نویسنده

سحر از زلف تو آمد خبری

حاصلش شد غمی و چشم تری

دیده‌ام، نیست مثالش به جهان

دست و بازویی و چشمی و سری

مرغ دل گشته اسیر غم تو

نیست من را به خدا بال و پری

من دعا می‌کنم و مشتاقم

وا شود سوی تو این بار دری

این‌چنین گوهر رخشان که تویی

قیمتت را نبود هیچ زری