نویسنده

خیال خاتون

مریم بصیرى

 

 

دارى منفجر مى شوى. صداى اتـوبـوس چـون خرخر کولر لکنته تان مغزت را سـوراخ مى کند. میان دود سیگار و گازوئیل گیر افتاده اى. دل و اندرونت در هـم مى پیچد و عرق سردى بدنت را مى پوشاند و دهانت به سرعت تلخ مى شود و در سطل کنار صندلیت خـود را راحت مى کنى. نفـس عمیقـى مى کشـى و اندکـى با آرامـش تکیه مى دهى. مثل ایـن است که فشـار سنگینـى را از روى سـرت بـرداشته انـد و عقـده هـاى دلت را گشوده اند.
دفعه اولت است که سـوار اتـوبـوس مى شوى. دلت آشوب است و چشمانت بى قرار بـوته هاى خار و تابلوهاى کـوچک و بزرگ کنار جاده. در آن دورها خرابه اى چـون خانه ویرانتان خـودنمایى مى کند و تـو را به یاد چـاردیـوارى تنهایت مـى انـدازد. به یـاد دیـوارهـاى سکـوت. دیـوارهایـى که سخت تـو را در میان گـرفته و تنهاییت را هـر چه بیشتر به تـو خاطرنشان مـى کند. خانه اى ساکت و آرام. بـدون بچه, بـدون روح زنـدگـى و بـدون نفسهاى صبـا.
خانه اى با پنجره هاى غبارگرفته و خاطراتـى غبارگرفته تر. دخترکـى حـواست را پرت مى کند و شیشه کناریت را به طرف خـودش مى کشد. باد در میان مـوهاى خیـس از عرقت مى پیچد و تـو چادر را بیشتر به سر مى کشى. دخترک بلند مى شود و رویـش را به طرف تـو برمى گرداند. چانه اش را به پشتـى صندلى تکیه مى دهد و با خجالت لبخندى لبانـش را رنگ مى زند.
دستى به سرش مـى کشـى و از جیب پیراهنت مشتـى نقل بیرون آورده و در دستـش مـى ریزى. دخترک به تـو و زنـى که در صندلـى کناریت به خـواب رفته است, نگاه مى کند و سپـس دستـش را به طرف دهان مى برد که مادرش متـوجه شده و نیـم خیز مى شـود. نگاهى به دخترک و نگاهى به تو مى اندازد.
ـ مگه بهت نگفته بـودم از دست غریبه هـا چیزى نگیرى؟
دخترک مإیوس دیده از تـو برمى گیرد و با اصرار مادرش مى نشیند و نقل است که از میان دستان دختر در کف ماشیـن رها مى شود و تو را به یاد روزى مى اندازد که از سر و روى صبا نقل مـى بارید و زنهاى همسایه صورت او را مى بوسیدند.
دختـرک سرش را از میان دو صنـدلـى بیرون مـىآورد و دور از چشـم مادر نگاهت مى کند. چقدر نگاهـش آشناست. چقدر شبیه تـوست و شبیه کـودکیت, خاتـون مى گفت بچه که بـودى صـورتى گرد و سفید داشتى و لبخنـدى شیرین بـر لب. زیبا بـودى, درست مثل همیـن دخترک. کمـى برایش شکلک در مـىآورى تا او بیشتر بخندد ولـى دخترک خجل رویـش را برمى گرداند, درست مثل خودت.
دنیاى کـودکـى آرام آرام در مقابل دیدگانت جان مى گیرد و تـو به یاد شادابـى و جست و خیز کـودکانه ات مـى افتـى و دلت انباشته از شادى و شعف مى شود. وقتى پیرمرد چشمش به تو افتاده بود, شرمگیـن نگاهت را دزدیده بـودى. سرک کشیـدن در اتاق مستاجرى تنها که در آخریـن اتاق گوشه حیاط زندگى مى کرد, خجالت هم داشت. پس به سرعت دویده بـودى تا خودت را در میان بچه هایى که دور حوض پر از ماهى بازى مى کردند, پنهان کنى. پیرمرد بیرون آمده بـود و در حالى که کلاه کهنه اش را روى سر مى گذاشت, جلوى ایوان اتاقـش ایستاده و به بازىتان خیـره شـده بـود. هیچ کـس حضـور او را در آن خانه جـدى نمـى گرفت, نه خـودش را, نه سـوز تارش را که هر از چنـدگاهـى از اتاقـش بلند مى شد. پیرمرد چشمانـش را در حیاط چرخانده و نگاهـش روى تو ثابت شـده بود. حتما تـو را شناخته بـود, بـدتـر از همه اینکه همـان مـوقع یکـى از بچه هـا صـدایت کـرده و گفته بـــود:
((آهاى گربه زرده.)) و حال او اسمت را هـم مى دانست. ایـن نامـى بود که به واسطه موهاى زردت کسب کـرده بـودى. مـوهایت درست مثل همان گربه زرد بود که در زیرزمیـن خانه کرده بـود. ولـى خاتـون مى گفت سرت مثل پشم گوسفند در هم پیچیده و فرفرى است و ایـن وجه مشخصه تـو در میان بچه هاى آن خانه بـود, البته به غیـر از بـالا رفتـن از درخت و چیـدن تـوتهاى کال و بلنـد کـردن صـداى پیـرزن صاحبخانه و فرار بچه ها به اتاقهایشان و مسخـره نـوه پیرزن. اما پیرمرد تارزن, بـر خلاف زن صاحبخانه به طرفت هجـوم نیاورد تا آن مـوهایت را از سرت بکنـد, حتـى فریاد هـم نکشیـد. به آرامـى در ایـوان نشست و نگـاه کـرد, فقط نگاه.
