نویسنده

اندر احوالات دیگران (6)
انگیزه جانى

رفیع افتخار

 

 

(قیام کنید!)
قاضى: بنشینید!
منشى: دادرسى مربـوط به رسیدگى به پرونده متهم, ((جانى سیکلمـن)) مى باشد.
قاضى: آقاى دادستان شروع کنند.
دادستان: عالـى جناب! ((جانى سیکلمـن)) روز دوشنبه 22 سپتامبر سال 1996 با اسلحه گرم به طرف بچه محصلهاى مـدرسه ((ساین شاین)) شلیک نمـوده و در ایـن عمل وحشیانه و غیر انسانـى سه نفر را به قتل رسانـده و هشت نفر را مجـروح ساخته که هـم اکنـون در بیمارستان بسترى بـوده و حال چنـد نفر آنها وخیـم گزارش شده است. مـن از محضر دادگاه براى متهم ایـن پرونـده درخـواست اشـد مجـازات را دارم. قـاضـى: آقـاى وکیل مـدافع نـوبت شمـاست.
وکیل مدافع: عالى جناب! اجازه مى خـواهـم تـوجه دادگاه را به ایـن امر معطوف دارم که نباید بدون تـوجه و در نظر داشتـن دلایل وقـوع جرم به قضاوت نشست.
من در اینجا اعلام مى کنـم, مـوکل من, جانى سیکلمـن در شرایط روحى خاص و با انگیزه اى مشخص مـرتکب ایـن عمل شـده است. بنابـرایـن او را بـى گنـاه اعلام مى نمایم.
(همهمه در دادگاه)

قـاضـى: سـاکت! نظم دادگـاه را رعایت کنیـد! آقـاى وکیل مـدافع, شمـا چه دلیلـى بـراى اثبـات مـدعایتـان دارید؟
وکیل مـدافع: عالى جناب! تقاضا دارم میـس ((ژولـى دیـویـس)) در جایگاه شهود حاضر شود. منشى: میس ((ژولى دیویس)) آیا قسـم مى خورید هر آنچه را در ایـن دادگاه مى گویید عین حقیقت باشد؟
ژولى دیویس: قسم مى خورم.
وکیل مـدافع: میـس ((دیـویـس)) شغل شمـا چیست؟
ژولـى دیـویـس: مـن کـارشنـاس امـور اجتمـاعى هستـم.
وکیل مدافع: میس ((دیـویـس)) ارزیابـى شما از اوضاع فعلى اجتماعى ما چیست؟
ژولى دیویـس: مى توانم در یک کلمه خلاصه کنـم: ((اسف بار!)) دادستان: اعتراض دارم. ایـن سـوالات ربطـى به پـرونـده نـدارد.
وکیل مدافع: عالى جناب! براى نتیجه گیرى لازم است میس ((دیویس)) به سوالات مـن پاسخ بدهد.
قـاضـى: اعتـراض وارد نیست, ادامه بـدهیـد.
وکیل مدافع: میس ((دیـویـس)) منظورتان را از کلمه ((اسف بار)) بیشتر تـوضیح بدهید. ژولى دیویـس: خـوب ... شکى نیست که جامعه کنـونى ما راه انحطاط را به سرعت مى پیماید.
بنیان خانـواده ها سست شده و از ارزشهاى اخلاقى در جامعه ما تنها نامى باقى است! بزهکارى, سـرقت, جنایت, خشـونت و فسـاد اخلاقـى گستـرش مـى یابـد و از ویژگیهاى زندگى مردم محسوب مى شود.
وکیل مـدافع: متشکـرم. لطفـا به متهم نگـاه کنیـد. آیا او را مـى شنـاسیـد؟
ژولـى دیـویـس: بله, جانى سیکلمـن است. ایـن روزها, روزنامه ها از او زیاد مى نـویسند. وکیل مدافع: مى خـواهـم بپرسـم آیا شما او را گناهکار مـى دانید؟
ژولى دیویس: به هیچ وجه!
(همهمه در دادگاه)

قاضى: ساکت! ساکت! دادستان:
اعتراض دارم! وکیل مدافع: مـن دیگر سوالى ندارم. آقاى دادستان نوبت شماست.
دادستان: میس دیـویـس, از حرفهاى شما ایـن طـور بر مىآید که معتقدید چـون فساد و خشـونت در جامعه ما همه گیر و عمـومـى شـده و ارزشهاى اخلاقـى رو به نابودى است; بنابرایـن هر جرم و جنایتى که اتفاق مى افتد موجه بـوده و همه بى گناه و بى تقصیرند. چرا که در ایـن جامعه اصل و اساس بنیان خانوادگى سست است. ایـن طـور نیست؟ ژولى دیویس: یقینا! دادستان: میس دیویـس, مى تـوانـم بپرسم شما چند سال دارید؟
(خنده حضار)
ژولـى دیـویـس: سـوال سختـى است. امـا چـون قسـم خـورده ام حقیقت را بگـویـم, نـاچـارا به سـوال شمـا جـواب مـى دهـم. مـن 27 سـال دارم.
دادستان: متشکرم. و مى توانم بپرسـم آیا شما تا به حال مرتکب خلاف و یا جرم و جنایتى شده اید؟
ژولى دیـویـس: خلاف, که شاید, (با خنده) مثل خلاف رانندگى. اما جرم و جنایت را به یاد ندارم.
دادستان: عجیب است! میس دیویس! مگر شما در ایـن جامعه زندگى نمى کنید؟ مـن واقعا براى شما نگرانـم که در سـن 27 سالگـى هنـوز از ارتکاب جرم و جنایت مصـون مانده اید! . .. آقاى قاضـى مـن دیگر سـوالى ندارم ... راستـى, میـس دیـویـس شما حتما اطلاع داریـد که در 6 ماه گذشته ایـن دومیـن بارى است که چنیـن جنـایتـى در ایـن شهر اتفـاق مـى افتد !
(همهمه در دادگاه)

