نویسنده

به مناسبت شهادت امام رضا(ع)

بر بال مخملین تلاوت

                                                                      کمال السید

سال جدید هجری فرا رسید. دویست و سه سال از هجرت آخرین پیام­آور وحی می­گذشت. آفتاب تیرماه می­تابید و نور و آتش می­پراکند. سرزمین خراسان، با آن بیابان­ها، تپه­ها، رمل­ها و نمک­زار، در زیر آفتاب خفته بود. کاخ «حمیدبن قحطبه» در میان باغ بزرگی می­درخشید. درختان انار در قسمت شرقی، پرچینی ساخته بودند. آن روز، امام (ع) به عادت همیشه، به مناسبت آغاز محرم، روزه بود. ابری از اندوه عاشورایی بر چهر­ی گندم­گونش نشسته بود. درونش از یادآوری صحنه­های کربلا آرامش نداشت. صحنه­هایی هم­چون لحظه­ای که حسین(ع) تشنه از اسب بر کرانه­ی فرات، میان نواویس و کربلا بر زمین غلطید. امام (ع) به همنشینش - که اشعری قمی بود - فرمود: «ای سعد! از ما نزد شما قبری هست؟»

_  فدایت شوم، منظورتان قبر خواهرتان است؟

ابر­های باران­خیز در چشمان امام(ع) حلقه بستند. امام(ع) گفت: «آری! کسی که با آگاهی از مقام او به زیارتش رود، از بهشتیان خواهد بود. از پدرم شنیدم که او از پدرش نقل کرد: خداوند را حرمی به نام مکه است. پیامبر(ص) را حرمی به نام مدینه است. حرم امیرالمؤمنان(ع) کوفه و حرم ما قم نام دارد. به زودی بانویی از تبار من در آن­جا به خاک سپرده می­شود که نامش «فاطمه» است. هر که وی را زیارت کند (با رعایت شرایط دیگر) بهشت برایش لازم است.»

خیلی زود در تکه زمینی پاک، گنبدها، گل­دسته­ها و مسجدها بر پا شد. اتاقی که در طوس به امام داده بودند، کنار اتاق بزرگ مأمون بود. مأمون وارد شد و امام(ع) برخاست. سعد اجازه­ی رفتن گرفت و بیرون رفت. مأمون جابه­جا شد و سپس گفت: «ای اباالحسن! امروز جمعه است. برایم خطبه­ای بنویس تا برای مردم در نمازجمعه بخوانم.»

باشد.

ساعتی دیگر، پسر بشیر را نزدت می­فرستم تا آن را بگیرد.

مأمون این را گفت و پس از لحظاتی از جا برخاست. امام برایش خطبه­ای نوشت که اگر دل­ زنده­ای می­داشت، بسی سودمند می­بود. خطبه چنین بود:

«... سپاس خداوندی را سزاست که نه از چیزی آفریده شد و نه برای ساختن چیزی، از نیرویی یاری گرفت. پدیده­ها را از چیزی نیافرید؛ بلکه به آن­ها گفت: «بشو» و آن­ها پدید آمدند.

گواهی می­دهم پروردگاری جز خداوند نیست. او یگانه­ای بی­همتاست؛ فراتر از رقابت رقیبان. او را نه همنشینانی است و نه فرزندانی. گواهی می­دهم که محمد(ص) بنده­ی برگزیده و امین او است. قرآن آشکار و وحی گویا و کتاب آسمانی را که در دستان ماست، با او فرستاد. با کتابش، مردم را به ثواب مژده و از مجازاتش بیم داد. درود آفریدگار بر محمد و خاندانش باد!

ای بندگان خدا! شما را به پرهیزگاری اندرز می­دهم؛ به تقوا از خداوندی که پنهان و آشکار شما را می­داند. پروردگار نه شما را بیهوده آفریده و نه رهایتان کرده است.

