نویسنده

قصه هاى بى بـى ((سرى جدید)) (1)
از سفره تا سفر

رفیع افتخار

 

 

مهمانها گوش تا گـوش اتاق نشسته بـودند. رباب خانـم نذرى داشت و سفره حضرت رقیه(س) انداخته بود. مجلـس کاملا زنانه و زنهاى فک و فامیل و در و همسایه با بچه هایشان بودند.
خانـم جلسه اى دیر کرده و زنها هـم از ایـن فرصت, کمال استفاده را داشته و مشغول پـرحـرفـى و درد دلهاى مخصـوص خـودشـان بـودنـد.
اما مرا مى گویید, مودب و چهارزانو گـوشه اى نشسته و مثل رباب خانـم که مدام چشمش به در بود که کى خانم جلسه اى سر مى رسد, شش دانگ حواسـم به در بود که چرا بى بى نمـىآید! تا که بى بـى از راه رسید گل از گلـم شکفت. همه زنها به احترام او بلند شـدنـد اما بى بـى همان پاییـن اتاق یک گـوشه اى پیدا کرد و نشست. مـن ذوق زده بلند شدم تا بروم پیـش بى بـى بنشینـم که یکهویى در اتاق باز شد و خانـم جاافتاده اى وارد شد و به زنهاى مجلـس نگاه کرد. از نگاهـش معلوم بود دنبال کسى مى گردد.
مـن وسط اتاق رسیده بودم که بى بى تعارفـش کرد. زنها قدرى جا به جا شدند و آن خانم کنار بى بى نشست و به خوش و بش کردن با او پرداخت. ایـن که شد مـن با لب و لوچه آویزان و خجالت زده برگشتـم سر جایم که دیدم لیلاخانم جایم را اشغال کرده و فـى الفـور خودش را به ننه رسانده و کنارش جا خـوش کرده است.
با اخم به او که انگار نه انگار مـن هستم و مشغول پرحرفى با ننه بود نگاه مى کردم و مانده بودم که کجا بنشینم. در ایـن خوش و بش, گیتى خانم با اشاره سر و لب و ابرو بـم فهماند بروم پیـش او. نگاهى به بى بـى انداختـم و وقتى دیدم بالکل با آن خانـم مشغول حرف و حدیثهاى خودش است و مرا نادیده گرفته با دلخورى رفتم و کنار گیتى خانم نشستـم. گیتى خانم تا دلتان بخواهد خوش قلب اما وراج بود و دست هر چه وراج است را از پشت سر مى بست. تا که نشستـم بـم گفت: ـ امیـن, ننه, دمـاغت درست و حسـابـى چـاقه؟
آمدم جـوابـش را بدهـم که امانم نداد و به حرف زدن با آذرخانـم مشغول شد.
آذرخانم آن طرف مـن نشسته بود. توى دلم گفتم: تو که جواب نمى خواهى پس چرا حال و احوال مى پرسى؟
مـن درست بیـن آذرخانم و گیتـى خانـم نشسته و تمام حرفهایشان را مـى شنیدم.
گیتى خانم مى گفت:
ـ آذرجـون, ایـن که اومد و کنار بى بى نشست را شناختى؟ او کجا, اینجا کجا؟
اینا که اهل این مجالس نبودن؟
آذرخـانـم زیـر و بـالاش را خـوب نگـاه کـرد و سبک, سنگینـش کـــرد و گفت:
ـ نه به جـون تـو, ... یـادم نمـىآد ... کیه؟
ـ چطـور نشنـاختـى؟ چشـاتـو خـوب وا کـن! ـ یعنـى بـاس مـى شنـاختــــــم؟
ـ آره آذرجـون, درسته خیلـى شکسته, پکسته شده, آدم باور نمـى کنه ... خـوب نیگاش کن.

