نویسنده

 

از حجاب جمال;تا طلعت بى مثال
مـرورى بـر لطـافتهاى شعرى و ادبیـات عرفـانـى امـام خمینـى
در گفتگـو بـا چنـد تـن از بـانـوان صـاحب نظر ـ هنـد

پروفسـور هوا والا, رئیـس دانشکده هاى زبان خارجى دانشگاه جـواهر لعل نهرو
دکتـر آذرمیـدخت صفـوى, رئیـس انجمـن استـادان زبـان فـارســـى پـروفسـور نـرگـس جهان, استـاد دانشگـاه دهلـى
دکتـر قمـر غفـار, استـاد زبـان فـارسى
کنیز فاطمه, معاون مدیر کل وزارت فرهنگ و تـوسعه نیروى انسانـى هند
محبوبه پلنگى

 

سالها مى گذرد حادثه ها مــىآید
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم
امام. امـام خـوبان, در بینـش عارفـانه خـویـش مبـارزه را مکمل نیایشها مى کند و عرفان را به جهاد گـره مـى زنـد و هـر دو را به همخـوانى کنار یکدیگر مى نشاند. شعر او ادامه سنت عرفانى در شعر فارسـى است. او از یکسـو میـراث دار شـاعران عارف است و از سـوى دیگر میراث دار عالمان شاعر. او در هیإت یکى از والاتریـن زعماى دیـن در حـوزه فقاهت, حکمت و عرفـان و تفسیـر صـاحب نظر بـوده و رهبرى سیاسى ملتـى بزرگ را در تاریخ معاصر بر عهده مى گیرد و از یک سوى روح دریایى او تعلق به زمین و زمان ندارد و او ایـن روح بزرگ را به امـواج مى سپارد تا جایى که, شعر را از زبان او جارى مـى سازد و زاویه اى دیگر از شخصیت پـر رمز و راز او را به تفسیر مى نشیند; تفسیر نور آفتاب.
بینـش عارفانه تنها او است که عرفان را به جهاد گره مى زند و به وصال حق و دوست راهبرى مى کند. اشعارش ریشه در معارف زلال اسلامـى دارد و سیطره اشعارش در حـوزه هاى معرفت و مقاومت و ریاستیزى به خوبـى مشاهده مى گردد. نگاه امام خـوبان, خمینى بزرگ, نگاه عارف عاشقـى است که دلبسته به خاک نیست و افلاک را نمـى نگـرد. شعر او با عارف نماییها نمى خـواند و درویـش واقعى در شعر او کسى است که از بند و دلبستگى رها گشته است.
او شیفته خلـوت مستان است و از بند هیاهو و بحثهاى دنیایى خـود را آزاد مى کند:
ایـن مـا و منـى جمله ز عقل است و عقال است
در خلـوت مستـان نه منـى هست و نه مـایــى

آرى اکنـون ایـن پیر عزیز, مرشـد و مراد ما نیست. انتظار حادثه را از نیمه خرداد مى کشید و چشـم به راه فرج از ایـن نیمه بود و بالاخره وصال به حق را نیز در همیـن نیمه خـرداد, یافت. چه خـوش سرود:
غم مخـور ایـام هجـران رو به پـایـان مى رود
ایـن خمـارى از سـر مـا میگسـاران مى رود
پـرده را از روى مـاه خـویـش بـالا مـى زند
غمزه را سـر مـى دهـد غم از دل و جـان مى رود
بلبل انـدر شـاخسـار گل هـویـدا مـى شود
زاغ بـا صـد شـرمسـارى از گلستـان مى رود
محفل از نـور رخ او نـورافشـان مـى شود
هـرچه غیـر از ذکـر یـار از یـاد رنـدان مى رود
ابـرهـا از نـور خـورشیـد رخـش پنهان شوند
پـرده از رخسـار آن سـرو خـرامـان مـى رود
وعده دیـدار نزدیک است یـاران مژده باد
روز وصلـش مـى رسـد ایـام هجـران مـى رود
روز وصلش فرا رسید و او معشوق خود را ملاقات کرد و ما ماندیـم و درد غریبـى و غربت و دور مـانـدن از اصل خـویـش:
بردار حجاب تا جمالش بینى
تا طلعت ذات بى مثالش بینى
براى مرور انـدیشه هاى عرفانـى و ظرافتهاى شعرى و چشیدن قطره از زلال دریـاى عرفـان او به گفتگـو بـا چنـد تـن از دوستــداران و مریـدانـش در سرزمین هنـد, مهد ادب فارسـى مـى نشینیـم. با ایـن تإکید و با ایـن پیـش فرض روشـن که هدف ما تنها مرورى بر برخـى لطافتهاى ادبیات عرفانـى امام است و الا ما را و همراهان گفتگـو را چه رسد که در وادى بسیار دشـوار عرفان نظرى امام و دنیاى پر رمز و راز عرفان عملى و مراتب معرفتـى آن پیر میکده عشق, قدم گذاریم.