همه اش تقصیر نـوه پیرزن بـود که عروسکـش را به رخ تـو کشیـده و عروسک پارچه اى تـو را مسخـره کـرده بـود و بعد بـا کلـى التماس گذاشته بـود تا موهاى صاف و بلند عروسکـش را نوازش کنى. آن وقت بچه هایـى که روى لبه حـوض فرفره بازى مـى کردنـد و بادبادک هـوا مـى دادند به ایـن کار تـو خندیده بـودند و دخترک برایت شکلک در آورده بود; درست شبیه همانى که خودت براى ایـن مسافر کوچولو در آورده بودى. بعد بچه ها دنبالت کـرده بـودنـد و تـو نفـس زنان به حریـم پیرمرد وارد شده بـودى و آنها سـوار بر اسب چـوبینشان از کنار ایـوان گذشته و حیاط را دور زده بـودند تا به اتاق مرمـوز پیرمردنزدیک نشوند.
شب نشده, تب تمام وجـودت را فرا گرفته بـود و مثل حالا داشتى از گرما آتـش مى گرفتى. حالت تهوع داشتى. مثل ایـن بـود که در میان یک دنیـا سـوزن گـرفتـار شـده بـودى و از شـدت تب مـى سـوختـى و مى لرزیدى. تا جایى که یادت مىآید خاتـون هر روز برایت شیرخشت و جوشانده درست مى کرد و مى گفت:
((بخور سولماز آتیـش تنتو مى خوابونه, خنک مى شى, بخور دیگه.)) و تو که حلقت از ته مى سوخت و نمى توانستى چیزى را فرو بدهى, همیـن طـورى بى حال نگاهـش مى کردى. از وقتى که زن اتاق بغلى به خاتـون ندا داد که آبله گرفته اى, دانه هاى سرخى بدنت را پـوشاند و آتـش درونت شعله ور گشت. تمام وجـودت به خـارش افتـاده بـود و صـورتت بیشتـر از همه جا و چاره اى نبـود جز سـر انگشتان دست و تاولهاى صورت. گویا خاتـون هـم وجود پدر و خواهرت را فراموش کرده بـود, چرا که همیشه بالاى سر تـو بـود و شیر در حلقت مـى ریخت. روزها و شبها در کنار بسترت مى نشست و گاه از شدت خستگى پلکهایش روى هـم مـى افتاد, تا اینکه تب تـو خـوابید و سر آبله هاى باقـى مانده به سیـاهـى زد و تـوانستـى از رختخـواب بـرخیزى.
همسفرت غلتـى مى زند و صـورتـش به طرفت مـى چرخد. گـویى با چشمان بسته اش نیز به رخسار تـو خیره شده است. دستى بر چهره ات مى کشى و رد آبله را بر صـورتت دنبال مى کنى. وقتى پایت را از اتاق بیرون گذاشتى و هواى آزاد در رگهایت نفوذ کرد بالاخره تـوانستى بعد از چند روز آفتاب را ببینى و همیـن طور هم بازیهایت را. بچه ها همان طور که با دیدنت, هاى و هوىکنان جلو دویده بـودند, با سر و صدا از تـو فرار کردند. انگار در نظر آنها به جانور وحشتناکى تبدیل شده بودى و آن مرض حساب شیطنتهایت را رسیده بـود. دیگر کسـى با تو بازى نمى کرد.
پیرزن که اصلا اجازه نمـى داد نـوه اش از کنار تـو رد شـود. تنهاى تنها شـده بـودى. خـواهر کـوچکت که در قنـداقه اش گریه مـى کـرد, نمى توانست هـم بازى خوبى براى تو باشد, مخصوصا که خاتـون و پدرت نمى گذاشتند به او نزدیک شـوى, چرا که مـى ترسیدند بیماریت به آن طفل معصوم هـم سرایت کند. دیگر آن حیاط بزرگ و درخت تـوت برایت جالب نبـود. دیگر حق نداشتـى در میان رختهاى پهن شـده همسایه ها بچـرخـى و بـاد خنکـاى لبـاسهاى خیـس را به صـورتت بزند.
دیگر حتى نمى توانستى با بچه ها قایـم باشک بازى کنى. تنهاى تنها شـده بودى. و اولیـن کلام محبتآمیز از سـوى پیـرمـرد بـود, همان پیـرمـردى که هـر روز کنار حـوض وضـو مـى گـرفت و با مهر به تـو مى نگریست.
ـ چطـورى خـانـوم کـوچـولـو؟ انگـار نـاخـوش بودى!
