نویسنده

 

قصه‏هاى شما (75)

مریم بصیرى‏

چیمن‏
کفش‏هاى اسپورت سفید با بند قرمز
فروزان حسینى - سرپل‏ذهاب‏

قسمت‏
زهرا قاضوى - نائین‏

اشک‏هاى آسمانى‏
مرضیه عابدینى - تهران‏

مى‏خواهم حرف بزنم‏
خصوصیات یک خانواده ایده‏آل‏
لعیا اعتمادى - قم‏

سیاهپوش قبرستان‏
فاطمه مغول‏زاده - نصرآباد جام‏

قفل‏ها و کلیدها
مرتضى لطیف - اندیمشک‏

ضربه بیست و یکم‏
به خاطر یک لبخند
حکایت - گرمابخش دست‏ها
ابوالفضل صمدى‏رضایى - مشهد

فروزان حسینى - سرپل‏ذهاب‏

دوست عزیز، نامه خود را با این عنوان امضا کرده‏اید: «یکى از اعضاى کوچک خانواده بزرگ پیام زن»؛ و از ما خواسته‏اید تا در زمینه نگارش داستان راهنمایى‏تان کنیم و حداقل یکى از داستان‏هایتان را چاپ نماییم؛ چرا که شما عاشق نویسندگى هستید و ما باید قلب کوچکى را که همواره در آرزوى نویسنده‏شدن مى‏تپد، درک کنیم.
در جواب قلب کوچک شما و تمامى دوستانى که «قصه‏هاى شما»، را محلى براى رشد و بال بال‏زدن خود مى‏دانند تا بتوانند روزى در عرصه بیکران ادبیات به پرواز در آیند، باید گفت در طول هفت سال گذشته از وقتى که اولین شماره «قصه‏هاى شما» چاپ شده تا به حال، تمامى سعى و تلاش ما این بوده است که انگیزه نوشتن را در تمامى نوقلمان تقویت کنیم و به صورت آموزشى غیر مستقیم، خطاهاى ادبى آنان را متذکر شویم.
مطمئن باشید که ما حس و حال همه دوستداران این بخش را درک مى‏کنیم و امیدواریم با سعى و تلاش خودشان و راهنمایى ما، حتماً روزى نویسنده‏اى بزرگ شوند. پس در شروع، قبل از اینکه به فکر چاپ داستان خود باشید، در اندیشه تقویت بیان و قدرت ادبى خود باشید. نوشته‏اید که دو سال پیش اولین داستان‏تان را براى ما ارسال کرده و کلى از راهنمایى ما سپاسگزار بوده‏اید. به ما حق بدهید که نتوانیم پس از دو سال آثار ارسالى‏تان را چاپ کنیم. یک عاشق درست و حسابىِ نویسندگى، شب و روزش نوشتن است، مانند برخى از دوستان «قصه‏هاى شما» که در طول همین دو سالى که اثرى از شما به دست‏مان نمى‏رسید، به جرگه همراهان ما پیوسته‏اند و با ارسال مکرر آثار خویش، روز به روز، بیشتر به طرف موفقیت قدم برداشته‏اند.
آخرین توصیه ما به شما این است که فقط با مطالعه و شرکت در جلسات نظرى و بحث و مباحثه ادبى و همچنین نگارش مستمر داستان مى‏توانید موفق شوید.
اما در مورد دو داستان جدید شما باید گفت، آنها هنوز چندین قدم تا مرحله چاپ فاصله دارند. «چیمن»، نام نوعروسى است که به عنوان «خون‏بس»، همسرِ پسرِ خان مى‏شود تا براى او فرزندِ پسر بزاید ولى عاقبت هنگام زایمان مى‏میرد. این طرح اصلى شما توسط یک طرح فرعى دیگرى روایت شده است. دخترى که معلم روستاست و مدت‏هاست از نامزدش خبر ندارد. وى على‏رغم میل «چیمن» با او دوست شده و سر از زندگى وى در مى‏آورد و در نهایت با مرگ این عروسِ جوان، به یاد نامزدش مى‏افتد و به دیدن او مى‏رود.
وقتى دو طرح داستانى را به موازات هم پیش مى‏برید، طورى که خواننده نمى‏داند کدام داستان اصلى است و کدام فرعى، در نهایت با هر دو داستان ارتباط برقرار مى‏کند ولى از هیچ کدام به درستى سر در نمى‏آورد. شروع اثر شما با داستان خانم معلم است و بعد قصه «چیمن» پیش مى‏آید و در انتها این دو را با چند جمله به هم ارتباط داده و داستان را به پایان مى‏برید. از آنجا که داستانِ معلم روستا هیچ حرفى براى گفتن ندارد و هدف شما نیز پرداختن به زندگى عروس نگون‏بخت است، لذا هیچ لزومى ندارد که ذهنیت خواننده را دچار تشتّت کنید و اثرتان را تبدیل به قصه در قصه کنید.
اگر به طور مستقیم داستان «چیمن» را روایت مى‏کردید، ماجرا جذاب‏تر و تأثیرگذارتر بود، ولى اکنون اصل داستان با یک طرح مزاحم دیگر، ضعیف شده است.
اما داستان دیگرتان، اثر کودک و نوجوان محسوب مى‏شود. اشتیاق یک کودک را براى خریدن کفش‏هاى مورد علاقه‏اش، خوب نشان داده‏اید ولى مشکل‏تان در این داستان نثر و زبان نوشتارى شماست. به طور نمونه نوشته‏اید: «نسیم باز هم موقع برگشتن از مدرسه به پشت ویترین مغازه کفش‏فروشى رفت، سر به زیر افکند و خشمگینانه نگاهى به پاهاى خود انداخت. سپس قامت راست کرد و مثل همیشه محو تماشاى کفش‏هاى اسپورت سفید با بند قرمز شد. چقدر دوست‏شان داشت ...». جملات شما روان نیستند و همخوانى مناسبى با داستان کودک ندارند. در ضمن قیدهایى چون خشمگینانه، غمگینانه و ... که در نثر شما و برخى از دوستان دیده مى‏شود، ترکیب اشتباهى است و اصلاً نباید در داستان به کار برود. با یک توصیف و یا حتى ایجاد تصویرى کوچک مى‏توانستید این خشم و غضب را نشان دهید. مثلاً مى‏نوشتید: «سر به زیر انداخت. به پاهایش نگاه کرد و ابروهایش را در هم کشید ...».
موفقیت شما آرزوى ماست.