خانم پروفسور هوا والا
به سراغ خانـم پروفسور ((هوا والاHAVE WALLA) (() مى رویم. او که رئیـس دانشکده هاى زبانهاى خارجـى, دانشگاه جـواهر لعل نهرو است jNU)). خانـم هـوا والا زردشتـى است و تسلط کامل به زبان فارسـى دارد. وقتى از او مى خـواهیـم نظرش را راجع به شعر و عرفان امام خمینـى بیـان کنـد, صحبتـش را بـا ایـن شعر آغاز مـى کند:

یار امشب در پى عاشق کسى است
من نگویم از خدنگش پیداست

و این طور ادامه مى دهد:
براى اولیـن بارى که شنیدم امام خمینى شعر هـم مى نوشته, برایـم باور کـردنـى نبـود اما وقتـى شیـرینـى و لطافت و عمق شعر امام خمینـى را دیـدم, بـى درنگ گفتـم که بلـى ایران کشـور و سرزمیـن سخنـوران است و قبل از اینکه راجع به اشعار امام خمینـى اینجـا چیزى بگـویـم, عقیده شمـس مغربى را در شعرى که در خصـوص دیـوان امـام خمینـى گفته بـا هـم مـى خـوانیـم:
اگر دیدى در این دیوان اشعار
خرابات و خراباتى و خمار
بت و زنار و تسبیح و چلیپا
مى و ترسا و دیر و مینا
شراب و شاهد و شمع و شبستان
خروش بربط و آواز مستان
مى و میخانه و رند خرابات
حریف و ساقى و مرد مناجات
خط و خال و قد و بالا و ابرو
عذار و عارض و رخسار گیسو
مشو زنهار از آن گفتار در خواب
برو مقصود آن گفتار دریاب
مپیچ اندر سر و پاى عبارت
اگر بینى از ارباب اشارت
نظر را نقض کن تا نغز بینى
گذر از پوست کن تا مغز بینى
ایـن بهتـریـن عقیـده نسبت به دیـوان اشعار امـام خمینــى است. ـ خانـم هـو والا دیـوان اشعار امام خمینـى را مطالعه کرده ایـد؟

ـ بله مـن دیوان اشعار ایـن مرد بزرگ را خواندم و حتى مقایسه اى داشتـم بیـن اشعار او با خیام در خصـوص علـم بدون تزکیه. نتیجه بررسى را ببینید: خیام مى گوید:
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه اى و در خواب شدند
و امام مى گوید:
آنان که به علم و فلسفه مى نازند
بر علم دگر به آشکارا تازند
ترسم که در این حجاب اکبر آخر
سـرگـرم شـونـد و خـویشتـن را بـازنـد و ربـاعى دیگـر امـام که مى فرمایند:
افسوس که ایام جوانى بگذشت
حالى نشد و جهان فانى بگذشت
مطلوب همه جهان نهان است هنوز
دیدى همه عمر در گمانى بگذشت
و خیام مى گوید:
افسوس که نامه جوانى طى شد
و آن تازه بهار ارغوانى دى شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
فریاد ندانم که کى آمد و کى شد
رباعیهاى امام خمینى واقعا زیباست. مثلا در خصـوص کشتن خـویشتـن خویـش و رسیدن به مقصـود و خدا در رباعى دیگر امام مى خـوانیـم:
از هستى خویشتن گذر باید کرد
زین دیو لعین صرف نظر باید کرد
گر طالب دیدار رخ محبوبى
از منزل بیگانه سفر باید کرد
و امـام عاشق خـدا در ربـاعى دیگـرى راجع به رسیـدن به معبــود مى فرماید:
از هستى خویشتن رها باید شد
از دیو خودى خود جدا باید شد
آن کـس که به شیطـان درون سـرگرم است
کجا راهى راه انبیا خواهد شد
امام خمینى که در زندگیـش نمـونه کامل یک انسان بزرگ است دایـم در تکاپـوى برداشتـن حجاب و پرده بیـن خـداى و خـود است. او در شعرى دیگر مى فرماید:
بردار حجاب تا جمالش بینى
تا طلعت ذات بى مثالش بینى
خفاش از جلد خویشتن بیرون آى
تا جلوه خورشید جلالش بینى
و در شعر دیگر مى گوید:
تا کوس انا الحق بزنى خودخواهى
در سر هویتش تو ناآگاهى
بردار حجاب خویشتن در سر راه
با بودن آن هنوز اندر راهى

