نویسنده

آن روز بارانى

فرشته سیفى ـ خلخال

 

 

چشمانش را باز کرد, باران هنوز بند نیامده بود. شر شر باران چون پتکى بر اعصابش فرود مىآمد. از تخت پایین آمد و به پنجره نزدیک شد. قطرات باران پشت سر هم به شیشه ها برخورد مى کرد. به تلخى خندید!
باریدن باران خاطرات زیادى را برایش زنده مى کرد خاطراتى که قبل از آن اتفاق شوم بهترین خاطرات زندگیش بودند. یادش افتاد سوسن هم چقدر باران را دوست داشت. یاد سوسن باز شعله خشمش را بیشتر کرد. برگشت روى تخت دراز کشید همه چیز در نظرش بى معنى بود. چشمانش را بست و به گذشته رفت. روزى که عروسى برادرش بود. او به سختى از دانشگاه اصفهان براى شرکت در عروسى اجازه گرفته بود روزى که تمام فامیل دور هم جمع بودند و صداى هلهله و شادى تا اوج آسمان مى رفت ...
ولى در یک لحظه همه چیز به هم ریخت. تنها چیزى که به خاطر داشت شنیدن صداى آژیر بود ... و بعد وقتى چشم گشود جز تلى از خاکستر چیزى از خانه ها برجاى نمانده بود. با درماندگى نگاهى به اطراف انداخت. صداى شیون زنان او را به واقعه شومى که اتفاق افتاده بود آگاه کرد و دوباره از حال رفت.
وقتى دوباره چشم باز کرد در بیمارستان بود و تنها کسى که در کنارش بود برادرش حسن بود. هنوز کمى حالش خوب نشده بود که او هم از کنارش رفت. نمى دانست کجا ولى از هر کسى پرسیده بود گفته بودند: ((جبهه! چون آنجا بیشتر به وجودش احتیاج داشتند.))
وقتى حالش کاملا خوب شد فهمید تمام خانواده اش را به جز برادرش از دست داده است و از همان روز دیگر از زندگى گریزان شد نمى دانست چکار کند. از جنگ و هرچه در آن بود نفرت داشت نمى توانست مردن انسانها را ببیند حتى اگر دشمنش باشند.
ولى خرمشهر را دوست داشت تمام باغها و نخلهاى سوخته اش را ...
بعد از چند ماه آوارگى چون از پیدا کردن برادرش ناامید شد تصمیم گرفت به دانشگاه برگردد. دیگر شهر کم کم تخلیه مى شد و مهاجران با حسرت و تإسف کوله بار بر دوش, پیاده, سواره با نگاهى بارانى و حسرت بار, بار سفر بسته بودند و هر دم با قدمى که به جلو برمى داشتند نگاهى به عقب مى انداختند تا مناظر شهرشان را براى آخرین بار در حافظه خود جاى دهند. نگاهها طورى بود که انگار مى خواست تمام شهر را در یک لحظه حفظ کند حالا از این شهر زیبا و خرم جز ویرانه اى غیر قابل اسکان چیز دیگرى نمانده بود و حسین با این مسافران غریب همسفر بود ولى هیچ کدام مقصدى نداشتند. عده اى آواره این شهر و آن شهر بودند عده اى تهران, عده اى شیراز, عده اى اصفهان و ...
و حسین تصمیم داشت به دانشگاه برگردد شاید با سرگرم شدن به درس و دانشگاه این مصیبت عظیم را فراموش کند ولى انگار نصف وجودش را در این شهر در زیر خاکستر خانه ها جا گذاشته بود. احساس کرد برادرش را در میان آتش و خون تنها گذاشته است و این بعد از آن واقعه همیشه آزارش مى داد.

همه جا را به دنبال حسن گشته بود ولى همیشه از رفتن به جبهه و جستجو در آنجا بیم داشت.