قـاضـى: آقـاى وکیل مـدافع شمـا دیگـر سـوالـى از میـس دیـویـس نـدارید؟
وکیل مدافع: خیر عالى جناب! در اینجا اجازه مى خواهـم مادر جانى را به عنوان شاهد به دادگاه احضار کنم.
(مـادر جـانـى سیکلمـن در جـایگـاه شهود قـرار مـى گیـرد) وکیل مـدافع: شمـا مـادر (جـانـى سیکلمـن) هستید؟
مادر جانى: بلى.
وکیل مـدافع: آیـا شمـا از زنـدگیتـان رضـایت داریـد ؟
مادر جانى: راضى؟ ... مثل همه! وکیل مدافع: آیا شما تا به حال مـورد ضرب و جرح شوهرتان قرار گرفته اید؟
مادر جانى: ضرب و جرح؟
وکیل مـدافع: آیـا شـوهـرتـان کتکتـان مـى زند؟
مادر جانـى: خب ... البته, در اینجا همه مردها زنهایشان را کتک مـى زننـد.
وکیل مدافع: کى؟ چه وقت؟
مادر جانى: هر روز! پدر جانى عادت دارد بعد از کارش مشروب بخـورد و وقتـى به خانه مىآید شروع به زدن من بکند.
وکیل مـدافع: پـدر جـانـى فقط زمـانـى که مست است شمـا را مـى زنـد؟
مـادر جـانـى: اوه, نه. عقلـش سـر جـایـش است! دوست دارد مـرا بزند.
وقتـى مست مـى کـرد دست به کـارهـاى دیگـر مـى زد.
وکیل مدافع: کارهاى دیگر؟
مادر جانى: گاهى, گاهى مـى خـواهد مرا خفه کند. بعضـى روزها هـم با چاقـوى آشپزخانه به مـن حمله ور مى شود. چند دفعه هـم با آتش سیگار و فندک چند جاى بـدن مـرا سـوزانیـده است. از ایـن کـارش لذت مـى بـرد.
وکیل مـدافع: شمـا در خـانه زیـاد دعوا و مـرافعه داریـد؟
مـادر جـانـى: اى! وکیل مـدافع: پـدر جـانـى سـالـم است؟
مـادر جـانـى: اوه, بله. مخـش درست و حسـابـى کـار مـى کند.
وکیل مـدافع: پـس چـرا شمـا را اذیت مـى کند؟
مادر جانى: مثل بقیه. همه مردها زنهایشان را کتک مـى زنند و با آتـش سیگار مى سوزانند.
وکیل مدافع: شما اعتراضى ندارید؟
مادر جانى: چه اعتراضـى مى تـوانـم داشته باشـم! وکیل مدافع: آیا پدر جانى, جانى را هم کتک مى زد؟
مادر جانى: اوه, بله, زیاد.
وکیل مدافع: حالا او کجاست؟
مادر جانى: کى؟ مایک؟
نمـى دانـم. چنـد روزه غیبـش زده, به سـر کـار هـم نرفته.
وکیل مدافع: واقعا نمى دانى او کجاست؟
مادر جانى: قسـم مـى خـورم! وکیل مدافع (با خنده): لابد از اینکه از شرش خلاص شده اى خوشحالى, نه؟
مادر جانى: خوشحال ...
نمى دانـم ... شاید! وکیل مدافع: هر وقت شوهرتان شما را کتک مى زد و با چاقو به شما حمله مى کرد جانى کجا بود؟
مادر جانى: توى خانه.
وکیل مدافع: عکس العملى هم نشان مى داد؟
مادر جانـى: بـراى او هـم عادى بـود. سرش را به چیزى سرگرم و یا بـى تفاوت نگاهمان مى کرد.
وکیل مـدافع: با شما همـدردى نمـى کـرد؟ یا سعى نمـى کـرد از کتک خـوردن شما جلوگیرى کند؟
مادر جانى: گفتم که ایـن چیزها براى همه ما عادى شده! وکیل مدافع: یک سوال دیگر. شما در منزلتان طپانچه دارید؟
مـادر جـانـى: البته, بیشتـر مـردم در خـانه شـان اسلحه دارنـد.
وکیل مدافع: دلیل این کار چیست؟
مادر جانـى: حفاظت از جانشان. مگر شما نمـى دانید در ایـن شهر چقدر دزدى و آدمکشى رواج دارد؟
وکیل مـدافع: آیـا به یـاد داریـد از ایـن اسلحه استفـاده بشـود؟
مادر جانـى: نه ... یادم نمـىآیـد ... به جز جـانـى که ... فقط, مایک ...
وکیل مدافع: مایک, چى؟