آذرخانم بار دیگر چشمهایـش را میخ کرد توى صورت آن خانـم و حسابى به فکرش فشار آورد:
ـ هان, یادت اومد؟
آذرخانـم که همچنان با چشمهایـش سخت مشغول بالا پاییـن کردن قد و قواره آن خانم بود زیر لبى گفت:
ـ نه واله. یعنـى قیـافه ش یه کـم به نظرم ...
گیتى خانم که بفهمى نفهمى بش مزه مى داد آذرخانـم به یاد نیاورد تا خودش آن خانـم را معرفـى کند و حرف زدنشان ادامه پیـدا کنـد دو طرف لبهایـش را به علامت تعجب کشید پایین و گفت:
ـ تـو هـم چه هـوش و حـواسـى دارى دختـر, مـن بـا ایـن سـن و سـالــم ...
آذرخـانـم دیگـر نتـوانست طـاقت بیـاورد و گفت:
ـ خـوب بگـو کیه دیگه, مـن که به یـاد نـدارم.
گیتى خانم با تبسمى فاتحانه گفت:
ـ گوشت را بیار! دو خانـم به هـم نزدیک شدند و انگار نه انگار آدمى به آن گنـدگـى آنجـا نشسته; قشنگ مـرا وسطشـان قیچـى کـردنـد.
به زبانم آمد بگویم کجاى کارید! آخه منم بچه آدمـم; اما گیتى خانـم بى خیال آرنجـش را روى ران مـن گذاشته و زیـر گـوش آذرخـانـم به پچ پچ گفت:
ـ رخسـاره خـانـوم رو به یادت نمـىآد, مادر فـرزانه س دیگه, قبلا همیـن جـا مى شستـن ... چشمهاى آذرخانم از تعجب گرد شد و نتوانست خودش را کنترل کند.
قـایـم زد تـوى صـورتـش و لب زیـرینـش را گـاز گرفت.
گیتى خانـم دستـش را از روى پاى مـن که حسابى به درد آمده بود برداشت و به علامت تـإییـد, سـرش را چنـد بـار تکـان داد و زیـر لبـى گفت:
ـ بعله خانم ... بـى وفایـى دنیا را دیدى! آذرخانـم زبانـش را روى لبهایـش کشید و گفت:
ـ آره ... آره, یـادم اومـد انگـار همیـن دیـروز بـود ...
واى که اگر گیتى خانم به حرف زدن مى افتاد به ایـن سادگیها ول کـن نبود. حالا هـم چانه اش گرم شـده و همه زنـدگـى رخساره خانـم و دختـرش فـرزانه را داشت مـى ریخت روى دایـره که خـانـم جلسه اى رسیـد و نطقـش را کـور کـرد.
آن جـورى که مـن از آن حـرفها و قصه متلهاى دیگران دستگیرم شـد, سـر و ته قضیه از ایـن قرار بوده که رخساره خانـم اینا سالهاى پیـش (چند سال بعد از اینکه مـن با سلام و صلوات به دنیا آمده بودم) در محله ما مى نشستند و براى خـودشان حسـابـى, کیا بیایـى داشتنـد و حسـرت به دل زنها و دختـران اهل و محلمـان بـوده که جـا به جـا عیـش و نـوششـان مثل آنها بـاشـد.
خلاصه, آن خانـواده از خوشـى کبکشان خروس مى خـوانده و مادر و دختر از بر و رو و ثـروت و مکنت و بـریز و بپـاش, زبـانزد و المثل شاهزاده خانمهاى مالک دیگر به حساب مـىآمده اند. بر طبق همیـن روایت, دختره خیلـى غره به ریخت و بر و بالا و ثروت و مال و منالشان بـوده و فکر مى کرده سرنوشت و زندگیـش با سرنـوشت و زنـدگـى دخترهاى دیگر تومنـى, هفت صنار تـوفیر دارد; بنابرایـن انگـار از دمـاغ فیل افتـاده بـاشـد به نـاز و تبختـر رفتــار داشته است.