زنهار! زنهار ای بندگان خدا! خداوند خود شما را [از انجام کارهای زشت] بیم داد؛ پس از انجام کاری که پشیمان می­شوید و شوربختی به کف می­آورید و به شکنجه­ی دوزخ ره­سپار می شوید، دوری کنید. از دوزخی که عذاب آن سخت و سنگین است. آن، بد جای­گاه و منزل­گاهی است.

آتشی که خاموش نمی شود؛ و چشم (دوزخیان) به خواب نمی­رود و پیکرهایی که [از سختی شکنجه] نه زنده­اند و نه مرده؛ در بند کشیده؛ کیفر و شکنجه داده. هر چه پوست­هایشان پخته [و فرسوده] شود، به جای آن­ها، پوست­های دیگر آوریم تا عذاب را بچشند؛ خداوند پیروزمند فرزانه است.                               

ما برای ستم­کاران [مشرک] آتشی فراهم آورده­ایم که سراپرده­های آن، آنان را فراخواهد گرفت.

پس ای بندگان خدا! با این پیکرهای نابود شدنی از فریادهای مرگ آفرین پیش از رستاخیز به آفریدگار پناه ببرید؛ قبل از آن­که مرگ­تان فرا رسد و جان­تان گرفته شود ...

دریغا! مرگ­تان فرا رسیده و کارهای­تان به پایان آمده و دیگر تمام شده است.

نه راهی برای بازگشت وجود دارد و نه راهی برای پیمودن به بهشت ...

خداوند ما و شما را آن­گونه حفظ کند که نیکان خودش را حفظ کرده است. ما و شما را چنان رهنمون باشد که بندگان برگزیده­اش را راهنمایی کرده است.»

ابن بشیر در زیر درخت اکالیپتوس بالا بلندی نشسته بود که مأمون او را طلبید. او با حالت پیروی کامل حضور یافت. مأمون چند لحظه­ای به او خیره ماند وسپس گفت: «دستانت را به من نشان بده!»

پسر بشیر درحالی­که نشانه­های پرسش در چشمان نگرانش موج می­زد، کف دستانش را گشود. مأمون با تکیه بر تک تک حروف گفت: «ناخن­هایت را نچین و بلندشان کن!» منصور حیرت­زده بود؛ اما بانگ برآورد: «به­چشم ای امیرمؤمنان.»

_ اینک نزد رضا برو. او خطبه­ای به تو می­دهد، آن را بیاور و در مسجد به من بده.

صف­ها برای نماز مهیا بودند. خورشید بر فراز شهر می تابید. مأمون خطبه را آغاز کرد. نمی توانست تأثیر آن کلام مقدس و مؤثر را نادیده انگارد ... دل­ها فروتنی کردند و چشم­ها گریستند. حتی دل و پیکر مأمون نیز لرزیدند.

پس از نماز، وارد اتاقش شد و چشمش به صندوق چوبین افتاد، صندوقی از چوب درخت آبنوس بود. جام شراب با ته مانده­ای از شراب در آن، از شب قبل روی میز مانده بود. تا چشمش به آن افتاد، همه چیز را فراموش کرد و تنها به تخت، تاج و برگشتن به بغداد اندیشید. بغداد تنها رؤیای وی بود. سرزمین خاطراتش بود؛ با آن نوای موسیقی کناره­های رودش و خنیاگری­های موصلی و شب­های لذت­بخش­اش.

خورشید رخ نهان می­کرد. اندک اندک تاریکی می­آمد تا همه چیز را رنگ هراس و ابهام زند. امام به محراب پناه برد. به دریای آرامش. مأمون کف بر کف کوبید و به لحظه­ای، گزمه­ای خم شد.

بگویید پسر بشیر بیاید.

مأمون صنوق چوبین را گشود؛ صندوقی آراسته به نقوش و رنگ­ها.