زهرا قاضوى - نائین‏

خواهر عزیز، احساس وظیفه و حس انسان‏دوستى شما واقعاً قابل تقدیر است. طى نامه‏اى نوشته‏اید به عنوان یک دختر روستایى، از برخى باورها و عادت‏هاى غلط روستائیان مى‏نویسید و حرف و سخن مردم، که دخترى را مجبور مى‏کنند على‏رغم میل خود با فردى نامناسب ازدواج کند. سپس عنوان کرده‏اید که سعى دارید از راه قلم وارد شوید و رسم و رسومات غلط را از چهره زیباى روستائیان پاک کنید.
«هنوز نگاه پیردخترى که از تنهایى‏اش برایم سخن مى‏گفت، از یاد نبرده‏ام، چه نگاه غم‏آلودى!» پیداست گفتگو با این فرد بسیار روى شما تأثیر گذاشته است و باعث شده تا «قسمت» را بنویسید. از لحاظ ماجرا این داستان کامل است و تمامى علت و معلول‏ها، اوج و فرودها، شخصیت‏پردازى و صحنه‏سازى‏ها و ... همه و همه رعایت شده است ولى متأسفانه تمامى این عناصر صرفاً در یک گفتگوى طولانى خلاصه شده است. ضعفى که در اکثر داستان‏هاى شما مشهود است و گویا سعى دارید فقط به کمک دیالوگ‏هاى طولانى داستان‏تان را پیش ببرید.
دخترى که طبق رسم روستا مجبور است با پسرعمو و یا پسردایى خود ازدواج کند، طى صحبتى با همسرِ معلم روستا، تمام درددل‏هایش را براى او مى‏گوید و ناگهان سر و کله خواستگار سوم پیدا مى‏شود. دختر از ترس عمو و دایى‏اش حتى نمى‏تواند جوابى بدهد ولى همسر معلم به کمک او آمده و دختر را از این تردید بیرون مى‏آورد و دختر هم سعى مى‏کند جلوى حرف مردم و زن‏هایى که سرِ کوچه براى دختران دیگران تصمیم مى‏گیرند، بایستد و مى‏ایستد.
همان طور که قبلاً هم گفته بودیم، نثر روانى دارید و تخیلى قوى، ولى متأسفانه با سبک و سیاق داستان‏نویسىِ نو آشنا نیستید و تمامى اطلاعات را یا در دیالوگ مى‏گنجانید و یا در توصیف‏هاى طولانى و خسته‏کننده.
بعد از این سعى کنید به جاى ذکر تمامى جزئیات و همه دیالوگ‏هایى که احتمالاً شخصیت‏ها به هم خواهند گفت، با ذکر توصیفات کوتاه و گفتگوى غیر مستقیم، نمایش دادن اتفاقات، و ساختارى نو و عدم رعایت روایت خطى ماجرا از نقطه صفر تا صد، داستان‏هایى جذاب خلق کنید.
موفق باشید.

