نویسنده

 

 قصه هاى شما (58)

مریم بصیرى   

خاطره سبز, اشتیاق ـ معصومه قزلقاشى ـ قم

بادکنک فروش, انتهاى بیراهه ـ میمنت ترکى ـ اصفهان

إ ـ حوریه بزرگ ـ کاشان

تابلوى شب, زیرزمین ـ فاطمه اقبالى زارچ ـ یزد

سارا و سپیده ـ طیبه جلالى پور ـ نایین

آخرین امید ـ صدیقه شاهسون ـ شهرکرد

 

دوستان عزیز!

فاطمه ملاباشى از تویسرکان, ریحانه مولوى, محمدرضا ضیغمى و لیلا قنبرى از تهران, بتول جغتایى از سبزوار, رهرا نیکرو از نهبندان, لیلى صابرى نژاد و حسین بذرافکن از اندیمشک, سعیده زادهوش از اصفهان, مجتبى ثابتى مقدم از بایگ و ایمانه فضلى, سارا رحیم زاده, طاهره جعفرى و سیده فاطمه موسوى از قم.

داستان هایتان همراه با لطف بسیار شما نسبت به ما و مجله خودتان بدستمان رسید. در شماره هاى آتى منتظر بررسى آثار خویش باشید.بهارى سبز و پربار پیش رو داشته باشید.

 

معصومه قزلقاشى ـ قم

خواهر عزیز, پیوستن شما را به جمع دوستان ((قصه هاى شما)) تبریک مى گوییم و امیدواریم با سعى و تلاش بسیار و شکوفایى استعدادهاى خود بتوانید در آینده نویسنده موفقى بشوید.

براى آشنایى بیشتر شما با این بخش باید بگوییم ما در ((قصه هاى شما)) به بررسى و ارزیابى داستانهاى ارسالى مى پردازیم. یعنى مى گوییم که نویسنده تا چه اندازه در بیان منظورش در شکل داستان موفق بوده است و آیا توانسته از عناصر داستانى به موقع و در جاى خود استفاده کند یا نه؟ همچنین ضعفها و قوتهاى داستان و نیز خودنمایى و یا عدم وجود برخى از عناصر را به شما گوشزد مى کنیم تا بتوانید با دقت و توجه بیشترى داستانهاى بعدى خود را بنگارید. ((بغض گلویم را مى فشرد. هاله اى از غم قلب ملتهبم را فرا گرفته بود و مرا یاراى نفس کشیدن نبود. مشهدى على کنارم نشسته بود و نوحه سوزناکى را که همیشه آقاى سید شبهاى عاشورا براى مصیبت آقا امام حسین علیه السلام مى خواند زیر لب زمزمه مى کرد. دانه هاى درشت عرق بر پیشانى اش نشسته بود و چشمهایش پر از اشک شده بود. از نگاههایش خوب مى فهمیدم که چه غمى در دل دارد و زمزمه نوحه اى که بر لب داشت بر غمش مى افزود. نگاههاى لرزانش را به چهره رنگ پریده و غمگین من انداخت و با صدایى گرفته گفت: آقا سید به حقیقت رسید. به حقیقتى که سالهاى سال به دنبالش مى گشت ...)). این قسمت از داستان ((خاطره سبز)) و همچنین بخش مربوط به جبهه, ما را به یاد احساسات قوى شما مى اندازد. البته این عواطف گاهى کار دستتان مى دهد و باعث مى شود که از واقعیت غافل شوید و تنها با تکیه بر احساس و اندیشه خود پیش بروید. مثلا در داستان ((اشتیاق)) نیز شما مرتکب این اشتباه مى شوید و چیزهایى از خاک عراق و عراقیان مى گویید که اصلا با واقعیت همخوانى ندارد و صرفا زاییده تخیلات و احساسات شما در این مورد مى باشد.

پس بعد از این علاوه بر عنصر حقیقت مانندى و واقع گرایى, به عناصر شخصیت پردازى و دیالوگ نویسى نیز بیشتر توجه کنید. در کتاب ((قصه نویسى)) آمده است: ((سخن تا حدى شناسنامه شخصیت است منتها از یک سو و با سبک و زبان عمومى یک عصر ارتباط پیدا مى کند و از سوى دیگر با خلق و خوى شخصیت و حرکات و سکنات او و اعمالى که در یک وضع روانى خاص از شخصیت سر مى زند.)) منتظر دیگر آثارتان هستیم.سرافراز و سربلند باشید.