تکه­ای مربع از پوست آهو را از آن بیرون آورد؛ صفحه­ی شطرنج بود. بعد فیل، سربازان، قلعه­ها و اسب­ها را بیرون آورد. نسیم از پنجره­های گشوده­ی باغ به درون می­وزید. مأمون شادمانه زمزمه کرد:

«سرزمینی چهار گوشه وسرخ از پوست

میان دو دست مهمان­پرور قرار دارد

یادآور نبرد است، اما نه، همانند آن است

بی آن­که در آن خونی بر زمین ریخته شود

این به آن حمله­ور می­شود و آن به این

و پلک جنگ بسته نمی شود

بنگر به اسب که درگیر مصاف است

در دو جبهه­، بی آن­که طبلی کوفته و یا بیرقی افراشته شود.»

یکی از خدمتکاران، برای مأمون در جام، شراب ریخت؛ در جامی که امپراتور هندوستان به وی هدیه کرده بود. پسر بشیر نفس­زنان وارد شد و گفت: «مژده ای امیر مؤمنان!»

... ؟!

بغدادیان ابن شکله را از خلافت خلع کردند.

خبر دارم!

سرورم از کجا می­دانی؟ پیک هنوز به طوس نرسیده است.

مأمون به او نگریست و با پوزخندی بر لب، گفت: «در سرخس، هنگامی که «فضل» کشته شد، این مطلب را فهمیدم!»

لحظاتی خاموش ماند و سپس با لحنی تمسخرآمیز گفت: «بیچاره عمویم! جز آوازخوانی چیزی نمی دانست. البته صدایش از صدای اسحاق موصلی لطیف­تر بود.»

ابن بشیر جرئت یافت و پرسید: «از عمه­ات علّیه چه خبر امیرمؤمنان؟»

شیطنت و بدجنسی نکن! بیا سربازها و اسب­هایت را ردیف کن. جنگ آغاز شده است.

مأمون برای وزیرش اهمیتی قائل نبود. او نقشه­ی مهم­تری در سر داشت.

وزیر در گرداب افتاد. خود را در محاصره­ی چهار سرباز دید. مأمون، قلعه­ها، سربازان و فیل را جا­به­جا می­کرد ... وزیر سقوط کرد. ابن بشیر فریاد زد: «سرورم! بی وزیر شده­ای!»

مهم نیست!

مأمون از پیروزی خویش آسوده دل بود. سربازها را هوش­مندانه حرکت می­داد؛ چنان­که ابن بشیر خویش را کاملاً ناتوان یافت. بازی پایان یافت و جنگ به نفع مأمون تمام شد. مأمون با انگشت به طرف شمال اشاره کرد و گفت: «حتی اگر کسی که در این قبر خفته است، برخیزد، هرگز نمی تواند مرا شکست دهد.»

و سپس به همنشینش اشاره کرد و ادامه داد: «حالا برو! اما سفارشی را که درباره­ی ناخن­هایت کردم، فراموش نکن.»

تا کی ناخن­هایم را نچینم؟

تا وقتی که انارها برسند. فهمیدی؟

مرد برخاست. به احترام خم شد. از کاخ بیرون رفت. سرش جولانگاه دغدغه­ها شده بود.

در دل شب، مأمون به بستر رفت؛ اما آوایی شنید. آوایی که به آرامی در جوبیار حیات جاری بود. رضا(ع) قرآن می­خواند.

 

خوشه­های مرگ، چشمه­های اشک

روزها گذشتند و محرّم با خاطرات اندوه­گینش رخت بربست. اینک پایان صفر و پاییز غم آفرین بود. پاییزی که دغدغه­ها را در دل غریبان برمی­انگیخت.

انارها رسیدند و ناخن­های پسر بشیر آن قدر بلند شدند که از مردم شرم می کرد.

صبح بود و مأمون تنها نشسته بود. عنکبوت دسیسه درحال تنیدن تاری دیگر بود. بقچه­ی کوچک را گشود. در آن پودری سپید رنگ به­سان آرد ذرت بود. سیمی که به نازکی سوزن بود، به آن سم آغشت و در دانه دانه­های خوشه­ی انگور ظرف بلورین تزریق کرد. کار ترزیق با دقت و احتیاط و با انگورهای یک طرف ظرف انجام شد.

