نویسنده

آی. ال. پرتز

مرگ بونتشای ساکت هیچ اثری از او در این دنیا باقی نگذاشت. از همه بپرسید «بونتشا» که بود؟ چگونه زندگی کرد و چه طور مرد؟ آیا توانش را به تدریج از دست داد و قلبش به آرامی از کار افتاد؟ یا هر ذره از مغز استخوانش زیر فشار بارهایی که  به دوش می­کشید، ذوب شد؟

چه کسی می­داند؟ شاید او فقط از نخوردن مرد، همان که اسمش گرسنگی است. اگر در خیابان اسب ارابه­کشی، زمین می­خورد مردم از هر سو و از هر گوشه و کنار سر می­رسیدند تا ببینند چه خبر شده و چه اتفاقی افتاده است. روزنامه­ها درباره­ی این حادثه­ی جذاب قلم­فرسایی می­کردند. بنای یادبودی بر پا می­شد تا درست همان نقطه­ای را نشان دهد که اسب در آن جا به زمین افتاده بود. اگر اسب به نژادی به بزرگی و فراوانی نژاد انسان­ها تعلق داشت،  چنین تجلیلی از او به عمل نمی­آمد. بالاخره مگر چند تا اسب توی دنیا هست؟ اما انسان­ها، هزاران میلیون انسان شاید در این هستی وجود داشته باشد.

بونتشا انسان بود. او در سکوت و گمنام زیست و در سکوت هم از دنیا رفت.

او مثل سایه­ای از دنیای ما گذشت. وقتی که به دنیا  آمد، احدی برای سلامتی­اش یک لیوان نوشیدنی در دست نگرفت. هیچ صدایی از به هم خوردن گیلاس­ها به گوش نرسید. وقتی که عضو کلیسا شد هیچ جور نطقی به این مناسبت نکرد.

بعد از تولد، کسی تولدش را تبریک نگفت. او مثل دانه­ی ریگی بود در لب اقیانوسی بی­کران. میان میلیون­ها ریگ مشابه دیگر. وقتی که باد او را به هوا بلند کرد و با خود به آن سوی ساحل برد، هیچ کس متوجه این نشد. اصلاً و ابداً!

در طول حیاتش هیچ رد پایی از او بر خاک خیابان­ها باقی نماند. بعد از مرگش  باد تخته­ای را که نشان گور او بود، از جای کند و با خود برد. همسر گورکن تکه چوبی دید که در فاصله­ای دورتر از گور افتاده بود و آن را برداشت و انداخت توی آتشی که با آن سیب­زمینی­ها را می­پخت. دقیقاً این طور بود. سه روز بعد از مرگ بونتشا هیچ کس نمی­دانست او کجا آرمیده است. نه گورکن و نه هیچ کس دیگر. اگر سنگ قبر داشت، ممکن بود کسی حتی بعد از صد سال سر قبرش بیاید و هنوز بتواند حروف کنده­کاری شده­ی آن را بخواند و امکان داشت که نامش – بونتشای ساکت – از روی زمین محو نشده باشد. تصویر او در یاد و خاطره­ی کسی نماند. یک سایه! و دیگر هیچ! تمام شد! او در تنهایی زندگی کرد و در تنهایی مرد. اگر سر و صدا­های لعنتی انسان­ها نبود، ممکن بود که یک نفر صدای خرد شدن استخوان­های بونتشا را زیر  فشار  بارهایش بشنود. امکان داشت کسی پیدا شود که به دقت به اطرافش نگاه کند و  ببیند که بونتشا هم یک «انسان» است.

انسانی که دو چشم هراسان و یک دهان خاموش  و لرزان دارد. شاید کسی متوجه می­شد که وقتی بونتشا به دنیا آمد هیچ باری بر دوشش نبود. با وجود این هنگام راه رفتن سرش را به زیر می­انداخت. مثل این  بود که حتی در هنگام حیاتش هم به دنبال گور خود می­گشت.

وقتی که بونتشا را به بیمارستان آوردند، ده نفر منتظر بودند تا او بمیرد و آن­ها تخت کوچکش را صاحب شوند. وقتی که او را از بیمارستان به مرده شور­خانه بردند، بیست نفر منتظر بودند تا کفن او را تصاحب کنند و وقتی که او را از مرده­شورخانه بیرون آوردند، چهل نفر به انتظار ایستاده بودند تا در جایی باشند که او برای همیشه در آن­جا دراز می­کشید. چه کسی می­داند حالا چند نفر منتظر هستند تا آن قطعه زمین کوچک را از چنگش بربایند.