حال و احـوال به ایـن قرار بـوده تا که یک مهندس خـوش تیپ فرنگ رفته ژیگول مىآد خـواستگارى فرزانه خانـم و دخترهاى دم بخت محل باز آه حسرت مى کشند که هر چى بخته واسه دخترهاى با ناز و اطوار و مال و مکنت داره! خواستگار هـم که واسشـون مىآد سر و کله مثل کامران خانى پیدا مـى شه که تحصیل کرده و خارج رفته و شیک پـوش و پـولـدار و همه چیز داره! بعد آنها از محل ما مـى رونـد.
بعد از چند سال نامزدى مرسـوم زمانه ازدواج مى کنند و حسابـى زندگى به کام دلشـان بـوده و پـى عیـش و نـوششان از شهرى به شهرى.
اما بالاخره از تک و تا مـى افتند و دور از بگیر و ببند سر و صداى خـوشـى و عیـش و عشرت به فکرشان مى زند پـس بچه کـو؟ و هر چه صبر مـى کننـد و انتظار مى کشند درمـى یابنـد که اى دل غافل, جا تر است و بچه اى در کار نیست! اولها هـم زیاد جدى نمى گیرند. اما بعد شستشان خبردار مى شود که باید عیب از جایى باشد. بنابرایـن مى چسبند به دوا درمان و دکتر رفتـن. دکترها هم پس از کلى آزمایش, آب پاکى روى دست فرزانه خانـم مى ریزند و بش مى گویند هر چى هست زیر سر تـو بـوده و شـوهر نازنینت از هر چى عیب و نقص است پاک و مبرا مى باشد.

دختـره فلک زده ایـن را که مى شنـود پاک, بادش خالـى مـى شـود و از بـرج عاج مى افتد پاییـن. آنها تصمیم مى گیرند حال که دوا درمانها افاقه نبخشیده بار سفر بسته و کار را به دکترهاى خارجکى بسپارند, شاید که به اذن علـم آنان, معجزه اى رخ دهد و فرزانه خانم بچه اش بشود. مدتى را در خارج به ایـن دکتر و آن دکتر رفتـن مـى گذرانند. اما عاقبت دست از پا درازتر به وطـن برگشته در حالـى که فـرزانه خانـم فهمیـده است از آن عشق آتشیـن کامران خان ته کاسه اى بیشتر نمانده و نه تنها نسبت به او دلسردى نشان مـى دهـد بلکه چه بسا چنـد صباحـى طـول نکشـد که کاغذ طلاقـش را بچسبانـد کف دستـش. القصه, وضع و حال فرزانه خانـم روز به روز به وخامت مى گراید و زمانى که شوهرش پیام مى دهد یا بچه یا طلاق و در آن صـورت تـرا به خیـر و ما را به سلامت; در بستـر بیمارى مى افتد. راویان احوال, حکایت مى کنند در ایـن زمان فرزانه خانم با حالت زار و نزارى گفته است آدم بمیرد بهتر از ایـن زندگى بى بچه اى است که مـن دارم! چند روزى سگرمه هایـم توى هـم بود و به اصطلاح با بى بى قهر بودم. اما همیـن که شنیدم قصه مشهد رفتـن بى بى و فرزانه خانـم در میان است زودى خودم را از حالت قهر و ناز بیـرون کشیـدم. از قـرار معلـوم, رخساره خانـم که مـى بینـد عن قریب دخترش خانه نشیـن و بدبخت و بیچاره و بى سر و شوهر خـواهد شد به دست و پا افتاده و آن کبر و نشان خانـوادگـى را مى بـوسد و پاک مى گذارد کنار و به هر درى مى زند تا فرزانه بچه دار شـود. مـى گـویند آدم مستإصل به هر درى مى زند, به فکرش مـى رسد بیاید خدمت بى بـى مـن که مـویى سفید کرده و سردى و گرمى روزگار را چشیده و زن و مرد, به پاکى و دیـن و ایمان قبولـش دارند و از او راهنمایى و کمک بطلبد. بى بى هـم مى کشاندش سر سفره حضرت رقیه و همان جا در گوشـش مى گـوید دخترش را مـى برد پابـوس امام رضا; شاید گره کارش باز شود.