نیم روز بود که به دنبال امام(ع) فرستاد. برای وانمود کردن به دین­داری، مشغول گرفتن وضو شد که امام به درون آمد. خدمت­کاری بر دستان او آب می­ریخت. حضرت(ع) فرمود: «ای امیرمؤمنان! کسی را شریک عبادت پروردگارت قرار نده.»

 مأمون آن­چه را که در دل می گذراند، پنهان داشت و با خشونت به خدمتکارش گفت: «ابریق را به من بده!»

وضو به پایان رسید. مأمون از گوشه­ی چشم به امام(ع) نگریست. امام(ع) بر قالیچه­ی زیبای ایرانی نشسته بود. آفتاب پاییزی ، درختان انار را از نور و گرما سرشار  می کرد. سایه  روشن­ها، تابلویی با رنگ­های هم­آهنگ پدید آورده بودند.

مأمون خوشه­ای انگور برداشت و به امام (ع) تعارف کرد: «ای اباالحسن! انگوری زیباتر از این دیده­ای؟»

حضرت بیم­ناک پاسخ داد: «شاید انگور بهشتی زیباتر از این باشد.»

بخور ای اباالحسن!

میل ندارم.

مأمون با خشمی پنهان گفت: « شما انگور دوست داشتید. چه چیز باعث می شود که حالا نخورید؟! نکند مرا متهم به چیزی می­کنید؟»

و خود، دانه­ای انگور را که به سم آغشته نشده بود، در دهان گذاشت. امام دریافت که به پایان  ره رسیده است و این، تن به تروری ناگزیر است. پس، خوشه­ی مرگ را گرفت و سه دانه از آن را به دهان گذاشت؛ اما ناگاه خوشه را پرتاب کرد و برخاست؛ آن­گاه با نگاهی آتشین به مأمون نگریست. مأمون دستپاچه پرسید: «کجا؟»

حضرت با صدایی که در آن اندوه پیامبران موج می­زد، پاسخ داد: «به آن­جا که مرا فرستادی!»

او به اتاق خویش بازگشت، آن­گاه حس کرد، درد، خنجری است که به آرامی و با خشونت در جگرش فرو می­رود و جانش در آستانه­ی سفر است. دل بزرگش تاب زندگی در جهان لبالب از آشوب را نداشت. امام(ع)، آن روز را در بستر ماند. مأمون نیز وانمود کرد که بیمار است و در بستر ماند. سپس خدمت­کارش را نزد حضرت فرستاد و گفت:

«امیرمؤمنان می گوید: آیا رضا(ع) چیزی نیاز ندارد؟ آیا مرا پندی می­دهد؟»

امام، قلب حقیقت را نشانه رفت.

به او بگو : «پندم به تو این است که به کسی چیزی ندهی که از آن پشیمان شوی. »

مأمون منتظر بود، منتظر شنیدن فریاد، مویه و یا سوگواری؛ اما خبری نشد. شاید سه دانه انگور برای قتل کسی که بغداد فتنه­گر او را در دوست نداشت، کافی نبود.

حال امام(ع) لحظه به لحظه رو به وخامت گذاشت. تبی شدید او را فراگرفت، خبر انگور سمی در کاخ و بیرون از کاخ پیچید . مأمون هم­چنان در بستر ماند؛ اما تبی نبود. پیکرش تکه­ای گوشت سرد بود؛ بی احساس و عاطفه و بی هیچ عشقی. دل او همانند تکه­ای سرب بود. اندک­اندک، دغدغه­ها وجود او را فراگرفتند. اگر رضا از دسیسه­ی مأمون لب به سخن بگشاید، چه می­شود؟ اگر آن را به برخی از دوستان نزدیک و فرماندهان ارتش باز گوید، چه خواهد شد؟ به کسانی که از چشمان و رفتارشان احترام به حضرت خوانده می­شد؟

جاسوس منزل حضرت، وارد اتاق مأمون شد و گفت: «هرثمه بن اعین به دیدار رضا(ع) آمد.»