مرضیه عابدینى - تهران‏

دوست گرامى، ما نیز از آشنایى با شما خوشحالیم و امیدواریم از این پس شاهد آثار زیباى شما باشیم.
«اشک‏هاى آسمانى»، بزرگ‏ترین حُسنى که دارد، غیر مستقیم بودن آن است. هیچ کجا اشاره‏اى به این نمى‏شود که داستان، قصه شبِ وداع امام حسین(ع) با حضرت رقیه(ع) است؛ اما حس و حال داستان، این ارتباط را به خواننده منتقل مى‏کند.
اما عیب اثرتان این است که آنقدر از توصیف استفاده کرده و به ایجاد یک فضاى روحانى بسنده کرده‏اید که اثرتان به نثر ادبى شباهت پیدا کرده و از نثر داستانى دور شده است.
با اضافه کردن چند گفتگوى کوتاه و همچنین افزودن یک کشمکش عاطفى بین حضرت و پدرش، مى‏توانید این اثر را دوباره بازنویسى کرده و برایمان ارسال کنید.
موفقیت همواره با شما باد.

لعیا اعتمادى - قم‏

دوست ارجمند، با انواع داستان‏هایى که تا به حال برایمان فرستاده‏اید، نشان داده‏اید که علاقه و توانایى به کار دارید و مى‏توانید هم داستان کودک و نوجوان بنویسید و هم اثرى تراژیک خاص بزرگسالان، و هم طنزهایى رنگ وارنگ.
داستان «مى‏خواهم حرف بزنم»، شروع خوبى دارد. تا میانه هم بد پیش نرفته‏اید ولى از وسط ماجرا به طرف پایان، دچار مستقیم‏گویى و جورى اعتراف شده‏اید. تمام لطف داستان هم به این است که از یک سوژه تکرارى با استفاده از ساختارى جدید و زاویه دیدى مناسب، یک داستان تقریباً متوسط بنویسید. اگر سر فرصت با صبر و حوصله یک بار دیگر این داستان را بازنویسى کنید، حتماً نتیجه بهترى خواهید گرفت.
«خصوصیات یک خانواده ایده‏آل»، نیز طنزى است که گویا تحت تأثیر طنزهاى چاپ‏شده در مجله «پیام زن» نوشته‏اید. براى تشویق هر چه بیشتر شما این داستان را در انتهاى همین بخش با هم خواهیم خواند. البته چاپ این مطلب را نباید دلیل بر قوت اثر خود بدانید، بلکه امیدواریم چاپ این طنز راهگشاى چاپ آثار بعدى و بهتر شما باشد.
موفق باشید.

