بهترین دوست

نویسنده



بهترین دوست


شادیها و غمهاى تنهایى

مریم بصیرى

یکى از رمانهاى خاص نوجوانان که در این روزها به دست چاپ سپرده مى شود, کتاب ((شادیها و غمهاى تنهایى)) به قلم ((سپیده خلیلى)) است. البته این کتاب در قالب داستان بلند و نه رمان, سرگذشت فانتزىگونه اى از ((زهره)) بیان مى کند. این دختر ده سال بیشتر ندارد و برادرش ((امیر)) دانشجوست. مادر این دو, زنى بى عاطفه است که چون مادر و خواهرش هرگز حتى یک استکان چایى جلوى شوهرش نگذاشته است. او نمى خواهد و یا اینکه نمى تواند محبت خود را نسبت به مردش بروز دهد. آنها بارها با هم دعوا کرده اند و ((زهره)) به خوبى یادش مىآید که سه بار به دادگاه خانواده رفته است و مى داند اگر براى بار چهارم پایش به آنجا کشیده شود, چه باید بکند. ((زهره)) کلاس پنجم ابتدایى را پشت سر گذاشته و حال در تابستان بدون همبازى کارى جز سربه سر گذاشتن با بزرگترها و صاحب خانه ندارد. از طرفى دیگر دعواى پدر و مادرش هم براى او مثل فیلمهاى تلویزیون تکرارى شده است.
نویسنده تا به اینجا با توجیه بیکارى و نداشتن خواهر و برادر و یا دوستى به سن این دختر, تا حد بسیارى او را زرنگ و در عین حال شیطان و بلا نشان مى دهد. همان طور که مادر او اگر بخواهد مى تواند خیلى زبر و زرنگ شود و براى خواهر خودش چند جور غذا درست کند, اما خواهرشوهرش را با دهان خشک از خانه اش راهى کند.
در این میان اولین حادثه شکل مى گیرد و آن ماجراى علاقه ((امیر)) به دخترى است که خانه اش نزدیک دانشکده آنهاست. وقتى مادر ((امیر)) به اصرار پسرش براى خواستگارى به خانه دختر مى رود, در اثر خاله بازى ((زهره)) با دخترى هم سن و سال خودش که در واقع خواهر عروس آینده است, معلوم مى شود که آن دو دختر خواهر ((امیر)) و((زهره)) هستند و پدر آنها در اثر کم محلى همسر اولش, همسر دیگرى اختیار کرده است.
قهرمان داستان که همان ((زهره)) است و راوى ماجرا, چهارمین بار, همراه برادر و خواهرهایش پایش به دادگاه خانواده کشیده مى شود.
همسر اول که مى خواهد به نحوى شوهرش را ادب کند, تصمیم مى گیرد که خود طلاق بگیرد و شوهر دیگرى براى هوویش پیدا کند.
از سویى دیگر دخترها هم تصمیم مى گیرند براى تنبیه پدرشان, یا هر دوى مامانها را شوهر بدهند و پدرشان را تنها بگذارند و یا اینکه مانع طلاق و ازدواج مجدد آنها شوند.
در همین حین مرد تصادف مى کند و دو همسرى که هیچ کدام مرد را به خانه شان راه نمى دادند به بیمارستان مى روند. حتى همسر اول براى اینکه بچه هایش پدر داشته باشند تمامى پول و طلاهایش را خرج بیمارستان مى کند و در نهایت هر دو زن تصمیم مى گیرند که خودشان به تنهایى گلیمشان را از آب بیرون بکشند و از شوهرشان جدا شوند. در پایان داستان نیز مرد که از بیمارستان مرخص شده است باید به خانه خواهرش نقل مکان کند.
((امروز بابا را از بیمارستان مرخص مى کنند, من از خوشحالى روى پا بند نیستم. دایم از پله ها پایین مى روم, در را باز مى کنم و توى کوچه را نگاه مى کنم. بعد بالا مىآیم و به ساعت دیوارىمان نگاه مى کنم, ولى بالا هم بند نمى شوم و دوباره مى روم پایین)).
امیر از بیمارستان تلفن زده و گفته که قرار است دکتر ساعت 12 بیاید و اجازه مرخصى بابا را امضا کند. دلم مى خواهد به جاى یک باترى, دوتا باترى توى ساعت مى گذاشتم تا تندتر بچرخد و زودتر ساعت 12 بشود.
زنگ مى زنند من بلافاصله در را باز مى کنم و کمى بعد داد مى زنم: ((مامان! مهمان داریم.)) و در مقابل چشمهاى حیرت زده مامان, شهلاخانم و دخترهایش وارد خانه ما مى شوند. شهلاخانم سرش را پایین انداخته, اما سرهاى مینا و مرجان, مرتب به این طرف و آن طرف مى چرخد, مثل اینکه انتظار نداشتند که خانه ما را این طورى ببینند; چون در مقابل خانه آنها, خیلى بزرگتر و رو به راه تر است. انگار شهلاخانم هنوز از مامان خجالت مى کشد و با آن صداى آرامش, آرامتر مى گوید: ((حتما شنیده اید که امروز منصور را مرخص مى کنند.)) من و مینا و مرجان, آرام کنار مادرهایمان نشسته ایم و منتظریم که زودتر حرفها از دهانشان بیرون بریزد; حرفهایى که سرنوشت ما را مشخص مى کند.))
نویسنده در این اثر 91 صفحه اى خود با خیالپردازى ((زهره)) مشکلى به این بزرگى را در زندگى او به طنز نزدیک مى کند و در پایان چنان از خوشى او سخن مى گوید که گویا همه با هم آشتى کرده اند. شخصیتهاى دیگر نیز بسیار سطحى پرداخت شده اند, چه مرد داستان که مثل یک عروسک خیمه شب بازى است و به بهانه شغلش یک در میان در منزل یکى از همسرانش سر مى کند و چه دو زن ماجرا که هیچ کدام دلیلى جدى براى رفتارهاى خود و در نهایت طلاق از مرد ندارند. ((امیر)) هم که جاى خود دارد. او از همان اول قهر مى کند و از اینکه کم بوده ندانسته با خواهرش ازدواج کند به خانه عمه اش مى رود.
گویا این اثر با آدمهاى بى ثبات و طرح متزلزلش فقط قصد دارد تعطیلات تابستان ((زهره)) را پر کند و چنین سطحى و گذرا زندگى و آینده او را به تمسخر بکشد, آینده اى که مى تواند چون سرنوشت مادر و یا نامادریش باشد.