همیشه مى ترسید امیدى که به زنده بودن برادرش دارد در جبهه از او گرفته شود. بارها با کابوس شنیدن شهادت حسن از خواب پریده بود روحیه اش ضعیف شده بود. ولى یک روز دل به دریا زد. دیگر نمى توانست خود را بیش از این سست و بى اراده نشان دهد باید مى رفت و رفتن را باور مى کرد.
روزى هم که تصمیم به رفتن گرفت یک روز بارانى بود آن روز هم آشفته از خیالهاى باطل در خیابان قدم مى زد که ناگهان باران بشدت باریدن گرفت و او خود را با عجله به دانشگاه رساند. ظهر بود همه در سالن غذاخورى سالن دانشگاه جمع بودند. مات و مبهوت به قطرات باران که به سرعت فرو مى ریخت مى نگریست, که دخترى روبه رویش نشست و بدون هیچ مقدمه اى به او گفت: ((من شنیده بودم مردان خرمشهر مردان حماسه و شمشیرند. مردان آتش و خون. نه بى اراده و بى احساس.)) و حسین به تلخى خندید.
و او لبخند غمگینى زد و ادامه داد: ((مى دانم شما دنبال برادرتان مى گردید. ولى مطمئن باشید با این روحیه و اراده اى که دارید هنوز موفق به یافتن او نخواهید شد. ))
و این حرف سوسن در آن روز بارانى با اینکه تلخ بود ولى واقعیت داشت و او را مجبور به رفتن کرد. آن روز حرف سوسن و قول همکارى او و نگاهى که در چشمانش موج مى زد براى حسین دنیایى ارزش داشت و این در آن بحران روحى برایش یک امید بود نورى در تاریکى که به او کمک مى کرد تسلیم ناامیدى نگردد. قبل از این آشنایى زندگى برایش عذاب بود و آشفته حالى. مرگ عزیزانش و آن مناظر وحشتناک و مردم آواره هنوز از خاطرش نرفته بود. بدتر از همه فکر نیافتن برادرش سوهان روحش شده بود.
و حالا وجود یک زن و حرفهایش در زندگى او نور امیدى در قلب ناامیدش مى تاباند. و بعد از آن سوسن برایش یک تکیه گاه بود, تکیه گاهى که با وجودش مى توانست تمام غمها را به فراموشى بسپارد. ولى حالا چه ...؟!
حالا که سوسن رفته بود و جز خاطره اى بد چیز دیگرى نبود ... حالا که ...
یادش آورد آن روز که از جبهه برگشته بود و خبر مفقود شدن حسن را داده بود. سوسن چقدر او را دلدارى داد و چقدر از شب سیاه ناامیدى و دمیدن صبح امیدوارى برایش سروده بود. مى دانست که هرگز موفق به یافتن برادرش نخواهد شد ولى حرفهاى سوسن همیشه او را امیدوار مى کرد. تمام دوستان حسن از او بى خبر بودند و کسى سراغى از او نداشت ولى سوسن اینها را باور نمى کرد و همیشه حسین را به زنده بودن او امید مى داد. نمى دانست آن مرد که سوسن با او رفته کیست؟ آرزو کرد اى کاش آن روز به خانه آنها نمى رفت تا آن اتفاق را نبیند ...
