روشهاى تربیت (14)
عبرت آموزى

سیدمهدى موسوىکاشمرى

 

 

در قسمتهاى اخیـر, سخـن از روشهاى عام در تـربیت بود.
شیوه هایى که هم در امر خودسازى و هـم در مورد دیگرسازى, به کار مـىآینـد. و اینک به یکـى دیگـر از آن راهکـارها مـى پـردازیـم.
از شیوه هاى مهمى که در نظام تربیتى اسلام بسیار مـورد تـوجه است ((عبرتآموزى)) مى باشد.
آن گـونه که از کتابهاى لغت و فـرهنگنامه ها(1) به دست مـىآیـد, اصل معناى ((عبر)) جریان است, ولـى مـوارد آن مختلف است. جریان اشک, جـریـان آب در نهر, رونـده راه, پل و طـریقــــــى که شخص مـى پیماید, جارى شدن مکنـونات قلبـى بر زبان, و انتقال از ظاهر وقـایع رویـا به بـاطـن آن, در تعبیـر خـواب و امثال آن.
لغت شناس معروف, راغب اصفهانـى مـى گـویـد: ((اعتبار و عبـرت, به حـالتـى گفته مـى شـود که انسان به واسطه آن از شناخت و مشاهـده امرى به چیز دیگرى که مشهود نیست, منتقل مـى شـود.))(2) از آنچه در تفسیر ایـن واژه گفته شده به دست مـىآید که ((عبرت)) معنایى وسیع داشته و منحصـر به محـدوده خاصـى نیست و همان گـونه که در وادى تربیت به کار مىآید در عرصه اعتقاد هـم, مـورد تـوجه است.
همچنـان که استعمـالهاى قـرآنـى آن نیز گـویاى آن است.
1ـ قـرآن کریـم مـى فـرمایـد: ((لقـد کان فـى قصصهم عبـره لاولـى الالباب)) در تاریخ زندگـى گذشتگان, بـراى صاحبان عقل و انـدیشه عبرت است.(3)
2ـ و بـاز مـى فـرمایـد:((یقلب الله اللیل و النهار ان فـى ذالک لعبره لاولـى الابصار)). خداوند شب و روز را زیر و رو مى کند و در ایـن کـار بـراى انسـانهاى بینـا, عبرت است)).(4)
3ـ و مـى فرمایـد: ((و ان لکم فى الانعام لعبـره نسقیکـم مما فـى بطـونها)). در چارپایان براى شما عبـرت است, ما از شکمهاى آنها به شما شیر مى نوشانیـم)).(5) آن گونه که از ایـن نمونه آیات به دست مىآید, میدان عبرتآموزى مجمـوعه طبیعت, تاریخ و وقایع حیات بشـرى است که شخص بصیـر از مطـالعه در آن, از حقیقت مـوجـود در امـرى, پـى به وجـود همـان حقیقت یا مشـابه آن در مـوارد دیگـر مى برد.
عبرت در عرصه اعتقادات اساس عبرت بـر تشابه و یکسانـى و همنـواخت بـودن حـوادث خلقت و اسباب آن و حقایق و قوانیـن حاکـم بر پدیده هاى هستى است. انسان بصیر, وقتى قدرت حق را در یکـى از مظاهر هستـى دید, دلیل ندارد که در جاى دیگر آن را نبیند. جهانـى که سراسر آن را هماهنگـى و نظم, یکسانـى و تشابه فرا گرفته و در جاى جاى آن, آثار قـدرت و حکمت به طـرز شگفتآور و حیـرت انگیز به چشـم مـى خـورد, یکپـارچه نشانه اى از او است. در هیچ جـاى خلقت مـوردى نمـى تـوان یافت که بیگانه و جداى از مجمـوعه هستـى بـوده و محکـوم قـواعدى غیر آن باشد. روى همیـن اساس همان گـونه که قرآن دستـور به تفکر در کل طبیعت و وجـود مـى دهد(6) دعوت به تدبر و نظر در پـدیده هاى جزئى نیز مـى کند. یادآورى کار و خلقت زنبـور عسل, شتر, باد و باران, ماه و خـورشید(7) از نمـونه هاى فراوان آن است, لذا اگر کسـى با دیده اعتبار در هر یک از مظاهر هستـى نظر افکند و دست قـدرت حق را در آن ببیند در همه آنها به همیـن گونه حکم خواهد کرد.