رو همیـن حساب قرار شـده بـود دو نفرى راه بیفتند و برونـد مشهد, زیارت و راز و نیاز و استغاثه و انابه.
وقتـى رسیـدم بـى بـى سـر نمـازش بـود. صبـر کـردم تـا نمـازش تمـام شـود.
سلام نماز را که داد سلام بلندبالایى دادم و چهارزانو روبه رویش نشستـم. بى بى همیـن طور که زیر لبى تعقیقات نمازش را مى خواند جواب سلامم را داد و نگاهى به ریخت و قیافه ام انداخت که با گردن کج منتظر بـودم لب تر کند تا بیفتـم به دست و پاش. بى بـى چند صلـوات فرستاد و به اطرافـش فـوت کرد و معنـى دار پرسید: ـ آفتاب از کدوم طرف تابیده, چه عجب یاد مـن کردى آقاامیـن! شستـم خبـردار شـد فهمیـده باش قهر کـرده ام. با خـودم گفتـم ایـن جـور جاهاس که آدمیزاد باید خودش را نبازد و برعکـس خـودش را نشان بـدهـد. سعى کردم مثل آدم بزرگها حرف بزنـم: ـ واله بى بـى جان از خدا چه پنهون گرفتاریهاى زمانه مگر مى گذارند, ایـن درس و مشقها جایـى واسه کسـى باقـى نمـى گذارند تا آدم حالى از بى بى اش بپرسد! حـس کردم بى بى از آن دک و پوز و حاضرجوابیـم خوشـش آمـده, بنابـرایـن پشت بنـدش اضافه کردم: ـ اما از شما هـم چه پنهون, خـوب دیگه, بعضى بى بى ها این طوریـن, آدم را جلوى آن همه زن و بچه, سکه یک پـول مـى کنـن و بچه شان را با لب و لـوچه آویزان و کنف شـده مجبـور مـى کنـن وسط آذرخانم و گیتى خانم بشینه و خودشون با رخساره خانمها خوش و بش مى کنـن و گل مى گـویند و گل مـى شنـوند و ... بى بـى, براى اینکه خنـده اش نگیرد تر و فرز جـانمازش را جمع کـرد و پشتـش را به طـرف مـن کـرد و به طـرف مطبخ به راه افتاد. اما مـن توى آینه روبه رو مى دیدم که بى صدا مى خندد. خنده بى بى را که دیدم تـوى دلـم گفتـم: حالا وقتشه که بى بى را نرم کنـم! بى بى با دو استکان چاى پرمایه برگشت در حالى که آثار خنده هاى توى مطبخ, هنوز توى صورتـش موج مى زد. مـن که از زور خوشحالى نیم خیز شده بودم حبه اى قند گوشه لپـم گذاشتم و چایى را هورت کشیدم که گلویـم تا ته سـوخت و اشک به چشمهام آمد. اما به رویم نیاورده و گفتم:

ـ بى بى, شنیدم سفرى نه چندان کوتاه به مشهد در پیـش دارید. خوب, به سلامت, ان شإالله خوش بگذرد.
بـى بـى بـا دلسـوزى به چشمهاى پـر از اشکـم نگـاه کرد و گفت:
ـ بچه جان, چند دفعه بت گفتـم چایى را داغ و داغ نخور! مـن که حـواسـم جاى دیگـر بـود از تک و تـا و شیـریـن زبـانـى نمـى افتادم:
ـ البت, همیـن که شما و فرزانه خانـم پابـوس امام رضا مشرف مـى شـوید ثـواب فـراوانـى بـرده و بسیار نیکـو و پسنـدیده عمل مـى نماییـد. از طـرف دیگـر مـى تـوانید نایب الزیاره شـده و دیگران را نیز در ایـن ثـواب شریک سازیـد.