فاطمه مغول‏زاده - نصرآبادجام‏

خواهر گرامى، داستان شما پیچ و یا گره‏اى ندارد. زنى به قبرستان رفته و ظاهراً از دیدن شبحى مى‏ترسد، اما شوهرش به او مى‏گوید که وى دچار توهمات دوران باردارى شده و شبحى در کار نبوده است.
حال اگر واقعاً شبحى در کار بود، آن وقت داستان چگونه پیش مى‏رفت؟ هر کسى مى‏تواند بنا به شرایط روحى‏اش دچار توهمات شود، حال چه دلیلى دارد که این فرد زنى باردار باشد؟
در ضمن شما گورستان تهران را چنان توصیف مى‏کنید که گویا قبرستانى کوچک در حاشیه یکى از روستاهاى کشور است و به راحتى مى‏توان همه جاى آن را در یک نگاه دید؛ در صورتى که اصلاً گورستان‏هاى تهران هیچ شباهتى به توصیفات شما ندارند و به غیر از «بهشت زهرا» که بسیار بزرگ است، بقیه قبرستان‏ها در مجاورت مکان‏هاى مقدس است و در جایى دور از شهر. پس این زن نمى‏تواند به این سرعت به قبرستان برود و با دیدن شبح زود به خانه بازگردد.
امیدواریم داستان‏هاى بعدى خود را با دقت بیشترى بنویسید و حتماً از موقعیت‏هاى مختلف شهرى که به عنوان مکانِ وقوع داستان انتخاب کرده‏اید، اطلاع داشته باشید.

مرتضى لطیف - اندیمشک‏

برادر محترم، ایجاد فضایى وهم‏انگیز و پر از ابهام، یکى از محاسن اثر شماست. طبعاً خواننده دوست دارد که در این فضا کند و کاو بیشترى کند تا به شخصیت و اصل ماجرا برسد.
زبان روایت شما تقریباً قابل قبول است و انباشته از استعارات و تشبیهات زیبایى که به کار برده‏اید، اما نثر، که خود جزئى از این زبان محسوب مى‏شود گاه نامفهوم و پیچیده است و بدل به جملاتى سنگین و گاه سبک شده است.
در ضمن پایان رؤیاگونه داستان با توجه به مشکلات مهمى که قهرمان داستان دارد، نمى‏تواند راه حلى منطقى باشد. اینکه بخواهید نشان دهید در خواب و خیال مشکلات حل مى‏شوند، حرفى بیش نیست و خواننده امروزى با این جملات زیبا فریب نخواهد خورد. مخاطب به دنبال این است که بداند بالاخره شخصیت اصلى ماجرا چگونه خواهد توانست در دنیاى واقع از شرّ مشکلاتش راحت شود. موفق باشید.