بعد ایـن امام خـوبان عاشق مـى شـود. عشق او به معبـودش پایانـى ندارد. همه شاعران راجع به عشق زیاد گفته اند. مى گـویند آنجا که عشق است عقل مکانـى ندارد و آنجا که عقل است عشق جایـى نـدارد. امام خمینـى یک عاشق است. عاشقـى به معناى واقعى پاک بـاخته. او مى فرماید:
اى عشق ببار بر سرم رحمت خویش
اى عقل مرا رها کن از زحمت خویش
از عقل بریدم و به او پیوستم
شاید کشدم بلطف در خلوت خویش
و جاى دیگر مى فرماید:
عشق در سر فزود و عقل برفت
کان دو در یک مکان نمى گنجد
در اینجا مى خواهـم به شما بگویـم که هر یک از اشعار امام خمینى درونمایه اى دارد که در دل انسان مـى نشیند. او که خـودش سالهاست درس فقه و طلبگى خـوانده است, راجع به علـم ایـن گونه مى گـوید; چیزى که شبیه این شعر حافظ است:
حجاب چهره جان مى شود غبار تنم
امام مى فرماید:
علمى که جز اصطلاح و الفاظ نبود
جز تیرگى و حجاب چیزى نفزود
هر چند تو حکمت الهى خوانیش
راهى بسوى کعبه عاشق ننمود
ایـن خمینـى خـوب و عزیز هر چه دارد و مـى انـدیشـد و در شعرهاى عرفانى اش براى ما مـى گـوید در واقع براى رسیدن و وصال حق است و عاقبت مى رسد. زندگیـش نمایانگر آن است که او خدا را مى بیند, او در بـاره خـدا و هستـى و وجـود خـدا مـى فـرمـاید:
آن کیست که روى تـو به هـر کـوى نـدید؟
آواى تو در هر در و منزل نشنید؟
کـو آنکه سخـن ز هـر که گفت از تو نگفت؟
آن کیست که از مى وصلت نچشید؟
ایـن است گفتار و عقیده امام خمینى در اشعارش و مـن ترجیح دادم که به جاى اینکه شما از مـن بپـرسیـد و مـن بگـویـم, بهتـر است اشعارش را و برداشت خودم را برایتان بگویم و در آخر هـم سه بیت از غزلیات او را برایتان مى گویـم که بسیار مرا تحت تإثیر قرار داده است:
همه در عیـد به صحـرا و گلستـان مـى روند
مـن سـرمست ز میخـانه کنـم رو به خدا
یـا بکـش یـا بـرهـان زیـن قفـس تنگ مرا
یـا بـرون سـاز ز دل ایـن هـوس باطل را
هرچه فرا گرفتم و هرچه ورق زدم
چیزى نبود غیر حجابى پس از حجاب

آرى امام عاقبت تـوانست حجاب را کنار زنـد و به یار بپیـونـدد.
غم مخـور ایـام هجـران رو به پـایـان مى رود
ایـن خمـارى از سـر مـا میگسـاران مى رود

خانم دکتر آذرمیدخت صفوى
با خانم دکتر آذرمیدخت صفوى رییس انجمـن استادان زبان فارسى به گفتگو مى نشینیـم. او که تاکنون چندیـن سفر به ایران داشته است, در جـواب پـرسـش در بـاره امـام مـى گـوید:

شخصیتها و بزرگان در هـر عصـر و زمانـى که ظهور کننـد به تناسب میزان و تـوانایى خـود در دریاى زندگـى مـوج ایجاد مـى کنند, که دامنه امتـداد آن یکسان و بـرابـر نیست. گـروهـى از شخصیتها در چارچـوب همان محیطـى که در آن به سر مى برند مـوج مـىآفریننـد و دسته اى موج شخصیت آنها از ایـن فراتر مى رود و زمان و عصرشان را در بر مى گیرد. عده اى از شخصیتها حصارهاى زمان و مکان را در هـم مى شکنند و تا کرانه هاى ناپیدا پیـش مـى روند و بر افکار و اعمال مردم و فرهنگ و تمدن کشور یک نقـش مستحکـم و جاویدانى مى گذارند که تا قیام قیامت راهنما و راهگشاى مردم جهان مـى مانـد که یکـى از مصـادیق بـارز و کامل آن امام راحل, آیت الله خمینـى است. او بـود که دلهاى شکسته و ویران گشته را با دم مسیحیایـى خـود حیات نـو بخشیـد و گنجینه دار عشق و محبت او بـود که با قیام و فریاد ستـم سـوزش بر تمام قـدرتهاى استکبارى تمام جهان شـورید. صـداى پرشـور و دلنوازش و آزادىخـواهى وى همان صداى نى مولـوى است که از قلب عشق گـرفته او بلنـد مـى شـود و آزادىخـواهان جهان به آن لبیک مى گویند:
هـرگز نمیـرد آنکه دلـش زنـده شـد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
او مردى على وار است. زندگیش کلامـش, بیانـش, همه و همه چیزش چون مـولایـش على است. در جایى خـواندم که شهید مطهرى در خصـوص امام گفته بودند:
شایـد شما باورتان نشـود ایـن مـردى که روزها مـى نشینـد و ایـن اعلامیه هاى آتشیـن را مـى دهد, سحرها با خـداى خـویـش راز و نیاز مـى کنـد و آنچنـان اشک مـى ریزد که بـاورش مشکل است.
در باره على(ع) هم گفته اند که در میدان جنگ به روى دشمـن لبخند مى زد و در محراب عبادت از شدت زارى بیهوش مـى شـد. ما نمـونه او را در این مرد مى بینیم.
گفت من تیغ از پى حق مى زنم
بنده حقم نه مإمور تنم
او مرد خداست. او غیر از خـدا چیزى دیگر در زندگیـش نمـى بیند و در اشعارش این هویداست.
درد خواهم, دوا نمى خواهم
غصه خواهم, نوا نمى خواهم
عاشقم عاشقم مریض توام
زین مرض من شفا نمى خواهم
همه آفاق روشن از رخ تو است
ظاهرى جاى پا نمى خواهم
او که سالها در پـى درس و مـدرسه بـوده است و سالیان دراز عمرش را از جـوانـى تا واپسیـن لحظات زنـدگـى و رحلتـش در طلب درس و مـدرسه گذرانـده است. از درس بـدون یـار مـى نـالـد و از زهـــد ریاکارانه گریزان است و مى گوید:
بـرگیـر جـام و جـامه زهـد و ریا درآر
محراب را به شیخ ریاکار واگذار
با پیر میکده خبر حال ما بگو
بـا سـاغرى بـرون کنـد از جـان مـا خمـار
کشکول فقر شد سبب افتخار ما
اى یار دلفریب بیفزاى افتخار
یا جاى دیگر مى فرماید:
از درس و بحث مدرسه ام حاصلى نشد
کـى مـى تـوان رسیـد بـدریـا از ایـن سراب
هـر چه فـرا گـرفتـم و هر چه ورق زدم
چیزى نبود غیر حجابى پس از حجاب
این جاهلان که دعوى ارشاد مى کنند
در خـرقه شـان بغیـر منـم تحفه اى میاب
در آخر مى خواهم بگویم که کمتر
کسـى را مى توان پیدا کرد که امام و شخصیت او را بتـواند ترسیـم کند. از یک طرف او یک شخص سیاسـى و شخصیت دینـى است و از طرفـى دیگـر یک عارف, فـرزانه و شاعر بزرگ است که عمـرى را در پـى حق تیغ مى زند و مإمـور تـن نیست و به خـدا مـى اندیشد و از او کمک مى طلبد و پروانه وار در طلب ایـن عشق در سوز و گداز است. چه خوش سروده است:
مـا زنـده عشقیـم و پسـرخـوانـده جـامیـم
در مستى و جان بازى دلدار تمامیم
دلداده میخانه و قربانى شربیم
در بارگه پیر مغان پیر غلامیم
هم بستر دلدار و ز هجرش بعذابیم
در وصل غریقیم و بهجران مدامیم
بى رنگ و نواییم ولى بسته رنگیم
بـى نـام و نشـانیـم و همـى در پـى نـامیم
با صوفى و عارف و درویش بجنگیم
پرخاشگر فلسفه و علم کلامیم
از مـدرسه مهجـور و ز مخلـوق کنـاریم
مطرود خردپیشه و منفور عوامیم
بـا هستـى و هستـى طلبـان پشت به پشتیـم
با نیستى از روز ازل گام بگامیم
او عاشق خـداست و عاقبت هـم او را مـى یابـد و مـى بینـد و به او مى پیوندد.
روى مگشـاى بـر ایـن پیـر ز پـا افتاده
تا دم مرگ بجان عاشق دیدار توام
امام خمینـى عزیز, در روز چهاردهـم خـرداد ماه رحلت جـانگـدازش دنیا را در غمـى بزرگ فـرو بـرد و همه ما را عزادار کرد. او که عمرى را در پـى حق بـود و سراسر زنـدگیـش را با ایـن کلمه زیبا یعنى ((حق)) پیـوند زده بود. و فریادش فریاد ((اناالحق)) بـود. بالاخره به حق پیوست.
فریاد اناالحق ره منصور بود
یا رب مددى که فکر راهى بکنیم

