصلت, آیات 19 ـ 21.
6ـ سوره یس, آیه 65.
7ـ سوره احقاف, آیه 25.
8ـ سوره انعام, آیه 75.
9ـ سوره اسرإ, آیه 8.
10ـ سـوره صف, آیه 1, و نیز سـوره حشـر, آیه 1.
11ـ سوره طه, آیه 50.
12ـ سوره حج, آیه 18.
13ـ چهل حـدیث, حـدیث 26, ص417, نشـر مـوسسه تنظیـم و نشـر آثـار امـام خمینـى.
14ـ همان, حدیث چهلم, ص655.
15ـ سوره اسرإ, آیه 71.
16ـ کـافـى, ج2, ص32, و نـورالثقلین, ج3, ص584.
17ـ ((إما, ان الله عز و جل کما إمـرکـم إن تحتـاطـوا لانفسکـم و إدیانکـم و امـوالکم باستشهاد الشهود العدول علیکـم فکذلک قـد احتاط علـى عباده و لکـم فـى استشهاد الشهود علیهم ... ان الله عز و جل یبعث یـوم القیامه عبـاده إجمعیـن و امإه, فیجمعهم فـى صعید واحـد ... و یحشر اللیالـى و الایام و یستهشـد البقاع و الشهور ...)). بحارالانوار, ج7, ص315.
18ـ بحارالانوار, ج7, ص318.
19ـ ((ان النهار اذا جإ قال: یابـن آدم! اعمل فـى یـومک هذا خیرا, إشهد لک به عند ربک یوم القیامه; فانى لـم آتک فیما مضى ولا آتیک فیما بقى. و اذا جإ اللیل قـال مثل ذلک.)) همـان, ص325. و کـافى, ج2, ص455.
20ـ معاویه بـن وهب, قال: ((سمعت إبـاعبـدالله(ع) یقـول: اذا تـاب العبـد تـوبه نصـوحـا إحبه الله فستـر علیه فـى الـدنیـا و الاخره.
فقلت: کیف یستر علیه؟ قال: ینسـى ملکیه ما کتبا علیه مـن الذنـوب و یـوحـى الـى جـوارحه: اکتمى علیه ذنوبه, و یوحى الى بقاع الارض: اکتمى علیه ما کان یعمل علیک من الذنوب.
فیلقى الله حیـن یلقاه و لیـس شى یشهد علیه بشى مـن الذنـوب.)) کافى, ج2, ص430.
21ـ بحارالانوار, ج7, ص313, ح7.