ابوالفضل صمدى‏رضایى - مشهد

برادر ارجمند، دو داستان «به خاطر یک لبخند» و «گرمابخش دست‏ها»، بیشتر بر اساس یک حس و یا حتى یادآورى خاطرات گذشته استوار هستند تا طرح و توطئه داستانى. اما «ضربه بیست و یکم» و «حکایت»، به سمت و سوى داستان جنایى و پلیسى رفته‏اند و احتمالاً اولین تجربیات شما در این مورد مى‏باشند.
براى نوشتن چنین داستان‏هایى ابتدا باید با «ریخت‏شناسى آثار پلیسى» آشنا شوید. همان طور که نوشته‏اید خواندن داستان پلیسى را دوست دارید. بسیارى از کتاب‏خوانان نیز در ابتدا با مطالعه داستان جنایى، وارد جرگه خوانندگان حرفه‏اى مى‏شوند؛ علت هم کاملاً روشن است. داستان پلیسى علاوه بر جذابیت و هیجان‏انگیز بودن، حس «من همانى» را در مخاطب برمى‏انگیزاند و او را دایم حس مى‏کند که مقتول است و دیگران قصد کشتن او را دارند و یا بسته به سوژه داستان، خود را جاى کارآگاه مى‏گذارد و ذهنش را به کار مى‏گیرد تا قاتل را بیابد.
«رولان بارت»، نویسنده فرانسوى در کتاب «مدخلى بر آنالیز ساختارى قصه‏ها»، در مورد پیدایش یک گونه ادبى به نام داستان پلیسى، مى‏آورد که خواندن رمان باعث مى‏شود تا خوانندگان لحظه‏اى از زندگى واقعى خودشان جدا شوند و فارغ از مشکلات روزمره در خیال و رؤیاهاى خویش غوطه‏ور شوند. رمان، آنها را از زمان حال دور مى‏کند و براى کار روزانه آماده‏تر مى‏سازد. خواننده رمان پلیسى نیز دو عنصر اساسى ادبیات مردمى را پیدا مى‏کند که اولى آرایه و دکور زمان حال است؛ یعنى اتفاقاتى که در یک دوره مى‏افتد، و دومى ماجرایى عجیب و غریب.
با این حساب حتماً متوجه شده‏اید که علاوه بر ایجاد سرگرمى و جذابیت، داستان پلیسى، سرشار از عنصر انتظار است. این انتظار به مخاطب نیز منتقل شده و او حتى گاه بر اساس اصل همذات‏پندارى و یا «من همانى»، خود را جاى قهرمان داستان مى‏گذارد.
سه عامل مهم قاتل، مقتول و کارآگاه، سه جزء لاینفک داستان پلیسى است که بر روى هم معمایى را بیان مى‏کند.
خواندن ماجراهاى «هرکول پوآرو» و «خانم مارپل» از «آگاتا کریستى»، نویسنده انگلیسى که لقب ملکه جنایت به خود گرفته است، و همچنین مطالعه «شرلوک هلمز» از «دویل کانن» و یا «شوالیه دوپمن» از «ادگار آن‏پو» و یا «شاهین مالت» از «دیشل همت» و ... مى‏تواند شما را بیشتر با آثار پلیسى کلاسیک آشنا کند و احتمالاً براى پیشرفت‏تان در ادامه داستان پلیسى راهگشا باشد.
در «ضربه بیست و یکم» به جاى اینکه با نمایش دادن واقعه و ایجاد عنصر تعلیق و انتظار، خواننده را براى ادامه داستان راغب کنید، به گزارش واقعه و حتى گاه توضیح آن به صورت مقاله‏اى کوتاه، بسنده مى‏کنید.
در اثر شما قتلى رخ مى‏دهد و مردى به اداره پلیس مى‏رود و مى‏گوید که قاتل است، اما بازرس که تصور مى‏کند مرد تمامى اطلاعات صحنه قتل را از روزنامه خوانده است، او را آزاد مى‏کند و قاتل دوباره در شهر رها مى‏شود.
در ژانر پلیسى جنایى، معمولاً پلیس‏ها باهوش هستند و مى‏توانند با کش و قوس بسیار قاتل را شناسایى کنند، اما گویا در اثر شما عکس این ماجرا اتفاق افتاده است.
موفق باشید.

خصوصیات یک خانواده ایده‏آل‏

لعیا اعتمادى‏

خانم‏ها، آقایان، خونه‏دار، بچه‏دار، توجه، توجه.
از آنجایى که هر کدام از عناصر خانواده، اعم از ذکور و غیر ذکور داراى جایگاه خاصى مى‏باشند، بر همگان آشکار و مبرهن است که شناخت جایگاه هر کدام از این عزیزان لازم‏الاجرا مى‏باشد. به همین منظور ما نیز به علت رسالت خاص «نخود هر آش بودن» که بر دوش‏مان سنگینى مى‏کند، پا را از گلیم خود بَسى درازتر نموده و با جمع‏آورى اطلاعات و دستورالعمل‏هایى در زمینه بچه‏ها و پول توجیبى‏شان، مادران و معضل دوشلواره شدن باباها، پدران و جیب خالى‏شان و بچه‏هایى که باید نِفله شوند، شما عزیزان را براى شناخت خصوصیات یک خانواده ایده‏آل یارى و مدد مى‏نماییم. باشد که حق کمیسیون ما نیز فراموش نشود.
با این توضیحات یکراست مى‏رویم سراغ دستورالعمل‏ها!

دستورالعمل شماره یک:

این دستورالعمل شامل پدر خانواده مى‏باشد که به عنوان یک آقاى به تمام معنا داراى جایگاه استراتژیکى خاص مى‏باشد که احدالناسى حق جیک جیک کردن و عرض اندام در مقابل ایشان را ندارد. البته ذکر این مسئله نیز لازم مى‏باشد که خود این سروران بر اساس حال و هواى مزاجى‏شان مى‏توانند گاهى با متعلقه‏ها و فرزندان‏شان پسرخاله شوند؛ یعنى دل بدهند و قلوه بگیرند. البته برخوردارى از این امکانات نیاز به گذشت زمان و فداکارى دارد که غالباً سرِ برج‏ها که جیب باباها کمى باد دارد این امکان تحقق مى‏یابد.
البته مادران هم در مواردى که آب از سرشان گذشته و جان به لب‏شان رسیده مى‏توانند حسب‏الامر قهر کرده و چند روزى خانه پاپاهایشان بروند تا آب‏ها از آسیاب بیفتد. اما این را نیز توجه داشته باشند که اگر آمدند و دیدند که شلوار پاپاها دوتا شده از ما گله نکنند که چرا نگفتید. حالا خود دانند!