خانم پروفسور نرگس جهان
با خانـم پـروفسـور دکتـر نـرگـس جهان, استاد دانشگاه دهلـى به گفتگـو مى نشینیم و از او مى خـواهیـم در باره امام و بعد عرفانى ایشان صحبت کند. او مى گوید:
امام خمینى عارفى است که دلش مثل آینه پاک و صاف است و با چشـم معرفت همه جا را مـى بیند. از یک طرف او یک شخصیت سیاسـى, دینـى است و از طرفـى با روح لطیفـش همه اسرار را مى فهمـد و مـى بیند. پـرده حجـاب بـراى او وجـود نـدارد و مـى فـرمـایـد:
هـر کجـا پـا بنهى حسـن وى آنجـا پیداست
هـر کجـا سـر بنهى, سجـده گه آن زیباست
او یک عارف حقیقـى است و در زنـدگیـش جنبه الهى را بـا کمـــال دریافته است. او عاشق خداست و معشـوقـش خـدا مـى باشد و در طـول زندگیش در پى برداشتـن حجاب بوده است. چرا که حجاب سد راه بیـن مـا و خـداست. او حجـاب اول را علـم مـى دانـد. و مـى گـوید.
آنان که به علم و فلسفه مى نازند
بر علم دیگر به آشکارا تازند
یا جاى دیگر مى فرماید:

گـر گذشتـى به در مـدرسه بـا شیخ بگو
پى تعلیم تو آن لاله عذار آمد باز
و جاى دیگر مى گوید:
از دم شیخ شفاى دل من حاصل نیست
بایدم شکوه برم پیش بت باده فروش
و جاى دگر:

شیخ را گو در مدرسه بربند که من
زیـن همه قـال و مقـال تـو بجـان آمـده ام

همچنین جاى دیگر مى فرماید:
خار راه منى اى شیخ ز گلزار برو
از سر راه من اى رند تبهکار برو

و در جایى دیگر بـوسه بر دست شیخـى مـى زند که او را تکفیر کرده است. او آگاهانه مى گوید:
دست آن شیخ ببـوسیـد که تکفیـرم کرد
محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد

و یا:
بـا شیخ بگـو که راه مـن بـاطل خـواند
بر حق تو لبخند زند باطل ما
امـام خمینـى در راه بـرداشتـن حجـاب دوم در راه رسیـدن به حق تعالى, خیلـى هـوشیارانه و از روى علـم و آگاهـى, اشعار زیبایى دارد که اصلا نیاز به تفسیر ندارد و خیلى خـوب واقعیت را عنـوان مى کند:
تـو که دلبسته تسبیحـى و وابسته دیر
سـاغر بـاده از آن میکـده امیـد مدار
پـاره کـن صفحه و بشکـن در ایـن دیـر خراب
گـر که خـواهـى شـوى آگـاه ز سـرالاسرار