بى بى چشمهایـش را برایـم تنگ کرد. کم کـم حساب کار دستـش مىآمد. مـن قلپى دیگر چاى نوشیدم و ادامه دادم:
ـ به به, عجب چاى پرمایه اى است. آدمیزاد حظ مـى کند هـورت بکشد; هر چند که زبان و گلویـش سفت و سخت تا ته بسوزد و زق و زق کند. با ایـن وجود باز که حسابش را بکند مى بیند ارزشش را دارد.
بى بـى جان! دست و پنجه شما از بابت فراهـم آوردن چایى هاى پرمایه درد نکند.
بى بى از آن نگاهها بـم انداخت که جا در جا دستگیرم شد دیگر حنایـم پیش او رنگـى نـدارد. بنـابـرایـن زدم به سیـم آخـر و گفتم:
ـ حالا, به سلامت, ان شإالله به خوبـى و خـوشـى مى روید و برمـى گردیـد; اما راستـش, بى بى جان مـن بدجـورى نگران حال و احوال شما و فرزانه خانـم هستم.
بـى بـى ابـروهـایـش را به هـم نزدیک کـرد و پـرسیـد:
ـ چطور؟

ـ آخر, هر چند که گیریـم شما خـودتان شیرزنى مـى باشید, اما نباید فرامـوش کـرد که بـد دوره و زمانه ایست و دزدان و ولگردان و مفت خـوران و نالـوطیها چشـم و چارشان درست و حسابى باز است و منتظرند تا دو زن تنها و بـى کـس به سفر مشهد بروند. آنها فى الفـور دست به کار شده و پـولهایشان را مى دزدند و یـا خـداى نکـرده هزار بلاى دیگـر سـر آن دو مـىآورند.
اینجاست که عقل حکـم مـى کند آدمیزاد همین جـورى سرش را نیاندازد پاییـن و برود سفر مشهد و براى خـودش دل سیرى زیارت بکند. به قدرتى خدا از قدیـم و ندیم در چنیـن مواقعى رسـم بوده جوانى پرزور و بازو و قدرقدرت, بالا سر آن خانمها باشد تا دشمنان نامبرده از دیدنـش هـواى کار دستشان بیاید و بالکل زهـره تـرک شـده و جـرإت نکننـد بـا چشـم بـد به آنها نگـاه کنند.
از طرف دیگر, چون باید یکى حى و حاضر باشد تا که آن دو خانـم محترم را تر و خشک کنـد, وجـود او نه تنها لازم بلکه بسیـار ضـرورى است.
آن جـوان رشید, مـوظف است براى آنها خرید کند و یا در قطار که هستند بپرد برود یخ در پارچ آب بکند و آب یخ بدهد دستشان تا بخـورند و حسابى گلویشان تازه شود و یا اگر میلشان کشید فى الفور بپرد از بـوفه قطار چند تا نوشابه تگرگى بخرد و بیاورد و بدهد نوش جان کنند و در همیـن حال, سخت مواظب باشد چشـم نامحـرم به آنها نیفتـد و یا با یک ((یا علـى)) بار و بنـدهایشان را بلنـد کنـد و تـوى قطـار بگذارد و یـا چمـدانهایشـان را به اطـاقشــان در مسافرخانه ببرد; در حالـى که نه تنها آخ هـم نگفته و خـم به ابرو نیاورده بلکه برعکـس تمام طول سفر دست بر سینه, منتظر فرمان آنها و بخصـوص یکیشان مى باشد و وقتى قطار براى نماز مى ایستد و مإمـور قطار داد مى کشد نماز است ... نماز, ببردشان نمازخانه ایستگاه تا با خیال راحت نمازشان را بخـوانند و مواظب هـم باشد کوپه شان را گـم نکنند تا زبانـم لال از قطار جا بمانند و گـرگـى, چیزى به جـانشـان بیفتـد و لقمه چپشـان بکند.