مأمون با خشم بر سرش فریاد کشید: «این­جا چه کار می کنی، احمق؟! برو و گوش بده چه می­گویند!»

این کار را کردم؛ اما نتوانستم حتی یک کلمه از حرف­های­شان را بشنوم. رضا با صدای ضعیفی حرف می­زند و هرثمه سرش را پایین گرفته است و گوش می­دهد. انگار گریه هم می کند.

برو دنبال ابن بشیر.

به روی چشم سرورم.

پسر بشیر هراس­ناک آمد و بی­مقدمه گفت: «ای امیرمؤمنان! انارها رسیدند.»

_ می دانم. آن صندوق را بگشا و بقچه­ی مهروموم شده را به من بده.

پسر بشیر، بقچه­ی زرد رنگ را آورد. مأمون گفت: «مهر را بشکن . دستت را داخل آن بکن و دارویی را که در آن است، به هم بزن.»

پسر بشیر تمام کارها را بی پرسش کرد. آن­قدر آرد سپید را به هم زد که ناخن­هایش پر از آرد شدند. مأمون برخاست و بقچه را در صندوق گذاشت. رو به خادمش کرد و گفت: «الان میرویم به عیادت رضا(ع). تب دارد.»

...؟!

چرا مثل ابلهان می­نگری؟

خلیفه وانمود کرد که به سختی از جا برمی­خیزد. او به سوی اتاق امام(ع) گام برداشت.

حضرت تلاش کرد تا برای احترام برخیزد؛ مأمون اشاره کرد که در بستر بماند. در نزدیکی بالش او نشست. هرثمه پس از درود  مأمون از اتاق خارج شد. سکوتی ژرف چیره شد. خلیفه آن را شکست و گفت: «ای اباالحسن ! تب داری. سزاوار است که آب اناری بنوشی.»

امام(ع) با صدایی ناتوان فرمود: « نیازی به آن ندارم.»

باید بخوری! به جان خود قَّسَمَت می­دهم!

فرمان­بری را صدا زد و دستور داد: «برای­مان اناری بچین.»

خادم، انار مرگ را آورد. پسر بشیر هم­چنان حیرت زده به رخدادها می­نگریست. مأمون رو به او گفت: «بیا جلو. این را پوست بکن و دانه کن.»

در این لحظه بود که او نقش خویش را در ترور حقیقت دریافت. او دستش را دراز کرد و با ناخن­هایی به­سان ناخن گرگ، انار را گرفت. خدمت­کاری جامی بلورین آورد. آن چنگال­های حیوانی، دانه­های یاقوتی انار را در جام افکند. پودر سپید، به­سان سم افعی در آن فرومی­ریخت.

کار پایان یافت. مأمون گوشه­ی کاسه را گرفت. ملاقه­ی مرگ را از دانه­های آغشته با سم، پر کرد. امام(ع) زیر لب قرآن می­خواند. ملاقه­ی دوم، سوم و ... امام(ع) به مردی نگریست که چهره­ی قابیل را داشت  گفت: « کافی است. به مقصودت رسیده­ای!»

با گفتن این سخن، چهره­اش را به طرف پنچره­ای چرخاند که بر باغ انار گشوده می­شد. پرتو کم­رنگ پاییزی، شاخه­ها را فرا گرفته بود. مأمون برخاست. از شادی در درونش می رقصید؛ به­سان شادمانی گورکن، به هنگامی که جنازه­ی کودکی را می­آورند. امام با دلیری به سوی سرنوشت ره­سپار شد. دیگر سایه­ای نبود.