عجیب بود. بالاخره پیرمرد به حرف آمـده بـود و با تـو سخـن گفته بـود. بدون آنکه اشاره اى به صورتت بکند و بدون آنکه مثل دیگران تـو را ((گـربه زرده)) خطاب کنـد. خجل سـرت را پاییـن انـداخته بودى, بدون هیچ کلامـى. از بزرگترها شنیده بـودى که نباید با آن پیرمرد حرف زد و گرنه عصبانى مى شـود, ولـى تـو هرگز خشـم او را ندیده بودى, نه آن روزى که توى اتاقش سرک کشیدى و نه ایـن روز.
بر عکس نگاهش گرم و گیرا بود.
گـویا تنهایى او را هـم از پا در آورده بـود و چـون تـو در پـى همصحبتى مـى گشت. پـس از آن روز بـود که جرإت یافتـى روزها روى ایـوان پیرمرد بنشینى و بازى بچه ها را تماشا کنى و صد البته به صداى تار گـوش فرا دهى و گهگاه به داخل اتاق سرک بکشـى و ببینى که چطـور انگشتان لاغر و دراز پیرمرد در میان سیمهاى تار مى لرزد و او با صداى خاک گرفته اش شعرى مـى خـواند. چیزى که گـویى تا آن وقت تـوجهى به آن نداشتى و به یکباره برایت مهم شده بـود. خـوب به خاطـر دارى, آن روز را به روشنـى به یاد مـىآورى. بچه ها باز دوره ات کرده بـودنـد و فراز و نشیب صـورتت را به تمسخر گرفته و به جـاى ((گـربه زرده)) یکصـدا گفته بـودنـد: ((آهاى گـربه خال خالى!)) که به ایوان پیرمرد پناه بردى و در خلـوت خـود گریستى. کم کـم داشت اشکهایت خشک مى شد که از پشت سر صداى گریه دیگرى را شنیده بـودى. کسى داشت چـون تـو مى گریست. خودت را فراموش کردى, بلند شدى و از شیشه در به اتاق پیرمرد چشـم دوختى. خـودش بـود. به متکـاى بـى رویه و آستـرش تکیه داده بـود و مـى گریست.
نمى دانستى اگر چشمـش به تـو مى افتاد چه جـوابـى داشتى که به او بدهى. از وقتـى که بچه ها با تـو بازى نمـى کردند تمام حـواست به ایـن اتاق بود و به ایوانـش که جایگاه مناسبى براى تو و عروسکت شـده بود و از همان روز بـود که تـو در صـداى مـرد و سـوز تارش جادویى حـس مى کردى که افسـونت مى کرد. هیچ نفهمیدى که پیرمرد چه وقت تو را دیده و پشت در آمده بـود. مثل دزدى که مچـش را گرفته باشند قصد فرار داشتى اما وقتـى دیدى پیرمرد با چشمهاى گریانـش به تـو زل زده است, خشکت زد و همانجا ایستادى. تا به حال ندیده بـودى آدمهاى بزرگ گریه کنند, البته آدمهایـى به غیر از خاتـون که هر روز تا پدر پایـش را به خانه مى گذاشت و سرش داد مـى کشید, گـریه را شـروع مـى کـرد. نمـى دانـى چـرا همانجا ایستادى, شایـد مى خـواستى به علت گریه پیرمردى پى ببرى و شاید براى اینکه دیگر از او نمى ترسیدى.
چـون که ندیده بـودى سر کسـى داد بکشد و یا بچه ها را کتک بزند. پـس ماندى و صـورت ناهمـوارت از شرم گـداخته شـد. او در را باز کرده و پرسیده بود:
((چى شده دخترم؟ اینجا چیکار مى کنى؟)) جوابى نداشتى, پـس صدایت در نیامده بود. پیرمرد دستى به شانه ات گذاشته بـود و تـو احساس کرده بـودى چیز وحشتناکـى به شانه ات چسبیده است. ولى کم کـم با لحـن گـرم سخـن گفتـن او حـس کـرده بـــودى که آن چیز, فقط دست نـوازشگرى است که از سر مهر بر شانه ات فرود آمـده است و تـو را مى خواند.
ـ اومده بودى صداى تارمو گوش کنى؟ و تو خیالت راحت شده بـود که پیرمرد, خود جواب خودش را داده است, پـس سرت را تکان داده بودى و آن وقت اشکهاى پیرمرد بیشتر از پیش بر پهناى صورتـش جارى شده و گفته بـود: ((بیا تـو, بیا بشیـن تا بـرات تار بزنـم.)) دودل بـودى. نمـى دانستـى پایت را توى اتاق بگذارى یا نه. خاتون تـوى حیاط نبود. پیرزن صاحبخانه هـم پیدایش نبود. بچه ها بعد از اذیت کردن تو داشتند زیر درخت توت بازى مـى کردنـد و حـواسشان به تـو نبـود. کسـى نبـود تـا سـرت داد بکشد.