او در سکوت به دنیا آمد، در سکوت زندگی کرد و در سکوت مرد و حتی در سکوتی بی­کران به سینه­ی خاک سپرده شد.

اوه! اما در جهان دیگر این طور نبود. نه! مرگ او در بهشت غلغله­ای به پا کرد. شیپور بزرگ از میان هفت آسمان اعلام کرد که: بونتشای  ساکت مرده است.  فرشتگان عظیم­الشأن با بال­های بزرگ­شان شتافتند و به پرواز درآمدند تا به یک­دیگرخبر دهند که «می­دانید چه کسی مرده است»؟  بونتشا، بونتشای ساکت!

فرشته­های جوان­تر و کوچک­تر با چشمان درخشان با بال­های طلایی و شادی­کنان و خندان می­دویدند تا به بونتشا خوش­آمد بگویند. صدای به هم خوردن بال­های­شان، جوشش خنده­های­شان، همه جای آسمان را از غریو شادی پر کرد و خداوند هم که خودش می­دانست که بونتشای لال بالاخره به بهشت آمده است.

در مقابل دروازه­ی ورودی و بزرگ بهشت، پدرمان- ابراهیم- با خشنودی و آغوش باز و لبخند شیرین و عمیقی بر گونه­های پیر، به بونتشا خوش­آمد گفت : « درود بر تو». حقیقتاً آن بالا در آسمان چه خبر بود؟ آن­جا در بهشت دو فرشته یک سریر طلایی را حمل می­کردند تا بونتشا بر روی آن جلوس کند. آن­ها یک تاج طلایی مرصع نشان و درخشنده هم برای تارک او آورده بودند.

دو نفر از قدیسان جلیل القدر پرسیدند : « اما چرا تاج و تخت از پیش آورده شده است؟ او حتی در مقابل محکمه­ی عدل الهی که لازمه­ی هر شخص تازه واردی است، قرار نگرفته است. صدای­شان اندکی غبطه­آور بود. «در هر حال این­جا چه خبر است؟!» فرشته­ها به آن دو قدیس جلیل­القدر پاسخ دادند که بله محاکمه­ی بونتشا هنوز شروع نشده است، اما محاکمه­ی او تشریفاتی بیش نخواهد بود. حتی دادستان جرأت نخواهد کرد که دهان خود را باز کند. چرا که کل ماجرا بیش­تر از پنج دقیقه به طول نخواهد کشید. فرشته­ها پرسیدند : « شما را چه شده است؟! نمی­دانید درباره­ی چه کسی حرف می زنید؟ شما دارید از بونتشا حرف می زنید، از بونتشای لال »

وقتی که فرشتگان جوان با علاقه دور بونتشا حلقه زدند، وقتی پدرمان ابراهیم او را مثل دوستی بسیار قدیمی چندین بار در آغوش کشید، وقتی بونتشا خبردار شد که تخت روان انتظار او را می­کشد و تاج آماده است با بر تارکش قرار گیرد، وقتی که او برای محاکمه در مقابل دادگاه آن جهانی ایستاده بود، هیچ کس یک کلمه هم بر ضد او سخنی نگفت. وقتی که او تمام این­ها را شنید درست همان گونه که در دنیا بود، باز هم ساکت بود. او از ترس سکوت کرده بود. قلبش می­زد، خون در رگ­هایش یخ زده بود و او می­دانست که همه­ی این­ها باید خوابی یا فقط اشتباهی باشد! چگونه ممکن است همه­ی این­ها واقعیت باشد؟ او هم به خواب دیدن عادت داشت و هم به اشتباه کردن. مگر نه این­که اغلب در آن دنیا با ولع هر چه تمام پول­ها را از خیابان­ها پارو می­کرد. تمام ثروت دنیا آن­جا در خیابان زیر دست­هایش ریخته بود! بعد بیدار می­شد و دوباره خود را همان گدا می­دید. بدبخت­تر و بینوا­تر زمانی که هنوز این خواب را ندیده بود. ای بسا که در آن دنیا یک نفر به او لبخند زده بود. یک کلام خوشایند نثارش کرده بود، از کنارش رد شده بود و دوباره به پشت سرش برگشته بود تا نگاه دیگری انداخته و ببیند که اشتباه دیده است و آن وقت آب دهانش را به طرفش تف کند.