مادر جانـى: گاهـى با آن مرا تهدید به مرگ مـى کرد! وکیل مـدافع: طپانچه در کجا نگهدارى مى شد؟
مادر جانى: در کشو میز.
وکیل مـدافع: پـس هـر کسـى مـى تـوانست به آن طپانچه دستـرسـى داشته باشـد؟
مادر جانى: بله.
وکیل مدافع: من دیگر سوالى ندارم.
قـاضـى: آقـاى دادستـان شمـا سـوالـى از مـادر متهم نـداریـد؟
دادستـان: خیـر عالـى جنـاب! قـاضـى: شـاهـد مـى تـوانـد برود.
دادستان: عالـى جناب! اجازه مى خـواهـم متهم ((جانى سیکلمـن)) را به جایگاه احضار نمایم.
قاضى: متهم در جایگاه قرار بگیرد.
دادستان: تو جانى سیکلمن هستى؟
جـانـى: مـى بینـى که, خـودم هستـم. چشـم نـدارى؟
قاضى: متهم مودب جواب سوالات را بدهد.
دادستان: جانى تو چند سال دارى؟
جـانـى: مـى گـن, تـوى چهارده هسـم! دادستـان: مـدرسه هـم مـى رفتـى؟
جانـى: به گمـونـم! دادستان: تـو متهم هستـى هفت تیر پدرت را برداشته, به مـدرسه رفته اى و به همکلاسهایت شلیک کـرده اى. تـو سه نفـر از دوستانت را کشته اى و چند نفرشان را زخمـى کرده اى. آیا قبـول دارى ایـن جنایت کار تـو بوده؟ جانى: اگه کس دیگه اى رو سراغ دارین بفرستیـن پى اش, مسخره! دادستان:
جانى, تو چرا مرتکب این عمل زشت شدى؟
جـانـى: زشت! هـوم ... ازشـان بـدم مـىآمـد, از همه شـان بـدم مىآد.
اگه ولم کنیـن مى رم سر وقت بقیه شون. از اون مدرسه هم حالـم به هم مى خوره.
از هر چـى مدرسه س متنفرم! دادستان: همکلاسیهاى تو چکار کرده بـودند که تـو از آنها بدت مىآمد؟
جانى: همیـن طورى! ... خوش نداشتـم ببینمشان. مخصوصا اون دیوید گامبو را.
از اون دختره لوس عوضى, مارى هـم خیلى بدم مى امود. ایـن آخرها ریخته بودن رو هـم! دادستان: پس تو به دلیل اینکه از آنها بدت مىآمد تصمیـم گرفتى به طرفشان تیراندازى کنى.
چه شد این فکر به کله ات زد؟
جـانـى: نقشه ام را واسه ((دوریـس)) گفته بودم.
دادستان: ((دوریس)), دوریس کیه؟
جـانـى: ((دوریـس مک مـانیـس)) دادستـان, یه دقیقه صبـر کـن.
اسمـش بـرام آشناست. دوریـس مک مانیـس ... مک مانیـس ... آهان, ایـن همان دختـربچه اى نیست که چنـد مـاه پیـش بـا اسلحه پـدرش به طـرف همکلاسیهایش تیـرانـدازى کـرد؟ جـانـى: خـودشه! دادستـان: صبـر کـن ببینم.
جانى, درست نمى گویـم؟ دوریس مک مانیـس به اتهام قتل پنج شاگرد مدرسه اى الان در دارالتإدیب نوجـوانان 12 تا 14 ساله به سر مى برد. آیا, جانى سیکلمـن, ایـن دوریـس نبـود که از تـو خـواست دست به ایـن عمل بزنى؟
جانى: ایـن حقیقت ندارد! دادستان: اما الان گفتـى نقشه ات را با او در میان گذاشته بـودى. تـو دوریـس را از کجـا مـى شنـاختى؟
جانى: او دوست دختر من است!
(همهمه در دادگاه)

قاضى: ساکت! نظم جلسه را رعایت کنید.
دادستان: ادامه بده جانى! جانـى: شما او را از مـن جدا کردید ... همه مرا مسخره مى کردند. کسى دیگر با من دوست نمى شد. مـن و دوریس مى خواستیم با هـم بـاشیـم ... مـادر دوریـس هـم هـر روز کتک مـى خورد ...
(با بغض ادامه مى دهد)
مـن و دوریـس نمـى خـواهیـم تـوى خـانه بـاشیـم ...
مـن کار دوریـس را کردم تا مرا پیـش او ببریـد ... ما دوست داریـم با هـم بـاشیـم. نمـى خـواهیـم در خـانه بمـانیـم ... چـرا نمـى فهمیـد؟
(و به گریه مى افتد)
(همهمه در دادگاه)