پـس آرام به آستانه اتاق خزیـدى و بـوى تلخ غم و مـانـدگـى تـا انـدرون مغزت بالا رفت, درست مثل بوى دود اتـوبـوس و سیگار. اما بالاخـره تـرست ریخته بود و به اتاق پیرمـرد پا گذاشته بـودى که هنوز هـم مى گریست. وقتى قدمى جلـوتر گذاشتى و او مطمئن شد وارد اتاق شـده اى با آستیـن پیراهـن چـرک مرده اش چشمها را پاک کـرد و لبخندى زد و تو توانستى آن چند دندان تـوى دهانـش را ببینى. از کارهایـش سـر در نمـىآوردى, نه از گـریه اش و نه از خنـده اش تـا اینکه خودش به حرف آمد.
ـ بشیـن دختر. نمى دونى چقده خـوشحالـم, بالاخره یکى پاشـو گذاشت تـوى ایـن اتاق, بالاخره یکى به صداى تار مـن گوش کرد. به خـودت جرإت داده و پرسیده بـودى: ((چرا گریه مى کردیـن؟)) جـوابـى که هرگز به درستـى به آن پـى نبـردى. پیرمرد هر وقت گریه مـى کـرد, گذشته ها و خاطـرات تلخـش را بهانه مى کـرد و مـى گریست و هیچ چیز نمى توانست جلویـش را بگیرد. ـ بشیـن دخترم. و آهى کشیده و گفته بود:
((چند ساله که همه منو و ایـن تارو فرامـوش کردن. دیگه هیچ کـس سراغم نمى یاد.)) نمـى دانـى چرا پرسیـده بـودى: ((پـس بچه هاتـون کجان؟)) پیرمرد که گـویـى تازه درد دلـش باز شـده بـود تارش را بـرداشته و آن را به نـاله وا داشته بود.
ـ قصه سرنوشت مـن تـوى زخمه هاى این تاره. لاى چیـن و چروک دستام ... و چـون دیـده بـود تـو با شیفتگـى و هیجان به سخنانـش گـوش مى دهى, افزوده بود: ((آوارگى مـن از خیلى وقت پیـش شروع شده از زمونى که جنگ روسا بود و منـم هـم سـن و سال تو بودم.)) گرچه از همه حرفهایش سر در نمىآوردى ولى از بس آنها را پیـش خودت تکرار کرده بـودى که تمام آن لحظات و کلمات را به خاطر داشتى. او قصه زندگیـش را برایت تعریف کرده بـود و تو فکر مى کردى آن هـم شبیه تمام قصه هایـى که خاتـون شبها برایت نقل مـى کند, افسانه اى بیـش نیست.
ـ خب بقیه شـو بگیـن. روسـا کیـا بـودن؟
ـ گفتـن نداره دختر. شنیدن داره ... هر کس دست به تار مـن بزنه و بتونه صداى اونو در بیاره خودش مى فهمه که مـن چى کشیدم و تـو این همه سال چـى به سرم اومده. پدرم که مرد فقط ایـن تارو برام به ارث گذاشت. منم با ایـن تار بزرگ شدم و مثل بچه اى که نداشتم یه عمر باهاش زنـدگـى کردم. یه عمرى که تـوى ایـن خاک سـرگردون بـودم و ...)) او مى گفت و مى گریست و تو مى خواستى تمام قصه اش را بشنـوى. تازه داشتى مى فهمیدى که او اصلا آن طـورى که بقیه تعریف مى کنند نیست. مى دیدى که چطور دلش براى داشتـن یک هم صحبت مى تپد, حتـى اگـر شـده آن آدم, بچه آبله رویـى مثل تـو بـاشـد. پیــرزن صاحبخانه که به تنها نـوه اش هـرگز اجازه نمـى داد کنار آن اتـاق بچرخد و همیشه مى گفت ایـن پیرمرد شیطان بدذاتـى است که کارى جز اذیت کردن بچه ها نـدارد و تـو مـى دیدى که آن حرف پیرزن هـم مثل تمام حـرفها و تهدیـدهایـش پـوچ و بـى دلیل است. زمان را از یاد برده بودى.
نمـى دانـى چقدر تـوى اتاق نشستـى و با کدام شهامت پرسیدى: ((به منـم تار زدن یاد مـى دین؟)) و در آن هنگام نگاه پیرمرد در عیـن خـوشحالى, با وسـواس عجیبـى روى صـورتت چرخیده بـود. ـ برا چـى مى خـواى یاد بگیرى؟ چنان تحت تإثیر حرفهایـش قرار گرفته بـودى که بى اختیار گفتى:
((آخه مى خوام مثل شما همه قصه تـونو یاد بگیرم.)) ایـن بار گویا اشک شوق بود که به چشمانـش دویده بـود. ـ اصلان یه تاریخ سرگذشت داره که تـا حالا هیشکـى ازش خبـردار نشـده ... و ناگهان تـو به صداى ((سولماز, سولماز)) گفتـن خاتـون از جا پریده بـودى. ـ هر وقت دلت خـواست مى تونى بیایى تا بهت تار زدن یاد بدم. و تـو به طرف اتاقتان دویده بودى و صداى ضعیف او در گـوشت مانده بـود که مـى گفت: ((بازم بیا سـولماز, بازم بیا.)) صداى کشدارى از پنجره اتوبـوس به داخل سرک مى کشـد و تـو را از افکارت بیرون مـىآورد.