 

میمنت ترکى ـ اصفهان

دوست ارجمند, هر دو داستان شما ساده و روان هستند, آن قدر ساده که حتى طرح آنها پیچ و خم خاصى ندارد و همه چیز به خوبى و خوشى به انتها مى رسد. البته نوشتن چنین آثارى ضعف محسوب نمى شود اما خواننده امروزى دوست دارد که داستانى پر از حادثه و کشمکش بخواند و به این راحتى مشکلات شخصیتها را پشت سر نگذارد. باید شما با بهره گیرى از عواملى, باعث ایجاد کشش در داستان خود شوید, تا مخاطب بر سر شوق بیاید و ناخودآگاهش وى را مجبور کند که تا پایان اثر را مطالعه نماید.

در ضمن بهتر است از عنصر تعلیق و یا همان انتظار, به عنوان یکى از عوامل ایجاد کشش بهره بگیرید. تعلیق, ماجرا را بین زمین و هوا معلق نگاه مى دارد. طورى که مخاطب نمى داند چه اتفاقى قرار است بیفتد لذا دایما انتظار مى کشد و این انتظار براى او شیرین و هیجان انگیز است.

یکى دیگر از عوامل ایجاد جذابیت قرار دادن شخصیت در وضعیتى است که مجبور به انتخاب باشد. انتخابى که بسیار مهم است و اگر راه را به خطا برود خود را به تمامى باخته است. ایجاد یک موقعیت غیر عادى و گره افکنى دقیق در داستان نیز, خواننده را سر شوق مىآورد و او را مشتاق به مطالعه ادامه اثر مى نماید.

در بخشى از داستان ((بادکنک فروش)) آمده است: ((خون از دهانش بیرون پاشید. دو دستش را روى دهان گرفت و در نتیجه طناب بادکنکها از دستش رها شد. جمعیت که بیشتر شده بود, هوراکشان به دنبال بادکنکها دویدند. آنها به طرف آسمان بالا و بالاتر رفتند. یونس با حسرت به آنها نگاه مى کرد و کتکى که خورده بود را فراموش کرد. صداى خنده مرد و پسرک او را متوجه آنها کرد. یونس به طرف آنها دوید و با التماس گفت: ((آقا خواهش مى کنم پول بادکنکها را بده.)) مرد با عصبانیت به طرف او برگشت: ((اگه یک بار دیگه ببینم این طرفها بادکنک مى فروشى, اونقدر مى زنمت که مثل بادکنکها باد کنى.)) پسرک با شنیدن این حرف پدرش غش غش خندید. یونس دلش مى خواست آن قدر زور داشت که مثل مرد مشت محکمى به دهان او مى زد ...))

امیدواریم با توجه به ذوق و استعداد خود داستانهاى زیباترى براى ((قصه هاى شما)) بفرستید.

روزگار همیشه بر وفق مرادتان باد.

 

حوریه بزرگ ـ کاشان

خواهر خوب ما, مطلب ارسالى شما عنوان ندارد و از ما خواسته اید که شرایط انتخاب یک اسم خوب براى داستان را به شما بگوییم. همان طور که قبلا هم اشاره کرده بودیم, نویسنده به وسیله عنوان داستان, اثر خود را از سایر آثار خود و دیگران متمایز مى کند و در واقع شناسنامه اى براى داستانش ایجاد مى کند. پس اسم این شناسنامه باید خواننده را جذب کند و تفکر او را به کار وا دارد. این عنوان هر چه قدر کوتاهتر باشد, بهتر است. البته خوب است پس از پرداخت نهایى در آخرین مرحله پس از خواندن داستان, عنوان آن را انتخاب کنید.

در کتاب ((هنر داستان نویسى)) خصوصیات عنوان داستان چنین مطرح شده است: ((عنوان باید تازه باشد و اسامى کهنه دیگران نباشد. عنوان باید برانگیزنده فکر باشد و خواننده فکر کند با موضوع جالبى سر و کار دارد. گیرا باشد و نگاه بیننده و خواننده را تسخیر کند. موزون و آهنگین باشد. به داستان بخورد. طرح داستان را آشکار بکند ولى نقطه اوج را لو ندهد. پیش پا افتاده و کلیشه اى نباشد.))