در حـدیث آمده است که هارون عباسـى نامه اى به امام کاظم علیه السلام نوشت و از آن حضرت درخـواست مـوعظه اى کرد. آن بزرگـوار در پاسخ نـوشتند: ((ما مـن شىء تراه عینک الا و فیه مـوعظه)) در هر چیزى که چشمت به آن بیفتد, پندى نهفته است.(8) و ایـن بدان خاطر است که اگر شخصـى با دیـده بصیرت به هر یک از مـوجـودات بنگـرد, از دریچه آن خـداى را خـواهـد نگـریست و از رویت آن جمـــال حق را مشاهده خواهد کرد.
اصل عبرت همچنان که در توحید مـورد تـوجه است, در امر معاد نیز راهگشا و رهنماست. قرآن کریـم در مـوارد متعدد, از احیإ زمیـن پـس از افسردگـى و مرگ آن نام برده و زنده شـدن انسان در قیامت را قیـاس به آن کـرده و دعوت کـرده است تـا مـردم از آن, بـراى امکان حیات دوباره بشر درس بگیرند.(9) همچنان که در جـواب کسـى که آن را محال مى انگاشت فرمود: ((او آفرینـش نخستیـن خود را از یاد برده است))(10) بنابـرایـن, تـدبـر در خلقت اولیه انسان, و نیز خلقت آسمانها و حیات مجدد طبیعت پـس از خـواب زمستانـى آن, به بشر یاد مـى دهد که همان قدرتـى که چنیـن امـورى را به مرحله عمل در آورد و از آن درمانـده و خسته نگشت, قادر است تـا صـدها بار نیز آن را تکرار کرده و تجـدید کنـد, و این خـود بزرگتریـن عبـرت بـراى بشـر در عرصه اعتقـادات است.
نقش عبرت در خودسازى همچنـان که اشـاره شـد اسـاس عبـرت بـر تشـابه و تجـانـس امـور است و ایـن خـود از جنبه تربیتـى براى انسان بسیار سازنـده است زیرا سنتهاى الهى در همه جا بـى هیچ تغییـر و تبـدیل جارى است و در هـر مـوردى که جارى شـود در مـورد مشابه آن نیز قابل جـریان است, و ایـن خود براى هشدار و تنبیه انسان کافى است. امام صادق علیه السلام مى فرماید:
((از گذشته دنیا عبرت بگیرید! آیا بر کسـى جاودانه گشته است؟ و آیا کسى از شریف و پست, تـوانگر و نیازمند, دوست و دشمـن در آن باقى مانده اند؟ همچنیـن آنچه از امور دنیا نیامده و خـواهد آمد به آنچه از آن گذشته, شبیه تـر از آب است)).(11) شـایـد مقصــود حضـرت از ایـن مثال, نهر جارى باشـد که اگر انسان به نقطه اى از آن بنگرد, چنانچه ساعتها نیز در آن درنگ کنـد جز جـریان متشابه و یکنواخت آب نخواهد دید.
امام, امیر مـومنان علیه السلام در سفارشهاى خـود به فرزندش امام حسـن علیه السلام مى فرمایند: ((استدل على ما لم یکـن بما قد کان, فان الامور إشباه و لا تکـونـن ممـن لا تنفعه العظه الا اذا بالغت فـى ایلامه فان العاقل یتعظ بالاداب و البهائم لا تتعظ الا بالضـرب ...)). از آنچه گذشته است دریچه اى به آنچه پیـش نیـامـــده است بگشا! زیرا تمام امور به هـم شبیه اند و از کسانى نباش که جز با تنبیه از مـوعظه سـودى نمـى برد, زیرا عاقل از ادب و تربیت پنـد مى گیـرد و چارپایانند که با تنبیه و زدن, رام و اصلاح مـى شـونـد ...(12) بنا بر آنچه گفتیـم ((عبرتآمـوزى)) به طـور کلـى در سه زمینه قابل پیاده شدن است:

1ـ امور حتمى و عمومى:
بـرخـى از حـوادث و عوارض, چـون لازمه حیات طبیعى بشـر است, هـم حتمیت داشته و هـم جنبه عمـومى دارد, ولـى در عیـن حال, انسـان بـه خـاطـر ویژگیهایـى که در خـود او اسـت غالبـا از آن غفــلت کـرده و آن را از یـاد مـى برد! بـراى نمـونه به دو مـورد اشاره مى شود:

الف ـ ضعف قوا. از قوانیـن قطعى حاکـم بر موجودات زنده طبیعت و از آن جمله انسان, آن است که هر موجودى متناسب با وجـود خاص به خود, حرکت کمال یابى خویـش را از نقطه ضعف شروع کرده و به تدریج به نهایت قـوت خـود مى رسد. و آنگاه پـس از مدتـى سیر قهقرایى و حرکت به سـوى ضعف قوا را در پیـش مى گیرد و رفته رفته به آخریـن مرحله سستى و درماندگى مى رسد.
جـوانى و نشاط, از بزرگتـریـن نعمتهاى الهى است. جـوانـى, بهار زندگـى و هنگامه شکـوفایى استعدادها و قـواى انسانى است; انسان در پیرى بر سر سفره جوانـى نشسته است و از جـوان کارهایى ساخته است که هرگز بـراى پیر میسر نیست, و همگان نیز مـى داننـد که هر سالمندى روزى جـوان بـوده است, و بسیارى از آنها اکنون در حسرت آن دوران قلبشـان در فشـار است و از اینکه آن ایـام را یــا به بیهودگـى و بطالت و یا با سرگرمـى به گناهان و هـوسرانیهایى که لذتهاى آن تمام شـده و پـىآمـدهاى دلخراش آن بر جاى مانـده است سپـرى کرده اند, افسـوس مـى خورنـد. دست خـود را کـوتاه و سرمایه بـى همتاى جـوانى خـود را از کف رفته مى بینند و با احساس شکننده خسـرانـى بزرگ دست و پنجه نـرم مـى کننـد. به قـول شـــاعر عرب:

فیا لیت الشباب یعود لنا
فاخبره بما فعل المـشیب
اى کاش جـوانى به ما برمـى گشت تا به او از اینکه پیرى با انسان چه مـى کنـد گزارش مـى دادم. و به قـول سعدى:

طرب نوجـوان ز پیــر مجــوى
که دگر ناید آب رفته به جوى
زرع را چــون رسید وقت درو
نخرامــد چنــان که سبزه نو
جوان هوشمند با دیدن ایـن نمونه ها به سرعت درس لازم را مى گیرد و با خود مى گوید مـن هـم مثل او انسانم و به ناچار اگر عمرى کنـم به روز او خواهـم افتاد, پـس کارى کنـم که مثل او از گذشته خود پشیمـان نگـردم همچنـان که عکـس آن نیز بسیار است.
قـرآن کـریـم مـى فـرمایـد: ((و مـن نعمـره ننکسه فـى الخلق افلا یعقلون)) ما هر کـس را عمر دراز دهیم در خلقت او کاهـش خواهیـم داد; آیا اندیشه نمى کنند.))(13)
بـ مرگ. مرگ, بزرگترین, تکان دهنده ترین و برهم زننده تریـن حادثه زندگـى انسان است. از دست دادن ایام جـوانـى گرچه اندوهبار است ولـى پیرى, بسته شـدن همه درهاى امیـد و جبـران نیست و اما مرگ نقطه پایان تمامـى آمال انسان است و بشـر با مـرگ بـا همه علایق دنیوى خـود وداع مى کند. نه قابل بازگشت است و نه جبران مى پذیرد و خسارت آن هـم پایان ناپذیر است, زیرا حیات پـس از مرگ, با همه خصـوصیـات آن جـاودانه و بـى مـرز است.
بـا اینکه مـرگ, طبیعى تـریـن حـادثه حیـات بشـرى است و بـایــد مإنـوس ترین و آشناتریـن پدیده زندگى هر انسان بـوده و تـوجه و یادآورى آن حضور دایم در ذهنها داشته باشد, ولى در عیـن حال آن چنان از سـوى برخى به فراموشى سپرده مى شـود و آن گـونه از صحنه ذهـن و عمل آنها دور مى گردد که گـویا به کلى خـود را از دستبرد آن مصون مى بینند و حیات خـویـش را از خطر آن مستثنى مى انگارند.
امیر مـومنان(ع) روزى در تشییع جنازه اى شنید که مردى مـى خنـدد, فرمود: ((گـویا مرگ تنها بر دیگران نوشته شده و مثل اینکه ایـن حـادثه حق, فقط بـر غیـر ما لازم گشته است و گـویا مـردگانـى که مشاهـده مـى کنیـم, مسـافـرانـى انـد که به زودى به سـوى ما بـاز مى گردند. آنها را در قبرهایشان وارد کرده و مدفـون مـى سازیـم و اموال بر جاى مانده از آنها را مى خوریـم. زندگى ما چنان است که گویا پـس از آنان, جاودانه خـواهیـم ماند!))(14) و باز در حدیث دیگرى همان حضرت مـى فرماید: ((مـن بر ایـن انسان, یقینى شبیه تر به شک, از مرگ نـدیـدم. هر روزى با قبرى وداع کرده و از مرده اى تشییع مى کند و در عیـن حال به فریب دنیا گرفتار مى شود و دست از شهوت پرستـى و معصیت برنمـى دارد و اگر بـراى فرزنـد بیچاره آدم, هیچ حسابى و عذابـى جز پیـش آمـدن مرگ, که جمع او را پـراکنـده ساخته و فرزندانـش را یتیـم مى سازد نباشد, براى او مى سزد که به شدیدتریـن صـورت ممکـن, از آنچه بدان گرفتار است, برحذر باشد و از آن دورى گزیند.))(15) بنابرایـن رفتـن به تشییع جنازه که آن قدر در روایات به آن تـوصیه شـده است نه تنها به خاطر احترام و تکریم مومـن صورت مى گیرد بلکه بدین جهت نیز هست که شرکت در این مراسـم شاید مایه عبرت شـود و حالت غفلت را از انسان دور کنـد.
قبـرستـان, خـود بزرگتـریـن دانشگاه تـربیت است. انسان در آنجا مطالبى مىآموزد و به حقایقى پى مى برد که در هیچ آموزشگاهى نمى تـوان آموخت, مشروط بر اینکه به قصـد عبـرت به آنجا بـرود و حـداقل ساعتـى در آن درنگ کرده و به تفکـر بپـردازد. او بر لـوح قبـرها و عکسهاى مردگان, پیر و جـوان, فقیر و غنـى, درستکار و بـدکار, ظالـم و مظلـوم و بـالاخـره قبـرهاى کهنه و نـو که مـربـوط به همـان روز و یا روز قبل اند مشاهـده مـى کنـد, و اگر داراى فکـر و قلب روشـن باشـد و زنگارهاى شهوت و علایق دنیا, آن را به تیـرگـى نکشانـده بـاشـد, درسهاى بسیارى از آن خـواهد گرفت. البته نـوع عبرت و پیامـى که انسان از قبرستان مردگان مـى گیرد با آنچه از زیارت مزار شهیدان کسب مى کند متفاوت است. پیام اولى ایـن است که با اخطار و هشدار مى گـوید: خانه اصلى شما مـن هستـم, آن هـم براى همیشه. دنیا را ببینید و به اندازه ارزش آن بدان دلبسته شوید و به فکر مـن هـم باشیـد. و اما درس آمـوختنـى آرامگاه شهیـدان ایـن است که اگـر نهایت زنـدگـى دنیا به ناچار ایـن است, پـس چه بهتر که از سـوى انسان بـرگزیـده شـود, تا مـرگ خـود تبـدیل به حیات گـردد و به دیگران نیز حیات بخشد.