کامیون اتاقک زردى از کنار اتوبوس گذشته و صدایـش چون صداى تار اصلان پیر تا مدتها در گـوشت باقـى مـى ماند و سایه خاطرات گذشته دوبـاره در مخیله ات قـد مـى کشـد. بعد از آن روز, تمـام وقتت در اتاق عمـو اصلان مى گذشت. او از گذشته هایـش تعریف مـى کرد. ـ دلـم مى خواس یه پسر داشتم تا خودم ایـن تارو مى ذاشتـم توى بغلـش ولى خب قسمت نبود منم زن و بچه داشته باشـم. مادر هم کم کـم فهمیده و راضى شده بـود و دیگر مى دانست که تـو به هـواى بازى با بچه ها از اتاق بیرون نمى روى. مى دید که بچه ها چطـور صـورت مـوج دارت را به تمسخـر مى گیرند و با تـو بازى نمى کننـد. فقط مـى گفت: ((صبا! مبـادا اون سـازو بیـارى تـو اتـاقمون.
مى دونـى بابات اگه اونـو ببینه چه داد و بیدادى راه مـى نـدازه. تازه نمازمـون باطل مـى شه.)) و تـو دور از چشـم پدر تار زدن را آموخته و قد کشیده بـودى. ـ آب مى خـوایـن؟ شاگرد راننده است که با نگاه پرسـش گرى بالاى سرت ایستاده و وقتى مى بیند جـواب نمى دهى دوباره مى پـرسـد: ((با شمام, آب مـى خـوریـن؟)) زن بغل دستیت که گویا تازه از خـواب پریده است لیوانـش را پر مى کند و تـو خاموش به جاده مى نگرى. خورشید خفه و رنگ پریده خـودش را در میان ابرها پنهان مى کند و آن دورها از خاکسترى کـوهها فقط هاله محـوى دیده مى شـود که در هـواى گرفته گـم شده اند. همسفرت خمیازه اى مى کشد و مى گوید: ((عجب خواب خوبى کردم.)) بعد رویـش را به تـو مى چرخاند و مى پرسد: ((شما که به گمـونـم هیچ نخـوابیدن نه؟)) با بـى میلى جوابش را مى دهى:
((خـوابـم نمى بره, مـى ترسـم.)) ـ وا براى چـى؟ ـ دفعه اولمه که سوار اتوبـوس مى شـم, مى ترسـم تا چشمامو هـم بذارم ماشیـن تصادف کنه. زن با تعجب نگاهت مـى کند. بعد صندلیـش را صاف کرده و راست مى نشیند و مى گوید: ((مگه مى شه. مـن که حسابى خوابیدم.)) سپس خم مى شـود و به بیرون نگاهى مى اندازد و مى گـوید: ((انگار مـى خـواد بارون بیاد, هوا گرفته.)) زن همیـن طـور حرف مى زند و حرف و تـو بـى خیال, بیابان را مـى نگرى و گاه به علامت تإییـد سرت را تکان مى دهى. مثل اینکه خوابیدنـش بهتر از بیدارى بود, لااقل کسى کارى به کارت نـداشت ولـى حالا با ایـن حـرفهایـش رشته خیالت را پاره مـى کنـد, خیال خاتـون, خیال صبا, خیال عمـو اصلان و خاطـرات او. بغضى که در دل آسمان بود به غرشى پاره مى شود و برق نورانیـش را بر جاده هـول انگیز مى پاشـد. اضطراب وجـودت را در هـم مـى فشارد. دانه هاى باران بهارى تنـد و بـاشتـاب خـودشـان را بـر شیشه هـاى اتوبوس مى کوبند.
