نویسنده

زندگى صحنه زیباى هنرمندى ماست;
هر کسى نغمه خود خواند و از صحنه رود;
صحنه پیوسته بجاست;
خوش تر آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
بدون مقدمه چینى باید از همان جا آغاز کرد که مهناز, معلم نمونه روستاهاى منطقه محروم فامنین همدان, آغاز کرد. دیپلمش را که گرفت بلافاصله وارد نهضت سوادآموزى شد و در کسوت یک آموزشیار در میان روستاییان, کارش را شروع کرد.
یکى از شاگردانش تعریف مى کند: اولین روز درس آهسته در را کوبید, با متانت وارد شد و خاضعانه ((سلام)) گفت. پاى میز معلمى ایستاد, دست را تکیه گاه بدن قرار داد و سر را پایین انداخت و گفت: نامم ((مهناز)), شهرتم ((سهیلى)) و کارم ((معلمى)) است.
... اما بیش از این بود. سبد سبد صفا و صمیمیت را به کلاس مىآورد. اوج تعهد و عشق به مردم را مجسم مى ساخت. بیش از وظایف ادارىاش مى کوشید و در کارش شبانه روز آن چنان غرق مى شد که ... براستى تجسم واقعى ((معلم)) بود.
بعد از چند سال, بیشتر دختران روستاهاى منطقه فامنین تصویر روشنى از او در ذهن داشتند. دختر جوانى که علم و معنویت را درآمیخت و پیشکش شاگردانش مى کرد. هم دانش و عمل ره توشه اش بود و هم نماز اول وقت. و هر گاه از کار فارغ مى شد یا خود به تنهایى یا به همراه تعدادى از بچه ها راهى زیارتگاهها مى شد.
بچه ها به حضورش عادت کرده بودند. او حتى بیشتر روزهاى تعطیل را در محل کارش که مجتمعى شبانه روزى براى تحصیل دختران دانشآموز تعدادى از روستاهاى منطقه بود, مى گذراند تا اینکه ...
خبر, تکان دهنده بود. مهناز سهیلى به همراه دو تن از همکارانش در حالى که در ساعت غیر ادارى وسایل مورد لزوم را به مجتمع تحصیلى انتقال مى داد, در اثر تصادف دچار ضربه مغزى شد و چهار روز بعد در بیمارستان جان بر سر عشق و تعهدش نهاد.
مى گویند: کافى بود که مهناز بفهمد روستایى به دلیل محرومیت و کمبود امکانات فاقد معلم است و کسى داوطلب فعالیت در آنجا نمى شود. این او بود که بلافاصله با شور و التهاب تقاضا مى کرد به آن روستا اعزامش کنند.
پس از اخذ دیپلم در سال 1366 وارد نهضت سوادآموزى شد و در روستاهایى چون اکله, کله سر و مبارکین به مدت 2 سال تدریس نمود. در سال 1369 وارد دانشگاه تربیت معلم شهرستان ملایر شده و در رشته آموزش ابتدایى مشغول تحصیل شد و همزمان به تدریس ادامه داد. پس از کسب مدرک کاردانى در سال 1371 و ورود به آموزش و پرورش به عنوان معاون در مدارس روستاهاى جهانآباد, زرقان و فامنین به کار خود ادامه داد و از سال 1374 نیز در مرکز شبانه روزى صدیقه کبرا(س) مشغول خدمت بود. در این سالها او مقطع کارشناسى آموزش ابتدایى را نیز گذراند و در حالى که به عنوان معاون نمونه استان همدان برگزیده شده بود, خود را براى تحصیل در دوره کارشناسى ارشد آماده مى کرد, که ...
اما چه افتخارى بالاتر از اینکه اداره کل آموزش و پرورش استان همدان از او به عنوان ((شهیده)) یاد کرد ...
