نوع مقاله : ماجرای واقعی

10.22081/mow.2019.65624

ستاره سهیلی

به مامان می­گویم: «یه ستون توی مجله بِهم دادن که درباره­ی مسائل ازدواج دخترها بنویسم؛ یه‌جور، آسیب‌شناسیِ خواستگاری سنتی مثلاً!» مثل همیشه که مخالف است و می­داند آخرش کارِ خود را می­کنم، لُپ­هایش گُل می­اندازد و می‌گوید: «نمی­دونم والا! خودت می­دونی. فکرشو بکن یکی از خواستگارات مطلب‌تو بخونه، چه آبروریزی­ای می­شه!» مثل همیشه که بین رضایت او و دلِ خودم می­مانم، می­بوسمش و می­گویم: «مامان‌جان! خیالت تخت. هیچ کدوم از خواستگارای فرهیخته­ی من، کتاب و مجله‌خون نبودند.»

خوانِ اول...

تا بیست‌سالگی خواستگار نداشتم؛ یعنی خواستگار رسمی نداشتم. فامیل­ها با واسطه، پیغام و پسغام می­فرستادند و مامان و بابا هم با واسطه، جواب رد می­دادند. من هم انگار آن وسط هویج بودم! نه‌تنها مشورتی با من نمی­شد، بلکه خیل خواستگاران، از چشمان تیزبینم مخفی می­شد تا مبادا چشم و گوشم باز شود یا حواسم از درس و دانشگاه، برود سمت عشق و ازدواج! مامان معتقد بود که باید تهِ درس را دربیاورم و بعد، اگر شد ازدواج کنم و اگر هم نشد که نشده دیگر؛ قسمت نبوده لابد! می­گفت: «حالا من زود ازدواج کردم، کجای دنیا رو گرفتم؟ از وقتی یادم میاد، دارم می­شورم و می­سابم. تا دستت نره تو جیب خودت، شوهرت نمی­دم. نمی­خوام مثل من وابسته‌ی خرج و مخارج شوهرت باشی. آقابالاسر نمی­خوای، نمی‌خوای.» بابا هم تک‌تک پسرهای فامیل را یک‌جوری دَک می­کرد و معتقد بود که خودم باید مردِ زندگی­ام را پیدا کنم. اما نمی­گفت چه طوری؟ یعنی من هم نمی­پرسیدم در دانشگاهی که پرنده پر نمی­زند، چگونه باید مرد زندگی­ام را پیدا کنم؟ فامیل­ها را هم که پرانده بودند. کافی بود بو ببرند که از کسی خوشم می­آید یا پسری قصد خواستگاری دارد؛ چنان پروبالش را نشانه می­گرفتند که هوای پرواز از سرش می­افتاد! منِ چشم‌وگوش‌بسته­ی ازهمه‌جا بی‌خبر، یک­دفعه در جشنی یا عروسی‌ای، جایی می­دیدم که رفتار مادر فلان پسر خیلی تغییر کرده و حتی جواب سلامم را هم نمی­دهد. بعد می­رفتم توی لاکِ خودم و دنبال عیب و ایرادی می­گشتم که این­گونه مرا از چشم خاندانِ پسر انداخته است. بعد فکر می­کردم که از پسرشان پایین­تَرم حتماً و آن‌ها حتّی به من فکر هم نمی­کنند؛ چه برسد به این­که بیایند خواستگاری! اعتمادبه‌نفسم از دست می­رفت؛ اما مامان و بابا، خوشحال بودند که به فلانی و بهمانی جواب رد داده­اند و بهشان فهمانده­اند که کبوتر با کبوتر، باز با باز! این­ها را بعدها فهمیدم. آن موقع که، چشم و گوشم بسته­تر از این حرف­ها بود!

ادامه دارد...