طـورى که حتـى دخترک هـم از جایـش بلند مى شـود و بعد سرش را از میان دو صندلى رد مى کند و با آن چشمان خوابآلودش به تـو مى نگرد تا شایـد علت تغییر ناگهانـى هـوا را دریابـد. آن شب هـم باران مى بارید و تو با نگاه غمزده ات پشت پنجره ایستاده بـودى و لبهاى لرزانت را مـى جنباندى. از خاتـون شنیده بـودى که دعا زیر باران زودتر برآورده مى شـود پـس در حالى که سایه هـولناک درخت خشکیده تـوت را مى نگریستى براى عمو اصلان پیر دعا کرده بـودى. چند روزى بـود که حسابى سرفه مى کرد, طورى که نفسـش مى گرفت و دیگر صدایـش در نمـىآمد. سرشب برایـش یک کاسه آش برده بـودى و همیـن که پدر پایـش را توى حیاط گذاشته بود به طرف اتاق خودتان خزیده بودى و حال چقدر دلت مى خواست بدانى اصلان خـواب است یا بیدار. پنجره را گشـودى و به بیرون سرک کشیدى تا اتاق پیرمرد را ببینـى, که باد سردى به درون خزید و قطرات باران همچـون نیشترى بر سر و صـورتت فرو نشست که پـدر فریاد کشید: ((ببند اون لامصبـو, یخ کردم.)) و رو به خاتون افزوده بود:
((ایـن دختره سر به هوا چـش شده؟)) خاتون چشـم غره اى رفته و تـو پنجره را بسته بودى. صبا که تازه خوابیده بـود, از خـواب پریده و هاج و واج نگاهتان کرده و پرسیده بـود که چه شـده است که تـو یواشکى دور از چشـم پدر در را باز کردى و یک نفـس تا اتاق اصلان دویدى. باران از سر و صورتت مى چکید و چادرت خیـس آب شده بود که جلوى در اتاق او ایستادى. اتاق تاریک بـود. به آرامى در را باز کـردى و فقط صـداى نـاله هـاى خفیف اصلان را شنیـدى. یادت است که دنبال کلیـد بـرق گشتـى و لحظه اى بعد نـور بـى رمق لامپ اتاق را روشـن کرده بـود. عمو اصلان چون بیدى سرمازده زیر پتـوى نخ نمایى مى لرزید و کاسه آش دست نخورده کنارش بـود. پیرمرد رنگ بر رخسار نداشت و رمقى براى سخـن گفتـن. فقط با دیدن تو, چشمهاى کـم سویش را چرخاند و به صنـدوقچه اش اشاره کرده بـود. بارها به تـو گفته بـود که آن صنـدوقچه یـادگـار مادرش است و او در تمـام سـالهاى سرگردانى و جنگ از آن محافظت کرده و لحظه اى از خـودش دور نکرده است. وقتـى صندوقچه را در دستانـش قرار داده بـودى, قـدرى آرام گرفته بـود و بعد از سرفه اى کشدار, با صدایى کوتاه نالیده و به تارش نگریسته بـود که خامـوش و بـى صدا روى دیـوار جا خـوش کرده بود.
دست دراز کرده و بنـد تار را از روى میخ ربوده بـودى. اصلان سعى کرده بـود چیزى بگـوید اما فقط صداهاى خـش دارى از گلویـش بیرون آمـده بـود که هیچ مفهومـى نـداشت. سپـس بـا تمام تـوان دستـان لـرزانـش, تـار را در بغلت گذاشته بـود و چشمهایـش را یک لحظه بسته و تبسمـى رنگ پریـده صـورت چروک خـورده اش را صفا داده بـود.
بعد نگاهش را توى اتاق گردانده بود. انگار مى خواست براى آخریـن بار اتاقـش را ببیند. چشمهایش پر از اشک شـده بـود. لبهایـش به سختـى به هـم مـى خـوردنـد تا اینکه سرفه دیگرى تنـش را به لرزه درآورد. تـرس وجـودت را فـرا گـرفته بـود.
مرگ را در چند قدمى خود مى دیدى که اصلان چشمها را روى هـم گذاشت و آرام شد. اولـش فکر کردى خوابیده ولى او دیگر نفـس نمى کشید و تـن لاغر و نحیفـش چون تکه چوبى بى جان وسط اتاق افتاده بود. ترس از مـرگ, تـرس از تنهایـى بیچاره ات کـرده بـود که رعدى سهمگیـن برقها را قطع کرد و تـو در حالى که تار را چـون کـودکى در آغوش گرفته بـودى, با وحشت برخاستى و در زیر نور رعد و برق خـودت را به در رساندى و در حالـى که تمام بـدنت از ترس و وحشت مـى لرزید با تمام وجـود زیـر باران فـریاد کشیـدى: ((عمواصلان مـرد, عمـو مرد.)) آسمان مـى غرید و در درون تـو طـوفانى دیگر بر پا بـود. همسفر تـو از ترس به صندلیـش چسبیده بـود و دعا مى خواند. دخترک دیگر نمى خندید.
دکلهاى فشار قـوى بـرق در اطـراف جاده, چـون اشباحـى سـرگـردان تعقیبتان مـى کردند و تـو هنـوز در هراس مرگ عمـو اصلان بـودى که انگشتانت بـى هـدف به طرف گردن کشیده شـد و تنها زینت تـو را که رشته مروارید خـورشید بانو بـود لمـس کرد. همان گردنبندى که از مادر اصلان به یادگـار مانـده بـود و اصلان پیـر بـارها قصه اش را برایت گفته بـود. قصه دربه درى و تنهایى خـورشید بانو در کشـورى غریب و در بحبـوحه جنگ جهانى, جنگى که عمـو اصلان تلخـى اش را با تمام وجـود چشیـده بود. ولـى دیگر اصلانـى نبـود و تنها یادگارش همان تار بود که به تـو رسیده بـود و اتاقـش به مستإجرى دیگر. اما تو به عمو قول داده بـودى قصه تنهایى و بى کسى او را به گوش همه برسانى. اتوبـوس جلـوى یکـى از رستورانهاى بیـن راه تـوقف مى کند.
زن بغل دستیت زود برمى خیزد و مى گـوید: ((آخیـش داشتـم از گرسنگى تلف مى شدم.)) از اتوبـوس که پیاده مى شوى هواى بارانى آمیخته با بـوى عطر گلهاى وحشى کـوهستان ایـن نوید را به تـو مى دهد که از کویر گذشته اى و دارى به مقصد نزدیک مى شـوى و به صبا که سالهاست او را ندیده اى. قدرى مى ایستى و کمر خسته ات را کـش و قـوس مى دهى و پاهایت را که حسابـى درد گرفته است تکان مى دهى. چقدر خسته اى, خسته از مسافرت, خسته از نشستـن روى صندلـى, خسته از گذشته, از آینده و از خودت.