مسند و خرقه و سجاده ثمربخش نشد
از گلستان رخ او ثمرى مى جویم

ساقى بروى من در میخانه باز کن
از بحث و زهد و ریا بى نیاز کن

تـو و سجـاده خـویـش, مـن و پیمـانه خـویش
بـا مـن بـاده زده, هـر چه به دل دارى کن
بلـى او سـرمست باده عشق است. او گلستان رخ یار را دیـده است و سرمست است. حجابها را کنار مى زند و عاشق مـى شـود و سرالاسرار بر او فـاش مـى گـردد. او در خـدا فـانـى مـى شـود یعنـى شهید.
او خدا را مى بیند و از طرفـى در عشق او مى سـوزد و در ایـن تب و تاب دست و پا مـى زند تا زمانـى که به او بپیـوندد و آرام گیرد:
گـر سـوز عشق در دل مـا رخنه گـر نبود
سلطـان عشق را به سـوى مـا نظر نبود

جان در هواى دیدن دلدار داده ام
بـایـد چه عذر خـواست متـاع دگـر نبود
آن سـر که در وصـال رخ او به باد رفت
گـر مـانـده بـود در نظر یـار, سـر نبود

و جاى دیگر مى فرماید:
عاشقـان پـرده بیفکنـده بـرخسار حبیب
من دیوانه گشاینده رخسار توام
عاشقـان سـر سـویـداى تـو را فـاش کنند
پیـش مـن آى که مـن محـرم اسـرار توام
روى بگشـاى بـر ایـن پیـر ز پـا افتاده
تـا دم مـرگ بجـان عاشق دیـدار توام
و خلاصه مطلب بگـویـم, امام خمینى براى شما و ما و همه مسلمانان جهان, هنوز ناشناخته است.

خانم دکتر قمر غفار
با خانـم دکتر قمر غفار استاد زبان فارسـى دانشکـده جامعه ملـى اسلامى دهلى نو به گفتگو مى نشینیـم. سوال و جـواب از نظر او راجع به امام معنایى ندارد. او مى گوید کافى است بگـویید امام از نظر شما چگونه مردى بود. و همه چیز خودبه خود از امام در ذهـن مىآید و بر زبان جارى مى شـود. امام از نظر او تنها یک شخصیت سیاسـى و انقلابـى نیست. او انقلاب در دلها را نیز با خـود دارد. سروده هاى مختلف امام خمینـى غزل, قطعه رباعى و شعر و ترجیع بند و ... همه را خـوانده است و مى گوید: در کلام امام تصویر حافظ دیده مى شـود. آنجا که حافظ مى گوید:
الا یـا ایها السـاقـى ز مـى پـر سـاز جـامم را
که از جـانـم فـرو ریزد هـواى ننگ و نـامم را

و امام مى گوید:
الا یـا ایها السـاقـى بـرون بـر حسرت دلها
که جـامت حل نمـایـد یکسـره اسرار مشکلها
مـى بینیـم او امـام دلهاست. امـام قلبهاست. محبوب همه است. محبوب همه بیداردلانى است که در ایـن چرخ کبـود زندگـى مـى کنند. چرا که او بر قلبها سیطره و تسلط دارد. باده عشق را نـوشیـده و رخسار دلدار را دیده است. بر دل همه مى نشیند, هـم چهره نـورانى و عرفانـى اش و هـم کلام روحـانـى اش. به فاطمه عروسـش مـى گـویـد:
فاطى, بسوى دوست سفر باید کرد
از خویشتن خویش گذر باید کرد
هـر معرفتـى که بـوى هستـى به تو داد
دیـوى است به ره, از آن حذر بـایـد کرد
امام حجابها را بر سر راه خـودش مى شناسد و در تمام اشعارش سـوز و گداز به چشـم مى خورد و مى خـواهد حجابها را بردارد و به دلدار و معشوق خویش برسد.
فصلى بگشا که وصف رویت باشد
آغازگر طره مویت باشد
طومار علوم و فلسفه در هم پیچ
یارا نظرى که ره بسویت باشد
و جاى دگر مى فرماید:

بردار حجاب تا که جمالش بینى
تا طلعت ذات بى مثالش بینى
او در پـى دور کـردن خـود از هـر چه غیـر اوست تلاش بسیار دارد. ساده زیستى او در جماران و پشت پا زدن به دنیا و امیال و هـوس و غرق شـدن در وادى عشق, او را سـرمست مـى سـازد و مـى گـوید:
غلام همت جام شراب ساقى باد
که هـر چه هست از آن روى بـاصفا دارم

و مـى بینیـم که حـافظ هـم در جـایـى چنین گفته:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هـر چه رنگ تعلق پذیـرد آزاد است
او از رنگ تعلق آزاد است. همه زرق و بـرق دنیا را رها کرده است و بـر هـر سـر کـوى و بـرزن فـریـاد مـى زند:
فرهادم و سوز عشق شیرین دارم
امید لقإ یار دیرین دارم
آرى شرح حال ما ایـن است. یاران همه رفتند. خـوبان همه رفتنـد, امام خـوبان هـم رفت و مـن شـرح حال خـودم را در ایـن شعر امام یافتم که مى گوید:

اى پیر مرا بخانقاهى برسان
یاران همه رفتند براهى برسان
طاقت شدم از دست و پناهى نرسید
فریاد رسا پناهگاهى برسان

امام خمینـى خـودش راه و طریقـش را یافته بود و رسیـده بـود به آنچه مـى خـواست و انتظار فـرج داشت; آن هـم از نیمه خــرداد. و بـالاخـره در نیمه خـرداد رحلت کـرد و به سـوى معبـود شتـــافت. خورشید ایران زمیـن غروب کرد و او به دلـدار خـویـش رسید. مدتها بـود انتظار معبـودش را و وصـال به حق را مـى کشید:

غم مخـور ایـام هجـران روبه پـایـان مى رود
ایـن خمـارى از سـر مـا میگسـاران مى رود
پـرده را از روى مـاه خـویـش بـالا مـى زند
غمزه را سـر مـى دهـد غم از دل و جـان مى رود

خانم کنیز فاطمه
با خانـم کنیز فاطمه, معاون مدیرکل وزارت فرهنگ و تـوسعه نیروى انسانى هند, به گفتگو مى نشینیـم. وى فوق لیسانس آموزش است. وقتى از امام با او حـرف مـى زنـى دیگر مجالى بـراى سـوالـى نیست. او مى خواهد بگوید و حرفهاى زیادى براى گفتـن دارد. بخصوص وقتى بعد عرفانى حضرت امام مطرح مى شـود خیلـى مشتاقست تا بگـوید آنچه را از این بزرگوار مى داند:
بـرچیـن حجاب از رخ زیبا و لطف یار بیگانه ام ز کعبه و ملک حجاز کـن آرى امام برچیننده حجاب بود از رخ یار. زندگیش سراسر شور و تعب بـود براى رسیدن به یار. امام خمینـى تنها از بعد سیاسـى و انقلابـى, مطرح نبـود. او در میـدان نبرد و مبارزه پیرو علـى(ع) بـود و شبها عارف و شاعر و زاهد و در گلـوى چاه شعر مى سرود. او امام حافظ هـم بـود. ایـن شعر حافظ را شایـد شنیـده بـاشیـد که مى گوید:
ز کـوى میکـده دوشـش به دوش مـى بـردند
امـام شهر که سجـاده مـى کشید به دوش
او که بزرگ شده در مکتب و درس و حـوزه علمیه بـود و با ایـن همه به علـوم اصطلاحى مى تاخت و به فاطمه طباطبایى همسر فرزندش چنیـن مى گفت:
از قیل و قال مدرسه ام حاصلى نشد
جز حرف دلخراش پس از آنهمه خروش
او همه جا به عروس خوب خـود سفارش مـى کند و او را به بهره بردن از جـوانیـش تشـویق مى کند و مـى گـوید خـداوند جل و علا را بیاب. جوانى را دریاب. در حالى که امام خمینى بهترین و بالاتریـن بهره را از زنـدگـى سراسر مبارزه و عارفانه اش بـرده است اما از آنجا که فـروتـن است و بزرگـوار و خـود را جز ذره اى در بـارگـــــاه بارىتعالى نمى بیند مى گوید:
مـن خـرابـاتیـم از مـن سخـن یـار مخواه
گنگـم از گنگ پـریشـان شـده گفتـار مخـواه
مـن که بـا کـورى و مهجـورى خـود سـرگـرمم
از چنیـن کـور تـو بینـایـى و دیـدار مخواه
چشـم بیمـار تـو بیمـار نمـوده است مرا
غیـر هذیـان سخنـى از مـن بیمـار مخواه
یا در جایى دیگر مى بینیـم او که سالها در پى حق, تیغ زده است و زندگـى پردغدغه اى را در پـى مبارزه در راه حق طـى کرده است, با این همه مى گوید:
عمـر را پـایـان رسیـد و یـارم از در درنیـامد
قصه ام آخـر شـد و ایـن غصه را آخـر نیـامد
جـام مـرگ آمـد بـدستـم جـام مـى هـرگز نـدیدم
سـالها بـر مـن گذشت و لطفـى از دلبـر نیـامـد
مـرغ جـان در ایـن قفـس بـى بـال و پـر افتـاد و هرگز
آنکه بـایـد ایـن قفـس را بشکنـد از در نیـامد
و در جاى دگر براى بهره بردن از جـوانى طورى سخـن مى گوید انگار که او جـوانى پربارى نداشته در حالـى که او در خدا غرق بـوده و تمـام زنـدگیـش عشق به معبـود بوده است:
بهار آمـد جـوانـى را پـس از پیـرى ز سـر گیـریم
کنـار یـار بنشینیـم ز عمـر خـود ثمـر گیـریم
او مرد خـداست. مرد نجـوا است. مرد رزم و مرد سجاده. از یک طرف به دنیا پشت پا زده است و از طـرف دیگـر بـراى نجات بشـریت بـا تمـام دیـوان و ددان زمـانه مـى جنگـد. سـاده زیستــى او از چهره روحانى اش پیدا است. چرا که او دربند زیـورآلات ایـن دنیا نیست و اگـر روزى خـوش و مشعوف بـاشـد به دلیل دیدن رخ اوست:
جـامـى بنـوش و بـر در میخـانه شـاد باش
در یـاد آن فـرشته که تـوفیق داد باش
مستان مقام را به پشیزى نمى خرند
گو خسرو زمانه و یا کیقباد باش