حالا او می­اندیشید آیا این تنها شانس من نیست. ترس داشت از این­که چشم­هایش را بالا بگیرد که مبادا رویای او تمام شده باشد. مبادا او بیدار شده باشد و دوباره خودش را در زمین ببیند که در جایی توی گودالی از مارها و افعی­های نفرت­آور دراز کشیده است. هراس داشت از این که کوچک­ترین صدایی از خود در آورد و یا به اندازه­ی یک پلک بر هم زدن تکان بخورد. می­لرزید و نمی­توانست صدای فرشتگان را بشنود و آن­ها را در آن جشن با شکوه در اطراف خود ببیند. قادر نبود به سلام پر از مهر پدرمان – ابراهیم – که می­گفت : « سلام بر تو » پاسخی بدهد و بالاخره هنگامی که به محکمه­ی بزرگ عدالت در آسمان راهنمایی می­شد حتی نمی­توانست سلام کند! از ترس بر جایش خشک شده بود. کف تالار پوشیده از سنگ­های مرمر شفافی بود که با الماس­های براق زینت شده بود. بونتشا با خود فکر کرد پاهای من روی هم­چون کف الماس نشانی ایستاده است. پاهای من!

ترس بر تمام وجودش غلبه کرده بود. می­اندیشید چه کسی می­داند تمام این چیزها برای کدام مرد ثروتمند، کدام عالم با سواد و بلند مرتبه و یا حتی کدام فرشته تدارک دیده شده است؟ مرد ثروتمند از راه می­رسد و بعد همه چیز تمام می­شود. چشم­هایش را به زیر انداخت و آن­ها را بست.

وقتی فرشتگان با آوای پری­وار خود نام او را فریاد زدند : « بونتشای ساکت » او از ترس قادر به شنیدن نام خود نبود. از میان صداهایی که در گوشش زنگ می زد، نمی­توانست کلمه­ای را تشخیص دهد او فقط صدایی را که شبیه موسیقی بود می­شنید، شبیه صدای ویولون. با این حال، شاید صدای اسم خود – بونتشای ساکت – را می­شنید و بعد صدا اضافه می­کرد که این اسم همان­قدر برای او برازنده است که کت فراگ بر تن مردی ثروتمند. بونتشا حیرت­زده از خود می­پرسید : این صدای چیست؟ چه می­گوید؟ و بعد او صدای شتاب­زده­ای را می­شنید که سخنان فرشته­ی مدافع را قطع می­کرد : مرد ثروتمند! کت فراک! لطفاً کنایه نزنید! طعنه نزنید!

فرشته مدافع دوباره صحبت را از سر گرفت : او هرگز شکایت نکرد. نه از خدا و نه از بشر. او هرگز شکایتی از فلک نداشت. چشمان او هرگز از کینه سرخ نشد. بونتشا یک کلمه هم از حرف­های فرشته مدافع نمی­فهمید. صدای فرشته­ای که بونتشا را محاکمه می­کرد، یک بار دیگر بلند شد : لطفاً منظورتان را مختصر و کوتاه بیان کنید!

فرشته ادامه داد: «دردی که او کشیده است به وصف در نمی­آید. شما در این­جا مردی را می­بینید که بیشتر از حضرت «ایوب» رنج و آزار دیده است». بونتشا از خود می­پرسید : «چه کسی؟ این مرد کیست؟ قاضی با صدای بلند گفت: «لطفاً فقط حقایق! فقط حقایق؛ از لفاظی پرهیز کنید و فقط حقایق را ارائه دهید».

- هشت روزه بود که او را ختنه­اش کردند!

- اشاره به این قبیل جزییات چندان ضروری نیست.

- چاقو لیز خورد و او حتی سعی نکرد که جلو جریان خون را بگیرد.

- این سخنان چندان محکمه پسند نیست، به حقایق مهم­تر از آن اشاره کنید.

وکیل مدافع بونتشا ادامه داد : حتی در آن هنگام که نوزادی بیش نبود، باز هم ساکت بود. او از درد ختنه هیچ گریه­ای سر نداد.

او هم­چنان سکوت خود را حفظ کرد. حتی وقتی که در سیزده سالگی مادرش از دنیا رفت و او را تحویل یک مار، یک افعی به اسم نامادری، دادند! بونتشا با خود فکر کرد : هان! منظور آن­ها من هستم؟

- نامادری­اش حتی یک تکه نان کپک­زده یا یک تکه غضروف را هم با اکراه به او می­داد. در حالی که خودش شیر قهوه می­نوشید. قاضی گفت : این حرف­ها نامربوط است و بی اهمیت!