دو هفته اى مى شد که از سوسن بى خبر بود چون او آماده کردن خانه براى جشن عروسى را به عهده داشت و حسین مهیا کردن مقدمات عروسى را. آن روز هم براى دیدن سوسن به خانه آنها مى رفت که آن ماجرا اتفاق افتاد. یاد اولین روزى افتاد که به خواستگارى سوسن رفته بود و در یکى از باغهاى پدرش, با اینکه خجالت مى کشید او را از پدرش خواستگارى کرده بود و وى هم بعد از کلى شرط و شروط گذاشتن قبول کرده بود که حسین دامادش بشود, و قول گرفته بود هر دویشان درسشان را تمام کنند و برادر سوسن که در آلمان به سر مى برد برگردد. یاد روزى افتاد که سوسن مى گفت: ((غیر از تو هیچ مردى را تا به حال دوست نداشته ام و از همان روز بارانى دلم اسیر تو شده.)) آهى کشید و با خود گفت: ((پدرم همیشه مى گفت روى حرف زنان نباید حساب کرد به قول معروف روى طناب آنها هیزم جمع نمود.)) ولى او هرگز حرف پدرش را باور نکرده بود. حرفهاى عاشقانه سوسن برایش حقیقت محض بودند و او هرگز به خود اجازه نداده بود بر خلاف آنها فکر کند چون تنها کسى که او را بعد از آن همه بدبختى به زندگى و آینده امیدوار مى کرد سوسن بود. دردى بزرگ روى سینه اش احساس کرد حالا دیگر میلى به زندگى کردن نداشت. حالا معنى آن همه پنهان کارىهاى سوسن را مى فهمید. دلش آنقدر تنگ بود که مى خواست با تمام قدرت فریاد بزند شاید آرام گیرد و بغضى که در گلویش بود باز شود ولى نه! با این کارها آرام نمى شد. فکر کرد به زاینده رود سرى بزند اما حالا دیگر حتى آواى آرام بخش زاینده رود هم او را آرام نمى کرد. سرش را تکان داد آهى کشید و چشمانش را باز کرد باران کم کم بند آمده بود. صدا چکیدن قطرات آب به گوش مى رسید. به پنجره نزدیک شد, به خیابان نگاه کرد. بارش باران رودى کوچک در کنار خیابان جارى کرده بود.
متوجه شیشه ها شد بعد از رفتن سوسن کسى آنها را گردگیرى نکرده بود ولى باران حالا آنها را خوب شسته بود. انگشتش را روى شیشه کشید و با خود زمزمه کرد: ((باز باران شیشه پنجره را شست. اما از دل من! چه کسى یاد ترا خواهد شست)) و بعد به تلخى خندید.
باران همه چیز را شسته بود گرد و غبار را از بین برده بود. اى کاش مى توانست خاطرات او را هم بشوید و با خود ببرد. کنار پنجره نشست و به خیابان چشم دوخت. یاد روزى افتاد که سوسن کنار این پنجره چقدر از زیبایى برایش حرف زده بود تا به عشق رسیده بود. هرگز نمى خواست خیانت او را باور کند. اما پنهان کارىهاى او, بى خبر رفتنش با یک مرد غریبه و اینکه حسین از هر کسى در مورد او پرسیده بود اظهار بى اطلاعى کرده بودند و حتى پدرش نیز گفته بود از کارهاى اخیر سوسن اصلا سر در نمىآورد و این حرف پیرمرد او را بدتر ناامید کرده بود. انگار همه دست در دست هم داده بودند تا او را نابود کنند مدام سوسن با آن مرد غریبه جلوى چشمانش ظاهر مى شد و او را از خود بى خود مى کرد.
هرچه فکر کرد تا قیافه آن مرد را به خاطر بیاورد تا شاید شبیه یکى از فامیلهاى سوسن باشد نتوانست چون او را از دور و از پشت دیده بود و در ضمن هیچ کدام از فامیلهاى سوسن چنان ماشینى نداشتند و آن مرد هم خیلى جوان بود.
اندیشید دیگر زنده بودن من چه فایده اى دارد. بهترین روزهاى عمرم در فلاکت و دربه درى گذشت آینده بهتر از دیروز نخواهد بود. تمام عمر خودم را فریب دادم که آخر به خوشبختى خواهم رسید ولى ...
با درماندگى برگشت. تیغ را از کنار آینه دستشویى برداشت و به اتاق برگشت تمام زندگیش را در یک لحظه مرور کرد. نه دیگر چیزى براى دلبستگى وجود نداشت. مزه تلخى زیر زبانش احساس کرد چند قطره اشک از چشمانش چکید. شانه هایش لرزید یاد سوسن و آرزوهایش, یاد خانواده و برادرش که حالا هشت سال بود از او خبرى نداشت هشت سال با خود جنگیده بود تا رفتن او را به خود بقبولاند.