2ـ پىآمدهاى کردار
جهانـى که در آن زنـدگـى مـى کنیـم بـر پایه علت و معلـول نهاده شـده و وقـوع هر امرى در اثر فراهـم آمدن اسباب و شرایط خاص آن صـورت مـى پذیرد. حیات بشرى نیز از ایـن قاعده مستثنـى نیست. در پیـش گرفتـن رفتار درست در زندگى, حیات طیب و موفق را به دنبال دارد و برعکـس, تبعیت از هـواها و وسـوسه هاى نفسانى و شیطانـى, هلاکت و نـاکـامـى در وصـول به سعادت بشـرى را در پـــــى دارد.
آن چه گفتیـم دامنه اى وسیع دارد ولـى بـراى نمـونه اگر کسـى به دادگاهها و محاکـم و یا به زندانها سرى بزنـد, به حقایق بسیارى رسیـده و عبـرتهاى زیـادى خـواهـد گـرفت. البته سـابقـا در بحث ((تفکـر)) به ایـن دو عنـوان اشـاره اى داشتیـم ولـى جهت بحث در آنجا, تفکر در پایان زندگـى و عواقب اعمال خـود شخص بـود و اما اینجا سخـن از مشاهده عواقب کار و زنـدگـى دیگران, براى سنجیدن آن با خود و عبرتآموزى است.

3ـ کمالهاى قابل کسب
انسـان در مسیـر زنـدگـى به کمـالاتـى نیـازمنـد است که بـایــد آنها را به دست خـود کسب کنـد و رسیـدن به هــــریک از آنها به تلاشهاى پى در پـى و خستگـى ناپذیر, نیازمند است. که البته ابتدا باید آنها را شناخت و سپـس در پى پیاده کردن آن در عمل و رفتار و روان خود بود. روى همیـن اساس بسیارى از خواص موجود در طبیعت همچـون صفـاى گلها, صلابت کـوهها, وسعت آسمـانها و دریـاهــــا, نورافشانى خـورشید و میوه دهى درختان و صدها نمونه از ایـن قبیل و نیز ویژگیهایـى از حیـوانـات مختلف همچـون وفـاى سگ, غیـرت و سحـرخیزى خـروس, شجاعت شیر, سخت کـوشـى مـورچگان و تعاون آنها و دهها مورد دیگر, سزاوار است مایه عبـرت و درسآمـوزى بشر باشـد.
استفاده از ایـن روش, بخصوص درکلام شاعران بسیار مورد توجه است.
براى نمونه, سعدى مى گوید:
دوش مرغـى بــه صبــح مى نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکـى از دوستــان مخــلـص را
مگــر آواز مـــن رسید به گوش
گفت باور نــداشتم کــه تو را
بانگ مرغى چنــین کــند مدهوش
گفتـم ایــن شــرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوى و من خاموش(16)