- از این رو او ناخن­های تیزش را از پوست بدن بونتشا دریغ نمی­کرد. پوستی که از میان تارهای پیراهن ژنده­اش به سیاهی و کبودی می­زد. در سرمای شدید زمستان او بونتشا را وا می­داشت که با پاهای برهنه در حیاط هیزم بشکند. پاها و دست­هایی که بارها یخ زدند و کوچک­تر و لطیف­تر از آن بودند که بتوانند کنده­های سنگین را از زمین بلند کرده و آن­ها را خرد کنند، اما او همیشه ساکت بود. هیچ وقت شکایتی نداشت. حتی به پدرش.

صدای فرشته­ای که بونتشا را محاکمه می­کرد، با تمسخر بلند شد که : شکایت! آن هم به آن مست دائم الخمر؟! تن بونتشا با یاد­آوری زندگی ترس­ناک گذشته شروع به سرد شدن و لرزیدن کرد. وکیل مدافع ادامه داد: او هرگز شکایت نکرد و همیشه تنها بود. او هیچ وقت دوستی نداشت. هیچ گاه به مدرسه نرفت. هیچ وقت لباس تازه به تن نداشت. هیچ وقت معنی یک لحظه از آزادی را نفهمید.

-     وقتی که پدرش مست­کنان عربده می­کشید، وقتی که موهای سرش را در چنگ خود گرفته و به زور از خانه بیرونش کرد و او را در شب سرد زمستانی بر روی برف­ها پرتاب کرد، بونتشا به آرامی از روی برف­ها بلند شد و با چشم­هایش به جایی دوردست­ها خیره شد. در تمام ایام سرگردانی، او مثل همیشه باز هم  ساکت بود، در تمام مدتی که از گرسنگی رنج می­برد فقط با چشمانش التماس می­کرد. بالاخره در یک شب بارانی بهاری مثل برگی در برابر باد به یک شهر بزرگ رانده شد و در اولین شب ورودش به شهر در حالی که چشم­هایش به زور جایی را می دید و گوش­هایش به سختی صدایی را می­شنید، به زندان پرتاب شد. در آن­جا هم ساکت ماند. هرگز اعتراض نکرد. هرگز نپرسید چرا؟ به چه دلیل؟! درهای زندان دوباره گشوده شد و او آزاد گشت. پس از آزادی به دنبال یک کار پست بود و باز هم ساکت بود. حتی بدتر از خود کار، جستجو برای کار بود. از درد به زمین افتاد.

 

عضلات شکم­اش از فرط گرسنگی منقبض شد و او هرگز اعتراضی نکرد و مثل همیشه سکوت کرد. چرک و کثافت شهر غریب سرتا پای بدنش را پوشانده بود. دهان­های ناشناس به سویش تف می­کردند، از خیابان­ها به سواره­روها و خیابان­های دیگر؛ جایی که حیوانات انسان­نما بار می­کشیدند، می­رفت. او مشغول کار خود بود. یک حمال که سنگین ترن بارها را روی دوشش می­کشید و با قدم­های کوتاه و سریع از بین درشکه­ها، ارابه­ها و اسب­ها رد می­شد و در حالی که هر آن مرگ را در برابر چشمش می­دید هنوز ساکت بود.

هرگز حساب نکرد چند کیلو باید به دوش می­کشید تا پشیزی نصیبش شود، بارها شد که با هر قدمی که برداشت سکندری خورد و به زمین افتاد. هیچ وقت حساب نکرد چند مرتبه جانش به لب رسید تا توانست پولش را باز پس بگیرد. او هیچ گاه خود را بدبخت و دیگران را خوشبخت به حساب نیاورد. نه! هرگز! او ساکت ماند او هرگز کرایه­ی باری را که به دوش می­کشید از کسی طلب نمی­کرد. مثل یک گدا، دم در، برای گرفتن حق خود منتظر می­ماند و فقط در عمق چشمانش یک اشتیاق غیر قابل وصف موج می­زد. به او دستور می­دادند که برو، بعداً بیا. و او مثل یک سایه ناپدید می­شد و سپس مثل یک سایه بر می­گشت و باز منتظر می­ایستاد. چشمانش درخواست می­کرد، التماس می­کرد که پولش را بدهند. او حتی وقتی که همه­ی آن­ها فریبش می­دادند و به بهانه­های مختلف بخش اعظم پولش را نمی­دادند و یا پول تقلبی و بی ارزش به وی می­دادند، باز هم ساکت بود. بله او هرگز اعتراضی نمی کرد و همیشه ساکت بود.