بى بـى جان, الحمدالله و به قدرتـى خدا جـوانان رشید امروزى اصلا و ابدا مثل سابق نیستند تا هى نق به جان بى بى خـود بزنند و در بازار پر و پیمان مشهد مقدس بهانه تراشى بنمایند که مـن از این مى خواهم و از آن مى خواهم. نه, جاى شکرش باقیست که امروزه ایـن هوسها از سر آنان پریده و چند جانماز و تسبیح و مهر, دهان آنان را قشنگ و محکـم خواهد بست و ساکتشان خـواهد کرد. تازه, چنانچه ایـن گونه سوغاتیها هـم از آنان دریغ شود اصلا نباید تـوى فکر بـود چرا که آنان نگرانى و ناراحتى به خـود راه نداده و اخم و تخـم به بى بى شان نخواهند کرد بلکه تـوى دلشان هر چه بخواهند از باب الحـوائج درخواست کرده و بـا سینه اى سپـر و گـردنـى راست عاقبت, همه را به چنگ آورده و اوضـــاع مسافرت را به خیر و خوشـى تمام خـواهند نمـود ... بى بـى هاج و واج به مـن نگـاه مـى کـرد که یک ریز حـرف مـى زدم و آسمـان, ریسمـان مـى بـافتم.
قیافه اش طورى بود که مى خواست نشان بدهد سفت و سخت به حرفهاى مـن دارد فکر مى کند اما بالاخره نتـوانست جلوى خودش را بگیرد و قاه قاه زد زیر خنده. او که مى خندید توى دل من عروسى بود.
تـوى قطار که داشتیم مى رفتیـم همیـن طور که جاده, کـش مىآمد اشک هـم مرتب تـوى چشمهاى فرزانه خانـم مـى گشت. سرش را روى دستـش گذاشته و حسابـى پکر و بى دل و دماغ بود. مـن که براى خودم خیالهاى خوش فراوان از زیارت امام رضا مـى بافتـم هـواى کار دختـر بیچاره بى بچه دستـم بـود. از چشمهاى بى بـى هـم مى خـواندم که دلش برایـش بدجـورى مى سـوزد. به همیـن خاطر مراعات حالـش را مى کرد و گذاشته بود تـوى حال خـودش باشد. یک کـوپه دربست گرفته بـودیـم و جامان خوب و راحت بـود اما چند ساعتى که به سکوت گذشت مـن حوصله ام بدجورى سر رفت. بى سر و صدا رفتـم از پشت پنجره توى راهروى قطار, روبه روى کوپه مان و به نگاه کـردن منظره هاى بیـرون. قطار مثل مار, هـوا را مـى شکافت و جلـو مى رفت. فکرم راه مى کشید طرف فرزانه خانـم و بدبختى اش که گل کرده و از ریخت و قیافه و پز و فیس بدجورى انداخته بودش که حضور بى بى را کنارم حـس کردم.
ـ چیه, حوصله ت سر رفت, چاره چیه, باید توى فکر ایـن دختره بدشانس و اقبال باشیم.
یکهویى چیزى از فکرم گذشت.
ـ راستى بى بى, مى گـم اگه منم دختر بودم و هر چه دوا درمونـم مى کردى بچه ام نمى شد و شـوهرم هـم پایـش را تـوى یک کفـش مى کرد که یا بچه یا طلاقت مـى دم چیکـار مـى کـردى؟ بـى بـى خنـده اى کرد و گفت:
ـ مى بردمت پیـش امام رضا و التماسـش مى کردم خـوبت کنه! ـ بى بى, حالا واقعا امـام رضـا حـرفت را گـوش مـى داد و معجزه نشـون مى داد؟
ـ اگه دل آدم پـاک باشه و ایمـونـش قـوى و به مصلحت بـاشه, امام حتمـا به فریادش مى رسه.
ـ اما مى گـن فرزانه خانـم و فک و فامیلـش به ایـن چیزا زیاد اعتقاد ندارن! بى بى مکثى کرد و گفت:
ـ خداوند ارحم الراحمینه.