سراسر جهان ابری بود. زمان، هم­چون جویباری کوچک، با آوایی آرام از میان انارستان عبور می کرد. موج نگرانی، وجود آن­هایی را که دل­شان به عشق مرد پنجاه و یک ساله­ی حجازی می تپید، فراگرفت. مردان با دل­های شکسته، بر گرد شمعی حلقه زدند که به پایان نورافشانی خود می­رسید. چشم­ها تر بودند. اشک­هایی از سر خشم، پیمان و وداع سرازیر می­شدند. یاسر، خدمت­کار حضرت خشم­گینانه فریاد برآورد: «نفرین بر گرگ عباسیان. نفرین بر گرگی که پوستین روبهان را پوشیده است!»

آفتاب پاییزی رو به سوی مغرب داشت. آن روح بزرگ با آن­که مهیای کوچ بود، اما هم­چنان می­درخشید.

امام(ع) با صدایی ضعیف، واژگان آسمانی را تکرار می کرد: «بگو اگر در خانه­های خویش هم بودید، کسانی که کشته شدن در سرنوشت­شان نوشته شده بود[ با پای خویش]، به قتل­گاه خویش ره­سپار می شدند.»

امام(ع) پلک­هایش را گشود و به یاسر فرمود: «کسی چیزی خورده است؟»

با این حالی که شما دارید، چه کسی غذا می­خورد؟

امام نیرویش را جمع کرد تا بتواند بنشیند. روحش بر پیکر رنجورش سنگینی می­کرد؛ روحی که در آستانه­ی کوچ بود.

سفره را بیاورید!

آن­گاه رو به همنشینش کرد و گفت: «همه را صدا بزنید.»

همه آمدند؛ نگهبان، تیمارگر چارپایان، خدمتکارانی از آفریقا و روم و همه بر گرد سفره نشستند. امام(ع) با چشمانی که از آن عشق و مهربانی می­چکید، از همه احوال­پرسی کرد ... هنگامی که همه سیر شدند و برخاستند، دیگر نیروی امام(ع) به پایان رسیده بود. پس بیهوش بر بالش خویش افتاد.

غروب پاییز، فرجامین گداخته­ها، گرما را بر تپه­ها می­پراکند. مرد حجازی به هوش آمد. آخرین نگاهش را به جهان سنگین از غم­های انسانی افکند، در لحظه­ی کوچ، زیر لب زمزمه کرد: «امر الهی سنجیده و به­سامان است.»

و چشمانش را بست. خورشید آن روز خاموش شد.  تاریکی غروب، به­سان خاکستر متراکم در افق اندوه­گین افزون شد. مویه­های عاشورایی برخاست. تاریکی بر کاخ سایه افکند. قندیل­ها خاموش بودند. خورشید رفته بود و قابیل بر پیکر هابیل می­رقصید. قابیل زمان، مأمون، آمد؛ با اشک­های تمساح گونه­اش؛ تا بر پیکر بی پاسخ امام نعره زند: «نمی دانم کدام مصیبت بر من سنگین­تر است؟ فقدان و هجران تو و یا تهمت مردم به من، که تو را کشتم؟!»

یکی برای اطلاع دادن به محمد بن­جعفر - عموی امام - حرکت کرد؛ اما با انبوهی گزمه روبه­رو شد. دستور اکید بر عدم خروج از قصر صادر شده بود؛ هرکس و به هر دلیل که باشد! گردان­ها به حال آماده باش کامل درآمدند. جاسوسانی در میان لشکریان پراکنده شدند که شامه­ی سگ داشتند. تا بیست و چهار ساعت بعد، خبر در گذشت امام را اعلام نکردند. در پایان ماه صفر سال دویست و سه هجری قمری، آن روح بزرگ به آسمان پرگشود و مراسم شستشو بر طبق وصیتش انجام شد. مأمون به دنبال محمد بن­جعفر و جمعی از خاندان ابی­طالب فرستاد تا بیایند و گواهی دهند که حضرت به طور طبیعی جان سپرده است. با آن­که مأمون شیون می کرد و همه صدای او را شنیدند که پیش از مراسم غسل گفته بود: « آرزو داشتم پیش از او می­مردم» اما موضوع سم خوراندن به حضرت ، انگور مشکوک و آب انار زبان­زد مردم شد.