دستورالعمل شماره دو:

از پدر که بگذریم، نوبت به یگانه عنصر مهر و محبت مى‏رسد. کسى که رگِ خواب پاپاها توى دست‏شان است و اگر گربه را دم حجله کشته باشند نان‏شان توى روغن است.
بله این عناصر مهر و محبت، مادرها را عرض مى‏کنم، مالک بى‏چون و چراى دست و پا و سر و گردن و در یک کلام، فى‏المجموع تمام اعضا و جوارح بچه‏ها هستند، که این مالکیت خود را در مواردى بسیار مى‏توانند به اثبات رسانند، که الحق و الانصاف تا حالا کم نیاورده‏اند.
بله این مالکان حقیقى و حقوقى مى‏توانند در مواردى که امکان دسترسى به دست و پا و سایر اعضا به هیچ وجه من‏الوجوه ممکن نیست، از طریق کنترل از راه دور، منتظر یک فرصت باشند که در صورت غافلگیرى صد در صد تضمین‏شده مى‏باشد.
از موارد دیگر این دستورالعمل مهم آن است که همسران خوب نباید زیاد به فکر جیب همسران‏شان باشند و تا آنجایى که در توان‏شان است، ازخودگذشتگى و فداکارى نشان داده و جیب آنها را خالى و خالى‏تر کنند. به طور خلاصه اینکه در بندِ بى‏پولى و خالى بودن جیب مردها نباشند. در مواردى هم که امکان آتیشى شدن و پریدن فیوز پدران مى‏رود، ترسى به دل راه ندهند و دستِ پیش را بگیرند تا پس نیفتند و قاطعانه در برابر تهدیدها و خط و نشان کشیدن‏هاى آنها بایستند و پاسخ دهند که چشمت کور، دَندَت نرم، مى‏خواستى زن نگیرى. این طورى مردها حساب کار دست‏شان مى‏آید و رویشان کم مى‏شود. زیادى هم گیر نمى‏دهند.

دستورالعمل شماره سه:

از پدرها و مادرها که بگذریم، نوبتى هم که باشد، نوبت به بچه‏ها مى‏رسد. بچه‏هایى که حق آب و برق و گاز و تلفن به گردنِ پدرها و مادرها دارند و بسته به یک جین و دو جین بودن‏شان، داراى جایگاه خاصى مى‏باشند. اما از آنجایى که از قدیم‏الایام گفته‏اند، هر که بامش بیش برفش بیشتر؛ ما نیز بهتر دیدیم در این دستورالعمل به جایگاه نورِ چشمان دو جین، و دو جین به بالا، بپردازیم.
این عزیزتر از جانان - بچه‏ها را عرض مى‏کنم - باید توجه داشته باشند که اگر بخواهند همین طورى بنشینند و دست روى دست بگذارند و منتظر شوند تا فرجى شود و درى به تخته‏اى بخورد و یکى، دوتایى از آنها نِفلِه شود، به هیچ جایى نمى‏رسند. بلکه این عزیزان باید خودشان آستین‏ها را بالا زده و دست به کار شوند. و توجه نیز داشته باشند که زیاد با مسائل، احساساتى برخورد نکنند و در واقع کَکِ‏شان هم نگزد و نسبت به گرانى و نبودن پول و کرایه عقب‏افتاده صاحب‏خانه و این جور امور ناچیز به خود سخت نگیرند و هنگام احساساتى‏شدن خود را توجیه نمایند که شتر دیدى ندیدى. در مواردى هم که امکان سوء سابقه‏اى برایشان مطرح است، خود را به موش‏مردگى بزنند تا بحران حاصل برطرف شود.
این گروه در زمانى هم که اوضاع خانه چپ‏اندرقیچى مى‏شود، مى‏توانند واقع‏بینانه فکر کرده و به طرفى که مى‏چربَد مایه تیلى‏اش بیشتر است، تمایل داشته باشند. البته در اینجا لازم به توضیح مى‏باشد که منظور از چَپ‏اندرقیچى، دعواى مامان و باباهاست که ممکن است ابعاد گسترده‏اى مثل جیغ و داد و پرت کردن در و تخته و کوبیدن مُخ و مخچه به در و دیوار و غیره داشته باشد. این را نیز اضافه کنیم که هر زمان مایه تیلىِ دو طرف دعوا میزانِ میزان بود و مو لاى دَرزش هم نرفت، توصیه مى‏شود که فاصله قانونى را رعایت نموده و سکوت پیشه نمایند و بگذارند تا گذشت زمان همه چیز را جفت و جور کند. رعایت این نکته فواید بى‏شمارى را به همراه دارد که یکى از آنها نشان دادن ادب و نزاکت بچه‏ها در شرایط حساس و بغرنج زمانى است که این خود مى‏تواند نقطه عطفى باشد براى پول توجیبىِ بیشتر.