و پشت بندش بلافاصله پرسید:
ـ راستى, بگو ببینـم تو اگه پسر نبودى و دختر به دنیا مى اومدى دوست داشتى اسمت چى چى بود؟
من من کنان و با خجالت گفتم:
ـ مـرضیه! بـى بـى به شـوخـى دستـى به پشتـم زد و بـا خنـده گفت:
ـ خب مـرضیه خـانـم, مـادر, حـالا بیـا بـرگـردیـم تـوى کـوپه.
توى کوپه دوباره فکر من راه کشیده بود طرف گلدسته ها و صحـن و عظمت بارگاه امام رضـا که بـى بـى مشتـى نخـود کشمـش از تـوى بقچه اش درآورد و به مـن و فرزانه خانم داد و گفت:
ـ ایـن نخود کشمشها سوغاتى مشهده, تبرک داره, حالا منـم مى دم دخترهاى خـوب خـودم! فـرزانه خـانـم تشکـر کـرد و بـا صـدایـى آهسته و محزون پـرسیـــد:
ـ منظورتان از دخترهاى خودم چیه؟
بـى بـى که گـویـى منتظر ایـن سـوال بـود بـا نشاط گفت:
ـ آخه این امیـن ما آرزو داشته اگه دختـر باشه اسمـش را بگذارنـد مـرضیه! لبخنـدى محـو بـر صـورت غمگیـن فـرزانه خـانـم نشست:
ـ مرضیه؟ چه خـوب, چه پسر باسلیقه ایه این امیـن شما! مـن که متـوجه منظور بى بى شـده بـودم سرم را پاییـن انـداختـم و زیر زیرکـى بى بـى را پاییـدم.
به مشهد که رسیدیـم بى بـى رو جانمازش افتاد و هى دعا کرد و هى گریه کرد و هـى از امـام رضـا خـواست گـره کـار دختـر مـردم را خـودش بـاز کند.
بى بى به فرزانه خانـم مى گفت از ته دل و با خلوص و نیت پاک امام را بطلبد و التماس کند گناهانـش بخشوده شـونـد و هر چه آرزو و راز و نیاز به ته دلـش چسبیده به زبان بیاورد. خود بى بى هـم هر چى دعاى مشکل گشا بلد بـود زیر لب و یا بلند بلند مى خـواند و خدا را به سـى جزء کلام الله و به تمام مقدساتـش قسـم مـى داد که به فـریـاد دل ایـن دختـر بخت بـرگشته بـرسد.
ایـن کار هر روزمان بـود تا که بالاخره پاى ضریح, دل فرزانه خانـم بـدجـورى شکست و از ته دل هـى گریه کرد و گریه کرد و امام رضا را التماسـش کـرد تا خوبش کند. روزى که برمى گشتیـم مـن هنوز توى فکر گلدسته ها و بارگاه باعظمت ضـامـن آهـو بـودم. تـوى قطـار, بـى بـى یـواشکـى ازم پـرسیـد:
ـ ببینم خوب خوب دعا کردى؟
ـ آره بى بى! ـ واسه کیا دعا کردى؟
ـ اول از همه واسه شما.
چشمهاى بى بى گرد شدند:
ـ ایـن همه آدم دور و برت دارى, اون وقتـى تـو واسه من دعا مى کنى؟ مـن که بلـدم خـودم بـرا خـودم دعا بکنـم. تـوى گـوش بـى بـى پچ پچ کــــــــردم:
ـ مـن همـش از امام مى خواستـم دعاهاى تـو مستجاب بشه تا روسفید برگردیـم.
بى بـى وقتى شنیده بـود فرزانه خانـم منتظر بچه اولشه دستهاشـو رو به آسمان گرفته و گفته بود: اى امام رضا قـربـونت بـرم که نمـى گذارى زائر روسیاهت, روسیاه باقـى بمـونه.