فرزند دلپذیر خرابات گر شدى
بگذار ملک قیصر و کسرى بیاد باش
او در کنار ساده زیستى اش به هر چه غیر از او است هـم پشت پا زده است و همچنیـن از هر چه ریا و ریاکار است چه در جامه زهـد و چه در جـامه علـم و عالـم. چنـانچه گـوید:
بـرگیـر جـام و جـامه زهـد و ریا درآر
محراب را به شیخ ریاکار واگذار
او جام مى حقیقى را در دست دارد و از ایـن باده عشق را مى نوشد و فریاد مى زند:
خـواستـم راز دلـم پیـش خـودم بـاشـد و بس
در میخـانه گشـودنـد و چنیـن غوغا شـد
و یا جاى دگر مى گوید:

یا رب نظرى به پاکبازانم ده
لطفى کن و ره به دلنوازانم ده
امام بت شکـن, خمینـى بت شکـن که بت زمانه را شکسته است, بت درون خـود را نیز مى شکند و به معناى واقعى کلمه عارف مى شود و خدا را در دل مـى جـوید نه در درون کتابها. و از طریق آیینه دل خـدا را مى یابـد. به مدرسه و درس و علـوم اصطلاحـى مـى تازد. او کیمیاگرى است که حافظ در باره اش مى گوید:
آنـان که خـاک را به نظر کیمیـا کنند
آیـا بـود که گـوشه چشمـى به مـا کنند
و در جاى دیگر مى خوانیم:
ببین کرامت بتخانه مرا زاهد
که چون خراب شود, خانه خدا شود
حرف دیگرى که مى خواستـم در آخر سخنانم بگویم طریق و روش و مسلک او بـود. امام خمینى حتى در آخریـن لحظات زندگیشان, آن طـور که در فیلـم دیـدم در حـال نماز بـود و ملاقات و مناجـات بـا خـداى بارىتعالى را با تمام سختـى ناشـى از بیمارى انجام مى داد و فقط مـى تـوانـم در خصـوصـش ایـن چنیـن گـویم:
به مـى سجـاده رنگیـن کـن اگـر پیـر مغان گوید.