روى تخت نشست و تیغ را روى شاهرگ دستش قرار داد و در یک لحظه آن را به شدت روى پوست کشید ... و بعد فقط گرمى خون را روى پوست دستش احساس کرد و بعد کم کم نور زندگى در چشمش تیره گشت. روى تخت بیمارستان بعد از چند روز بى هوشى به هوش آمد, سرم از دو طرف به بازوهایش وصل بود. دخترى با چادر سیاه پشت به او کنار پنجره ایستاده بود. یاراى حرف زدن نداشت. نالید و دخترک برگشت ... خدایا او سوسن بود! چشمانش سرخ بود و بارانى. با بغض گفت: ((حسین تو به هوش آمدى؟)) بعد با خوشحالى بیرون دوید و لحظه اى بعد دکتر همراه پرستار وارد اتاق شدند. هنوز گیج بود نمى دانست چه اتفاقى افتاده و چگونه او را به اینجا آورده اند؟ دکتر بعد از معاینه و دادن دستوراتى به پرستار از اتاق خارج شد و پرستار هم بعد از اینکه فشار خون او را اندازه گرفت و وضعیت او را در پرونده ثبت کرد اتاق را ترک نمود. حالا تنها سوسن کنارش بود. با نفرت سرش را برگرداند نمى خواست چشمانش در چشمان سوسن بیفتد. سوسن با ناراحتى به او نزدیک شد. چى شده حسین؟ چه اتفاقى افتاده؟ اما حسین فقط آه مى کشید و در و دیوار را نگاه مى کرد. بعد از کلى التماس کردن فقط گفت: ((کجا رفته بودى چرا برگشتى؟)) سوسن خندید: ((آها! براى اینکه تنهایت گذاشتم و رفتم ناراحتى!)) فکر کرد سوسن مى خواهد همه چیز را از او پنهان کند با لبخند تمسخرآمیزى گفت: ((من همه چیز را مى دانم یعنى آن روز که براى دیدن تو مىآمدم همه چیز را دیدم.)) سوسن دست و پایش را گم کرد.
ـ کدام روز؟ تو مى دانى من کجا رفته بودم؟
حسین سرش را برگرداند تا او را نبیند. گفت: ((همان روز که با یک آقاى شیک پوش سوار ماشین بنزش شدى و رفتى.)) ناگهان سوسن خندید با قهقهه, بعد گفت: ((حسین اون مرد جوان برادرم بود. همان که در آلمان به سر مى برد. راستش فرصت نکردم به تو بگویم مى خواستم یک دفعه خوشحالت کنم. آخه یه کار دیگه هم داشتم. ترسیدم به تو بگویم بعد اشتباه از آب دربیاید و ناراحت بشى و خاطرات تلخت تکرار شود.)) حسین با تعجب به حرفهاى سوسن گوش مى کرد. سوسن افزود: ((مى دانى چرا به تهران رفتم؟ چند روز قبل قرار بود اولین گروه از اسیران جنگى که آزاد شده بودند وارد ایران شوند.))
حسین به تلخى خندید.
ـ خب این به تو چه ربطى داشت! مگر تو هم اسیر جنگى داشتى.
سوسن خندید.
ـ خب آره. انگار همه چیز را فراموش کردى؟
بعد به سرعت از اتاق خارج شد. حسین هنوز گیج و منگ خود به دنبال کسى مى گشت که سوسن به خاطرش به تهران رفته بود.
ناگهان صداى در بلند شد و بعد در به آرامى باز شد و ناگهان حسین برادرش حسن را که یادگار تمام روزگار گذشته پدر و مادر و عزیزانش بود را در چارچوب در مشاهده کرد و حالا هم فقط بارش باران اشک بود که مى توانست احساسات پاک قلبها را به زیبایى به تصویر بکشد.