مـى گذارى قطرات باران صـوت تبـدارت را شستشـو دهد تا شاید امید زندگى دگر بار در تو زنده شود. بـوى غذا در میان میز و صندلیها و دیـوارها مـى پیچد, اما لقمه هایـى که خاتـون برایت درست کرده, همان طـور جلوى رویت مانده انـد. راه گلـویت باز نمـى شـود. حالت دگرگـون است ولـى همسفرت به انـدازه دو نفـر غذا مـى خـورد و به اندازه ده نفر حرف مى زند. بیرون که مىآیى, مـى بینى باران تندتر شـده است. مسافران باعجله و با چشمانـى خـواب زده در حسـرت دمـى خـواب به طرف اتـوبـوس مى روند. رعدى دیگر جاده را مـى لرزانـد و اتوبوس به راه مـى افتـد. تـو هـم راه افتاده بـودى, هر روز روى ایـوان عمـواصلان مـى نشستـى و حدیث غم و تنهایـى ات را از دلت به حنجـره تار مـى ریختـى و بـراى دل دردمنـدت مـرثیه مـى خـوانـدى.
صبا دلش مى خواست که او هم تار زدن را یاد بگیرد که هیچ وقت هـم یاد نگـرفت. چـرا که همیشه سـرش به درس و مشقـش گـرم بـود و به مـدرسه مـى رفت, همان چیزى که تـو آرزویـش را داشتـى ولـى از آن محروم مانده بودى. خانه هـم دیگر آن خانه همیشگى نبود و روز به روز مخروبه تر مى شـد و در هاله اى از گرد و خاک فرو مـى رفت. تمام همسایه هاى قـدیمـى یکى یکـى رفته و چنـد مستإجر پیر جایشان را اشغال کرده بـودند. دیگر هیچ بچه اى در حیاط بادبادک هوا نمى کرد و هیچ پسرى کنار حوض فره فره بازى. هیچ دخترى زیر درخت تـوت لالایى نمى خواند.
حتـى تو دیگر هـوس نمـى کردى از درخت تـوت بالا بـروى, گرچه دیگر پیرزن صاحبخانه مرده بود و کسى نبـود که تـو را به خاطر تکاندن توتها دعوا کند. تـو تنها دختر آن خانه بـودى و به قول پیرزنها زشت و آبله رو. ولـى صبا زیبـا بـود و هنـوز درست و حسـابـى قـد نکشیده بـود که پـدر او را از مـدرسه به خانه بخت فرستاد و صبا تـو را تنها گذاشت. امـا یـاد شیطنتهاى دوران کـودکـى و تمــام بچه هایى که در آن خانه با آنها بزرگ شده بودى همیشه با تو بـود و یاد آبله; مرضـى که اگـر به سـراغت نمـىآمـد, شایـد هرگز نزد عمواصلان نمى رفتى و پاى نقلهاى او نمى نشستى. گویا سرنوشت تـو در تنهایى و تار خلاصه شده بود.
سازت غمگین بـود و تو غمگیـن تر از آن. گویى با ساز اصلان ارتباط روحى برقرار کرده بودى. وقتى ناراحت بودى آن هم غمگیـن مى نواخت و وقتى شاد و هیجان زده بـودى تار هـم به دلخواه تـو عمل مى کرد. ولى وضعیت اتوبوس به دلخواه تـو نبـود. صداى خرخر همسفرت زودتر از بقیه مسافریـن بلند مـى شـود و بعد نـوبت راننـده است که پشت فـرمـان چشمهایـش را بمـالـد و بـراى خـودش آواز بخـوانـد.
از ردیفهاى پشت سـرت صـداى گـریه بچه بلنـد مـى شـود و پشت سـرش راننده دهـن دره اى مـى کند و تـو با خمیازه اى دیگر در خیالت غرق مى شـوى. پدر خسته از کار و عملگـى, روز به روز خمیده تر مى شد تا اینکه روزى در نهایت تنهایـى و بـى کسـى بـراى همیشه از آن خانه رفت.
پیش از اینکه چشمهایش را براى همیشه ببندد براى اولین و آخریـن بار پیشانى ات را بـوسید و صبا و خاتون را به دست تو سپرد. هرگز باورت نمـى شد که در پشت چهره خشمگیـن و دستهاى زمخت پدر محبتـى پـدرانه خـوابیده باشـد. چقدر غافل مانده بـودى و چقـدر افسـوس مى خوردى که چرا هیچ گاه خـود را به پدر نزدیک نکرده بـودى و در همان دو سه ساعتى که هر شب او را مى دیدى, همصحبت خـوبـى برایـش نبـوده اى. پـدر رفت و صبا هیچ گاه نـدانست که او ترک دیار کرده است.