دستورالعمل شماره چهار:

این دستورالعمل مختص بچه‏هاى یک جین و یک جین کمتر مى‏باشد.
این عزیزتر از جانان که تعدادشان کم نیز نمى‏باشد، باید توجه داشته باشند که تنها راه رسیدن به خواسته‏هایشان این است که سر و گوش‏شان حسابى بجنبد و چهار دُنگ حواس‏شان جمع باشد که کلاهى به سرشان
نرود و نیز تمام فکر و ذکر و همّ و غمّ‏شان این باشد که به نحوى مادرهایشان را کوک کنند که در مواقع لزوم سرِ وقت باباها رفته و بر اساس تجربیات فراوان و ارزشمندشان آنها را سرکیسه نمایند. البته در اینجا لازم به ذکر مى‏باشد که کوک‏کردن مادرها نباید به شکلى باشد که باعث درگیرى و زد و خورد و طلاق و طلاق‏کشى بشود که بروز این گونه مسائل باعث مى‏شود سرشان بى‏کلاه بماند.
این را نیز در همین جا اضافه کنیم که بچه‏هاى گردن کلفت یا به قول ما بچه‏شناسان، بچه‏هاىِ زبر و زرنگ که داراى هوش سرشارى مى‏باشند و یک سر و گردن بالاتر از بقیه بچه‏ها هستند، نباید زیاد خود را در بند این حرف پدر و مادرها قرار دهند که ما چند دست پیراهن بیشتر از شما پاره کرده‏ایم پس تجربه‏مان هم از شما بیشتر است. چون این حرف‏ها، حرف‏هاى مُفتى مى‏باشد که به درد جرزِ لاىِ دیوار هم نمى‏خورد، چه برسد به شما و لابد مى‏دانید هفت نسل است که همین طور این حرف‏ها دَهن به دَهن گشته است تا به شما رسیده. پس شما هنگام شنیدن این گونه حرف‏هاى خاله‏زَنَکى، خودتان را به آن رو بزنید و وانمود کنید که نشنیده‏اید.
در مواردى هم مى‏توانید از زور بازوى خود استفاده کرده و چند تایى داد و بى‏داد راه بیندازید. البته به خاطر دردِسرها و بگیر و ببندهایى که این دستورالعملِ مهم دارد زیاد پا پىِ‏اش نمى‏شویم. چون باید به جوانى‏مان هم رحم کنیم.
در پایان از همه مالکان، دلاکان، بزازان، کفاشان و برزگران، ریز و درشت کمال تشکر و سپاس را داریم که در جمع باصفاى ما شرکت نموده‏اند و دست همه این عزیزان را مى‏فشاریم و از هر کدام از طرف‏هاى درگیر عاجزانه استدعا داریم که پاى چُلاق ما را به این جریانات فکرى باز نکنند و اگر روزى، روزگارى چشم‏شان به جمال مبارک ما توى کوچه‏اى، پس‏کوچه‏اى، جایى روشن شد، سوتى ندهند و بى‏خیال ما شوند.
با تشکر، کسى که سرش بوى قرمه‏سبزى مى‏دهد.