و اما اثر بدون عنوان شما ترکیبى از داستان و قطعه ادبى است. در ابتدا بدون یارى از عناصر داستان فقط به نوشتن یک قطعه ادبى پرداخته اید و گاه از کلمات خاص مقاله بهره گرفته اید. سپس در ادامه شخصیتها را وارد اثرتان کرده و شکل داستانى به آن داده اید. ((غرق در خیالات و اندیشه هاى خود هستم که ناگاه با صداى مردم که مى گویند: ((این الحسن, این الحسین, این ...)) به خود مىآیم. گرمى قطره هاى اشک را که با سماجت خود را به روى گونه هایم مى رسانند حس مى کنم. با جمعیت همراه مى شوم, گویى تا به حال اینقدر به خدا نزدیک نشده بودم. به هر ذکرى که مى گویم بدنم مى لرزد, صداى فرو ریختن دیوار یخى را مى شنوم. نگاهم به پرچم سبز توى مسجد مى افتد که با خط خوش روى آن نوشته اند ((یا اباصالح ادرکنى.)) چادرم را توى صورتم مى کشم و هرچه مى خواهم گریه مى کنم.))

سعى کنید پس از این اگر مى خواهید داستان بنویسید به سمت مقاله و قطعه ادبى کشیده نشوید و اگر خیال دارید قطعه بنویسید دیگر از عناصر داستانى بهره نگیرید; تا بتوانید اثرى کامل, در قالب خودش ارائه دهید.

موفق باشید.

 

فاطمه اقبالى زارچ ـ یزد

همراه گرامى, با اینکه تازه به جمع دوستان این صفحه پیوسته اید ولى قدرت پرداخت خوبى دارید و فعلا تنها اشکالتان این است که موضوعاتى کاملا ساده و دم دستى را به عنوان پایه کار خود قرار مى دهید. مثل داستان ((تابلوى شب)) که هیچ حرف خاصى در آن نیست. نه پیچى, نه گرهى و نه مشکلى که نتوان آن را حل کرد. فردى شبها بیخوابى به سرش مى زند و دوستش براى او تابلویى مى خرد که چراغ خواب است و مى تواند براى خوابیدن مثمرثمر باشد. لابد حالا خودتان هم متوجه شده اید که چقدر طرح ساده است. تصور کنید که این فرد مشکل روحى و یا جسمى خاصى داشت و به همان علت نمى توانست خواب راحتى داشته باشد آن وقت از لحاظ درونى و بیرونى وارد زندگى این فرد مى شدید و از مشکلى به ظاهر کوچک, حوادث و ماجراهایى بزرگ خلق مى کردید تا در نهایت فرد بتواند براى آنها راه حل مناسبى بیابد.

طرح ((زیرزمین)) هم شامل چنین طرحهایى مى شود. چند دوست که به فکر گذراندن اوقات فراغت هستند ولى بعد از آن دیگر هیچ اتفاقى نمى افتد و حادثه اى ایجاد نمى شود.

یادتان باشد که طرح داستان بر پایه کشمکش و درگیرى بین شخصیتها استوار مى شود. کشمکش درونى در درون خود فرد و در تضاد با افکار و احساساتش شکل مى گیرد و شخصیت به جان خودش مى افتد و از خویشتن انتقاد مى کند; اما در کشمکش بیرونى او با فرد یا افرادى و یا نیروى طبیعت درگیر مى شود و سعى مى کند در مقابله با آنها پیروز شود. البته هر کشمکش و جدالى علتى دارد و این علت نیز معلول و نتیجه اى.

به روشى دیگر باید گفت, هر داستان کوتاه طرحى دارد که پس از جرقه در ذهن نویسنده اش شکل مى گیرد. در این طرح, حادثه عمده داستان مشخص مى شود و بعد آن طرح کوچک گسترش مى یابد و با پرداخت داستانى به یک اثر ادبى نزدیکتر مى شود. سپس حوادث فرعى که کمک بزرگى در پیشبرد حوادث اصلى هستند, به یارى موضوع داستان مىآیند. بعد از آن باید سلسله حوادث را طورى مرتب کرد که روال منطقى داشته باشد و هر حادثه علت حادثه اى دیگر شود.موفق باشید.

 

طیبه جلالى پور ـ نائین

همدم قدیمى ما, موضوع داستانتان بسیار زیباست و حیف است که شما دوباره آن را پرداخت بیشترى نکنید. دخترى دانشجو که از دست خواستگاران پولدار و خوش تیپش خسته شده است, دل به دانشجویى معمولى و بى پول بسته که بسیار مذهبى است و رفتارش چنان بر دل این دختر مى نشیند که او نیز تصمیم مى گیرد براى اولین بار پا به مسجدى بگذارد که پسر در آنجا نماز مى خواند ...