فرشته مدافع ادامه داد : یک بار بونتشا از خیابان به طرف جوی آب آمد تا کمی آب بنوشد و در آن هنگام بود که تمام زندگی­اش به طور معجزه آسایی عوض شد! این چه معجزه­ای بود که تمام زندگی او را به یک باره عوض کرده بود؟ یک کالسکه­ی مجلل با چرخ­های لاستیکی و اسب­هایی که در حال فرار بودند چپ شد. کالسکه­چی افتاده بود به خیابان و سرش از وسط شکاف برداشنه بود. از دهان اسب­های هراسان، کف بیرون می­زد و از درون چشم های پریشان­شان بارقه­های برق مثل آتشی در یک شب تاریک بیرون می­جهید. درون درشکه مردی نیمه جان نشسته بود. بونتشا افسار اسب­ها را گرفت  و آن­ها را نگاه داشت. مردی که درون کالسکه نشسته بود و جانش را مدیون بونتشا بود، یک یهودی بود. یک فرد خیر که هرگز این عمل بونتشا را فراموش نکرد. او شلاق کالسکه­چی مرحوم را به بونتشا سپرد و او از همان­جا و از آن پس، درشکه­چی شد. حالا او دیگر یک باربر عادی نبود و مهم­تر از همه این که آن مرد نیکوکار و شریف شرایط ازدواج او را مهیا کرد و باز مهم­تر از همه ی این­ها آن که این مرد انسان­دوست، خودش فرزندی برای بونتشا تهیه دید تا از او مراقبت کند و باز هم بونتشا هرگز یک کلمه نگفت و هر گز مخالفتی نکرد.

بونتشا به خود جرأت داد و اندیشید که منظور آن­ها من هستم. حالا واقعاً باور می­کنم که منظورشان من هستم. اما هنوز زهره­ی آن را نداشت که چشم­هایش را باز کند و به صورت قاضی نگاه کند.

-     او هرگز اعتراض نکرد. حتی وقتی که آن مرد خیر و نیکوکار پس از مدت کوتاهی ورشکست شد بی آن که حتی یک سنت از حقوق هفتگی بونتشا را بپردازد، باز هم ساکت باقی ماند! وقتی همسرش از خانه فرار کرد و او را با فرزند بی پناهش تنها گذاشت، او باز هم ساکت بود. پانزده سال بعد وقتی که همان کودک بی پناه آن قدر بزرگ شده و قدرت یافته بود که از خانه بیرونش کند، او باز هم ساکت بود.

-     این بار بونتشا با وجد و شعف گفت که منظور آن­ها من هستم. آن­ها واقعاً در باره­ی من حرف می­زنند! فرشته مدافع ادامه داد : وقتی که آن مرد شریف همان طور که یک دفعه ورشکست شده بود یک دفعه هم از ورشکستگی درآمد و باز هم حتی یک سنت از طلب بونتشا را به او نداد، بونتشا باز هم ساکت بود! این شخص همان طور که برازنده­ی اشخاص جنتلمنی است که ورشکستگی را پشت سر گذاشته­اند صاحب کالسکه­ای بزرگ با چرخ­های لاستیکی شد و حالا، او یک کالسکه­چی جدید پیدا کرده بود و بونتشا که در خیابان­ها دوباره باربری را از سر گرفته بود، درشکه­چی با درشکه و اسب­ها از رویش رد شدند، هنوز هم با این­که درد می­کشید صدایش در نمی­آمد و هم­چنان ساکت بود. او حتی به پلیس نگفت چه کسی این کار را با او کرده است! حتی در بیمارستان، جایی که همه حق دارند فریاد بکشند او باز هم ساکت مانده بود. او در نهایت تنهایی به دور از دکتر و پرستار در اتاق روی تخت دراز کشیده بود. چندر غازی نداشت که به آن­ها بدهد.  با این همه، هیچ ناله­ای نکرد. در آن لحظه­ی وحشت­ناک درست قبل از مرگ ساکت بود و در لحظه لحظه­ای که داشت جان می­داد، باز هم ساکت بود. هرگز هیچ گله و شکایتی از خدا و بندگان او نکرد!