پدرش مى گوید: ((مهناز از کودکى بسیار آرام و ساکت بود. او هیچ گاه بهانه جوییهاى کودکانه نداشت و به یاد ندارم که مثل سایر بچه ها تقاضایى چون اسباب بازى و سرگرمیهاى کودکانه داشته باشد. بسیار صبور و دوست داشتنى بود. متانت, وقار, تدین و تواضع او از دوران نوجوانى زبانزد آشنا و غریبه بود و هیچ گاه از کمبودهاى زندگى اظهار نارضایتى نمى کرد. در بذل و بخشش, علو طبع داشت. همچنان که بعد از درگذشت شهادت گونه اش و پس از چند سال کار و تلاش چیزى از خود باقى نگذاشت و به گواه برخى دوستان نزدیکش, حقوقش را بین نیازمندان تقسیم مى کرد. ))
مادرش نیز از خاطراتش مى گوید: ((نماز را بر همه کارها ترجیح مى داد و در هر جا که بود از چند دقیقه قبل از اذان آماده مى شد و بلافاصله بعد از اذان به نماز مى ایستاد. زمانى که از روستا به خانه مىآمد تا نیمه هاى شب چراغ اطاقش روشن بود. شبى به اطاقش رفتم; دیدم سر بر سجده دارد. مدتى صبر کردم اما بلند نشد. به تصور اینکه به خواب رفته صدایش کردم, در جواب انگشت دستش را تکان داد به علامت اینکه بیدارم و سجده اش ادامه یافت. او عاشق خدا بود و در حالى به معبودش پیوست که چشم من و پدرش به در دوخته و تا آخر عمر انتظار بازگشت او را مى کشیم.))
شاگردانش از روحیه شاد, بانشاط و صمیمى اش مى گویند که آنها را در کنار درس و مشق راهنمایى مى کرد. با آنها به بازى و شادى مى پرداخت و با صداى اذان با آنها به نماز مى ایستاد. همه نجواى آرام او را پس از اذان صبح در مدرسه صدیقه کبرا(س) به یاد دارند که: ((بچه ها بیدار شوید, وقت نماز است.))
یکى از دانشآموزان از روستاى ((خورج)) در سوگش مى نویسد: ((از تو آموختم که مثل رود به سوى دریا ره بسپارم و از سنگها باکى نداشته باشم. تو پرسیدى: در حرکت رود, سنگ مى رود یا آب؟ ... و من از اینکه در چارچوب اندیشه کوچکم درجا مى زدم, خجالت زده شدم. باز پرسیدى: در حرکت رود, آب زندگى ساز است یا سنگ؟ ... و من از اینکه در برابر مشکلات زندگى بى تاب بودم, خجالت زده سر به زیر انداختم. تواضعت تا کجا بود؟ براى آنکه در برابر سخنانت مبادا احساس حقارت کنم با چهره اى آرام و نگاهى که عمق داشت, گفتى: مى دانى, من همیشه به زلالى حرکت مى اندیشم و حتى به گلآلوده شدن آن, وقتى که دستى آرامشش را بر هم مى زند, اما ..., و با لبخندى ادامه دادى: اما صافى دوباره آب, ریشه هاى شادى را در دلم مى دواند.
... و من باز اندیشیدم; اى کاش تو هیچ زمانى ندانى که خواسته هاى حقیر من کدامها هستند. بیم داشتم به من بخندى. اما چنین نشد و این هم درس دیگرى بود که از تو آموختم. تو نه تنها به من نخندیدى, که مرا در رسیدن به آرزوهایم تشویق کردى ...
شاید ندانى از جرقه هایى که در اندیشه ام زدى, اکنون شعله هایى سر برآورده اند که وجودم را گرم مى کنند. کاش من هم روزى بتوانم دستى را بگیرم. کاش روزى بتوانم با این شعله ها, چراغ راه گم گشته اى شوم, کاش ... برایت دعا مى کنم.))
... و حیف بود اگر از مهناز سهیلى نمى گفتیم و نمى نوشتیم. گفتیم تا بگوییم ((اسوه)) و ((الگو)) در میان دختران جوان ما امروز وجود دارد. گفتیم تا بگوییم عشق و تعهد در میان این نسل آگاه و پرشور حضور دارد و گفتیم تا بگوییم:
زندگى صحنه زیباى هنرمندى ماست;
هر کسى نغمه خود خواند از صحنه رود;
صحنه پیوسته بجاست;
خوش تر آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...