نقش عبرت در تربیت
استفاده از روش عبـرتآمـوزى در جهت پیاده کـردن اهـدافـى خـاص, سابقه اى دیرینه در تاریخ بشر داشته و بـویژه صاحبان قدرت, براى تـرسـانـدن و رام کـردن مـردم, مخـالفان خـود را در ملإ عام به مجازات مى رساندند.
گاهـى لازم است مربـى اگر به مصلحت مـى بینـد که فـرد خطاکارى را تنبیه کنـد این کار را در حضـور جمع انجام دهد و ایـن خـود سهم زیادى در جلـوگیرى از بـروز چنان خطایـى و یا مشابه آن از سـوى مشاهده کنندگان آن دارد.
در قـوانیـن جزایـى اسلام نیز از ایـن روش, در جهت تـربیت نفـوس استفاده شده است. قرآن کریـم دستـور مـى دهد تا اجراى حد زنا در حضور عده اى از مومنان باشد.(17)
اساسا گاهـى هدف از اجراى حدى خاص, گذشته از مجازات خطاکار, به خاطر بازداشتـن دیگران از ارتکاب آن عمل و عبـرت آنان نیز هست.
براى نمونه, قرآن مجید در مـورد اجراى حد سرقت مى فرماید: ((... جزإ بما کسبا نکالا مـن الله...))(18) راغب اصفهانـى مـى گـوید:
((نکال, کارى است که با فعل آن دیگرى از عملـى باز داشته شـود. ))(19)
همچنیـن به فرمـوده قرآن کریـم, خـداونـد مسخ گروهـى از بنـى اسرائیل را که از فرمان خـداوند سرپیچـى کردند, و نیز عذاب فـرعون و هلاکت او را, مایه عبـرت و درسآمـوزى دیگران قرار داده است.(20)

شرط عبرتآموزى امیرمـومنان(ع) مى فرمایند:
((ما اکثر العبر و إقل الاعتبار)) چه قدر مایه هاى پند و مـوعظه بسیار است ولـى بهره گیرى و استفاده از آن کـم است.(21)
بـرخـى از مردم از دیدن کوچکترین واقعه هشداردهنده, بزرگتریـن درس را مى گیرند, در حالى که بعضى نیز از کنار عظیمتریـن حـوادث به راحتـى مى گذرند; بـىآنکه که کمتریـن تإثیرى از آن در جان خـویـش احساس کنند. و على(ع) در یکى دیگر از سخنان خویـش, حالت نخست را علامت ایمان و حالت دوم را نشانه نفاق انسان مـى دانند.(22)
بنابرایـن هر کسـى نمى تـواند از وقایع عبرت انگیز, درس لازم را بگیرد و از آن متنفع شـود, بلکه به فرمـوده قرآن کریـم, صاحبان عقل و بصیرت و تقـوا اهلیت بهره بـردارى و اعتبـار از آن را دارنـد.(23)
ادامه دارد

پـى نوشت :
1ـ قـامـوس المحیط, صحـاح اللغه, المنجــد.
2ـ المفـردات فـى غریب القـرآن, مکتبه المرتضـویه تهران, ص320.
3ـ سوره یوسف, آیه 111.
4ـ سوره نور, آیه 44.
5ـ سوره مومنون, آیه 21.
6ـ سوره آل عمران, آیه 191.
7ـ سـوره هاى جـاثیه, آیه ;5 نحل, آیه هـاى 65, ;69 روم, آیه 19.
8ـ سفینه البحـار, محـدث قمـى(ره), چـاپ قـدیم, ج2, ص146.
9ـ سـوره هـاى فـاطر, آیه ;9 فصلت, آیه 39.
10ـ سوره یس, آیه 78.
11ـ سفینه البحار, ج2, ص146.
12ـ نهج البلاغه, تحقیق صبحـى صـالح, ص404, نامه 31.
13ـ سوره یس, آیه 68.
14ـ نهج البلاغه, تحقیق صبحـى صـالح, ص490, حکمت 122.
15ـ بحـارالانـوار, ج6, ص137, بـاب حب لقإالله, ح40.
16ـ گلستـان سعدى, در اخلاق درویشـان, ص85.
17ـ سوره نور, آیه 2.
18ـ سوره مائده, آیه 38.
19ـ المفـردات فـى غریب القرآن, ص506.
20ـ سـوره هـاى بقـره, آیه ;66 نازعات, آیه 25.
21ـ سفینه البحار, ج2, ص146.
22ـ تحف العقول, ابـن شعبه حرانى, مکتبه بصیرتى قم, چاپ پنجـم, ص147.
23ـ سـوره هاى یـوسف, آیه ;111 آل عمران, آیه ;13 بقره, آیه 66.