صبح روز سوم، پیکر را شستند و برای نماز به مسجد دهکده­ی سناباد بردند. در هوای ابری خراسان که سه سال این مرد حجازی مهمانش بود، جنازه­، با شکوه بسیار، بار دیگر به سوی کاخ حمید بن­قحطبه ره­سپار شد.

زمین کنار گور هارون الرشید، پیکر را در برگرفت. خاک بر او ریختند. مأمون زمزمه کرد: شاید خدا [به خاطر این هم­جواری] هارون را ببخشاید!

محمد بن­جعفر (ع) غمگنانه اشک می­ریخت. به یاد برادرش افتاد که او هم در بغداد، مسموم چشم از جهان پوشید. چه سرنوشتی! هارون موسی(ع) را می­کشد و پسر هارون، پسر موسی(ع) را! تشییع کنندگان برگشتند. تنها مأمون در کنار قبر ماند. سه روز روزه گرفت. با فرا رسیدن شب، مأمون به دنبال هرثمه بن­اعین فرستاد. آن شب، مأمون تنها تکه­ای نان و نمک خورد. هرثمه آمد و در برابر مأمون نشست. بوی خاک عطرآگین از قبر برمی­خاست. اشک­های هرثمه جاری شد. مأمون پرسید: «آیا شب اول، رضا(ع) چیزی گفت؟»

هرثمه نتوانست حقیقت را پنهان سازد و گفت: «به من فرمود: ای هرثمه! اینک لحظه­ی کوچ من به سوی خداست. به پدران و نیایم می­پیوندم. این سرکش، پیش از این هم تصمیم گرفته بود که با انگور و انار مرا مسموم کند.»

مأمون با صدای بلند گریست و یا چنین وانمود کرد. خویش را بر قبر افکند و گفت: «وای بر مأمون از بیم خدا! وای بر او از بیم رسول خدا! وای بر وی از علی­ بن­ابی طالب! وای بر او از فاطمه! سوگند به خدا که این، زیانی آشکار است.»

او در حالی که سعی می کرد نگاهش در نگاه هرثمه گره نخورد، گفت: «ای هرثمه! این سخن را پنهان دار و آن را نپراکن.»

و پس از سکوتی سنگین گفت: «برو!»

هرثمه برخاست تا به دهکده برگردد؛ اما به آن­جا نرسید. روز بعد، پیکرش را در کنار جاده یافتند! مدتی نگذشت که مأمون، پسر هرثمه حاتم، را با حکمی به فرمانروایی ارمنستان و آذربایجان منصوب کرد!  سه روز گذشت و روزه­ی مأمون به پایان رسید. او اعلام کرد که می خواهد به سفرش برای رفتن به بغداد ادامه دهد. به گرگان که رسیدند، محمد بن­جعفر  - عموی امام هشتم(ع) - مسموم شد. اندکی بعد، پیکر بی جان حاتم هرثمه را در کاخ فرمانروایی­اش یافتند!

همان­گونه که مأمون به سوی بغداد گام برمی داشت، آسیاب مرگ­های مشکوک، مردانی را که بر پیمان خویش درست عمل می­کردند، می­بلعید؛ البته مردانی دیگر نیز منتظر بودند.

بغداد، مهیا می شد تا به پیشباز نوه­ی منصور دوانیقی رود؛ نوه­ای که بار دیگر لباس رسمی­اش را از رنگ سبز به مشکی - که شعار عباسیان بود - تبدیل کرده بود.  تا  کاخ­های دیگری بر کناره­ی فرات سر به آسمان بسایند و مالیات مردم قم چند برابر شود.

اوضاع شهر بغداد دوباره به روزهای خوش­گذرانی و بازرگانی برگشت.

سواری که بر فراز گنبد سبز نشسته بود، با نیزه­اش به افقی نشانه رفته بود که انقلاب­ها از آن­جا شعله­ور می­شدند. روزها و آب دجله به راه خود ادامه می دادند.