-     حالا بونتشا دوباره می­لرزید. احساس می­کرد بعد از پایان سخنان فرشته مدافع­اش دادستانی که محاکمه­اش می کرد از جای خود برخواهد خاست تا علیه او رای خود را صادر کند. جه کسی می­داند به چه جرمی متهم خواهد شد؟ بونتشا قبل از مرگ و در آن دنیا، در روی زمین تمام لحظات حال را فراموش می­کرد گویی آن لحظه ها یک به یک سر می­خوردند و به پشت سرش می­خزیدند تا این­که جزو گذشته­اش باشند. حالا فرشته مدافع دوباره همه چیز را به خاطرش آورده است. اما چه کسی می­داند دادستان دوباره کدام یک از گناهان فراموش شده را باز یاد­آوری می­کرد؟

دادستان از جای خود بر می­خیزد : آقایان! او سخنان خود را با لحنی تند و تلخ شروع می­کند : آقایان!... مکث  می­کند و باز هم شروع می­کند. حالا حرف هایش با خشونت کم­تری هم­راه است و دوباره مکث می­کند و بالاخره همان دادستان با صدای خیلی آهسته می­گوید: آقایان او همیشه ساکت بود و حالا من هم ساکت خواهم بود.

سکوت سراسر دادگاه را فرا می­گیرد و بالاخره از طرف صندلی قاضی صدای جدید، و پر مهر و لطیفی، به گوش می­رسد: بونتشا! عزیزم، بونتشا! صدا مثل آوای یک چنگ بزرگ اوج می­گیرد : عزیز دل­بندم!

درون بونتشا تک تک سلول­های بدن­اش شروع به گریستن می­کنند. حالا میل دارد که چشم­هایش را باز کند و آن ها را بالا بگیرد، اما آن­ها از اشک تیره و تار شده­اند. گریستن چه قدر شیرین است. تا کنون گریه این قدر شیرین نبوده است.

«عزیزم، بونتشای من...»

از زمان مرگ مادرش تا به حال چنین کلماتی را از دهان کسی نشنیده است و کسی با آن لحن با او حرف نزده است.

قاضی دوباره سخنانش را از سر می­گیرد: عزیزم!تو همیشه رنج کشیده­ای و همیشه ساکت مانده­ای، هیچ جایی در تن تو و هیچ مخفیگاهی در روح تو نیست که خونین و زخمی نباشد. تو هیچ گاه اعتراض نکردی. تو همیشه ساکت بودی. آن­جا در آن دنیا، هیچ کس حال تو را درک نکرد. حتی خودت هم خود را نشناختی، هیچ گاه نفهمیدی که نیازی به سکوت تو نبود. تو می­توانستی فریاد برآوری و فریادهایت دنیا را نابود کند، دنیا را به زیر کشد و به عمر آن خاتمه دهد. تو هرگز نیروی نهفته در وجودت را نشناختی. آن­جا در آن دنیا، در آن دنیای دروغ و فریب کسی به سکوت تو ارجی ننهاد. اما دنیای حقیقی در این­جاست، در بهشت، تو در این­جا پاداشت را خواهی گرفت، در  بهشت. تو را قاضی نه قادر است محکوم کند و نه اصلاً حکمی درباره­ات صادر کند. برای تو فقط سهم اندکی از بهشت، یک سهم ناچیز تعلق ندارد. نه، اصلاً همه چیز از آن توست . هر جه که بخواهی. همه چیز متعلق به توست.

حالا برای اولین بار بونتشا سرش را بلند می­کند. نور نمی­گذارد چشم­هایش را باز کند. برق و درخشش نور همه جا را می­پوشاند. روی دیوارها، روی سقف؛ از فرشته­ها و از قاضی نور می­بارد. حالا بونتشا چشم­های خسته­اش را پایین می­آورد و با تردید و کمی دست­پاچگی می­پرسد : واقعاً؟ قاضی پاسخ می­دهد : واقعاً. من به تو می­گویم که همه چیز مال توست. همه چیز در بهشت مال توست. انتخاب کن! بردار، هر چه را که می­خواهی بردار! هر چه انتخاب کنی از مال خودت انتخاب می­کنی. بونتشا دوباره می­پرسد:واقعاً! و حالا صدای او کمی قوت گرفته است و اطمینان بیش­تری پیدا کرده است. قاضی و تمام فرشتگان آسمان، هم آوا با هم پاسخ می­دهند : واقعاً! واقعاً. واقعاً! بونتشا برای اولین بار لبخند می­زند و می­گوید: خوب، در این صورت... خوب، در این صورت، عالی جناب! من مایلم که هر روز صبحانه، یک گِرده نانِ داغ با کره­ی تازه بخورم!