نوشتن در مورد چنین مسایل حساسى احتیاج به دقت فراوان دارد, چرا که احتمال مى رود با کوچکترین اشتباهى داستان تبدیل به یک نصیحت و پند و اندرز ادبى شود و یا از سویى دیگر از اخلاق فاصله گیرد. اگر شما با توجه به پیام داستان خود که همان توجه و عشق به خدا در اثر عشق به بنده خدا مى باشد, شروع به نگارش کنید, خواننده از همان ابتدا آخر داستان را حدس مى زند. در چنین صورتى کارتان فقط یک شعار قوى است که مردم عامى احتمالا آن را به راحتى درک مى کنند و شاید هم از پیامش لذت مى برند ولى بار ادبى و تکنیکى داستان بسیار تنزل مى کند. پیام و تکنیک داستان مانند دو بالى هستند که اثر ادبى را به اوج مى رسانند و هیچ یک نباید بر دیگرى ارجحیت داشته باشند. اگر به تکنیک بیش از اندازه پرداخته شود, نویسنده ممکن است به خاطر ایجاد جذابیتهاى بیشتر و بهره گیرى از شیوه هاى مدرن دست به قلم ببرد و آنقدر فن و تکنیک به داستانش ببندد که مخاطب نتواند آن را هضم کند.

در صورتى هم که پیام بر تکنیک چیره شود همان مشکل مستقیم گویى و شعاردهى ایجاد مى شود. پس با این حس, که دارید روى لبه برنده تیغى پیش مى روید, با دقت جلو بروید و داستانى بنویسید که تکنیک و پیام در آن پا به پاى همدیگر پیش بروند و مانند ((سارا و سپیده)) فقط پیام بر کار غالب نباشد.

امیدوار هستیم که این اثر خود را با دقت و توجه بسیار دوباره بازنویسى کنید و برایمان بفرستید تا ما نیز آن را در نوبت چاپ قرار دهیم.

 

صدیقه شاهسون ـ شهرکرد

همراه همیشگى, کماکان به نوشته هاى خود ادامه داده اید و همچنان برایمان داستان مى فرستید; اما ما فکر مى کنیم که نسبت به آثار قبلى تان, پیشرفت جدیدى نداشته اید و حتى گاه اشتباهات گذشته را تکرار مى کنید. یکى از ساده ترین اشکالات شما بى توجهى در رعایت زمان داستان است. تا نیمه کار زمان وقوع داستان گذشته است و ناگهان از نیمه به بعد زمان حال مى شود که البته ما آن را اصلاح کرده ایم.

اشکال دیگرتان در شخصیت پردازى و جزئیات آن است. به فرض مى نویسید ((مایوسانه)), ((کنجکاوانه)), ((با تإسف)), ((با التماس)) و غیره. چنین کلمات و قیودى نه تنها هیچ جذابیتى ندارد بلکه باعث ضعف کار شما مى شود. به جاى اینکه مستقیما از کنجکاوى سخن به میان بیاورید و یا به یإس و شادى اشاره کنید, بهتر است با عمل شخصیت به این احساسات بپردازید و با گفتار و کردار او نشان دهید که وى کنجکاو است و یا ناراحت و ...

((ناصر ایرانى)) یکى از نویسندگان کشورمان در این مورد مى گوید:

((آنچه تعیین کننده است عمل شخصیت هاست. شخصیت ها اگر زنده خلق شوند, با عملشان, عیار وجود خود را آشکار مى سازند. به ویژه با گفتارشان که نوعى عمل است. در کنار توصیف ویژگیهاى شخصیت باید از طریق رفتار و عمل ویژگیهاى هر شخص را ثابت کرد. مثلا اگر بگویید شخصیت دروغگو و حسود است, کارى نکرده اید جز اینکه به طور مستقیم از یک خصلت بد انسانى نام برده اید. شخصیت در توصیف توإم با عمل خلق مى شود.))

و همان طور که خودتان مى دانید شخصیت پردازى غیر مستقیم به وسیله عمل و گفتار, توصیف فیزیکى و ظاهرى شخصیت و همچنین توصیف حالات و ویژگیهاى روانى و درونى وى ممکن مى شود. پس بعد از این حواستان باشد که در کنار ایجاد ماجرا و حادثه, به شخصیت پردازى افراد و ظرایف موجود در شخصیت پردازى آنها توجه کنید و با استفاده از قید و صفت, پرداختى سطحى از شخصیتهاى اثر خود ارائه ندهید. در ادامه داستان شما را مىآوریم و امیدواریم باز هم چون گذشته کارهاى قوىترى برایمان بفرستید.

موفق باشید.