در نبـود صبا و پـدر تو مانـدى و خاتـون. شـدى مـونـس او و تار عمواصلان. چقدر دلت مى خواهد که بخوابى و خـواب چشمهاى غمگینت را آرامـش بخشد ولى گویى خواب از تو رمیده است و لرزشهاى اتـوبـوس مـانع از آن است که حتـى لحظه اى پلک بـر هـم نهى. در سفــرى که مى روى تا خبر نبـود پدر و بیمارى خاتون را به صبا بدهى چه چیزى جز خاطرات گذشته مـى توانـد تـو را تسکیـن دهد, چه چیز سـولماز! همسایه جدیدى به اتاق عمو اصلان آمده بـود و تو دیگر نمى توانستى توى ایوان عمو بنشینى. پیرزنى که در اتاق اصلان خانه کرده بـود, از اتاقـش بیرون نمـىآمد و فقط صـداى حرف زدن او با پسرش شنیده مى شد, پسرى که کسى او را ندیده بود و فقط در تاریکى شب بـود که شبح لـرزان او در حیاط قـدم مـى زد و روزهـا در اتاق تـاریک گـم مى شد.
دیگر دلت نمـىآمـد آسایـش آنها را بـر هـم بزنـى, پـس زیر درخت خشکیده تـوت مى نشستى و به تار مشغول مى شدى. دیدن حـوض ترک خورده و شاخه هاى بـى برگ و بر درخت تـوت غمت را تازه مى کرد. آجرفرشهاى شکسته کف حیاط, معجـرهاى یک در میـان پله هـا و دیـوار کـاهگلـى اتاقها که فرو ریخته بـود, همه و همه خبـر از پیرى و فرسـودگـى حیاط مى داد; درست مثل عمـو اصلان, پدرت, خاتون و خـود تـو که در آن خانه فرسـوده مى شدى. یک جور احساس خستگى و تنهایى وجـودت را مىآزرد. مى خـواستى کارى بکنى ولى نمى دانستى چه کارى. هر روز در اندیشه فردا بـودى و فرداى بeتر گریزان از تو. باران به شدت بر شیشه هاى اتوبـوس فرود مىآمد و آنها را مـى شست و تـو چقـدر دوست داشتى که دلت به اندازه کویر بزرگ بـود و گرم از حرارت خـورشید و باران با همان سرعت بر دلت باریدن مى گرفت و تـو با تمام وجود خنکاى آن را مى چشیدى و غم و اندوه را به فرامـوشـى مى سپردى. یک روز که حسـابـى دلت گـرفته بـود, یـاد عمـو اصلان افتادى.
نشستى زیر درخت تـوت و زخمه هاى تار را به خـوانـدن وا داشتـى و رفتى تـوى خیال عمو اصلان, خـورشید بانو, جنگ, قشـون کشى روسیه و ... که صدایى ناگهان سکوت بین تو و تارت را شکست. صدایى خشـن و بـم, صدایى که از خشم مى لرزید, صدایى که از پشت پنجره عمو اصلان بلنـد بـود. ـ شما کـى هستیـن؟ دستت پـاییـن افتاده و نگاهت به پنجره باز اتاق دوخته شـده بـود, و چشمان ناباورت بر دیدگان آن پسر. گـویا او تـو را نمى دید و فقط صداى تارت را مـى شنید. ـ با مـن بـودیـن؟ ـ با کسى هستـم که تار مى زنه! و تـو با غرور گفته بودى:
((خودمـم. چطور, صداش اذیتتـون مى کنه؟)) و جـوابى که هرگز داده نشـد و پـس از آن صداى پشت پنجره آرام آرام چیزى زمزمه مـى کرد. صدا از پس دیوارها مى گذشت و روى ایوان فرود مىآمد و بعد کم کـم خـود پسر بـود که به دیوار کاه گلى ایـوان تکیه مى داد و در میان یاسهایى که از دیوار همسایه به آن خانه سرک مى کشیده بـود دنبال عطر زندگى مى گشت. شاخه هاى یاسـى که تنها سرسبزى آن خانه بـود و از همسایه به وام گرفته شده بود. با اینکه بهار بـود ولـى خانه چـون زمستـانـى خشک و بـى حـاصل منجمـد شـده بود.
کـریـم, آن مـرد جـوان هـر روز چهره اش کنار پنجـره اتاقشان قاب مى شـود و با آن نگاه ثابتـش به حیاط چشـم مى دوخت و عطر بهار از لالى آجرهاى فرسـوده و دیوارهاى ترک خـورده مى بلعید و گاه فقط یک قطـره اشک از چشمـش بیـرون مـى جست و گـویـى مادر پیـرش به همان اندازه هـم راضى بـود و دایـم لبخند مى زد و توى ایوان مى نشست و گه گاه با خاتون درد دل مى کرد و تو در گفتگوى آن دو زن بـود که به اندوه خاتون پى بردى. خاتـون بیمار بـود, بیمار روح و جسـم. بیماریـى که هرچه مى کردید, تسکیـن نمـى یافت و او دیگر دلسرد از درمان, دردش را در دلـش پنهان مى کرد. وقتى از درد مى پرسیدى هیچ نمى گفت, فقط به تو نگاه مى کرد و اشک و لبخند توإمان صورتـش را پـر مـى کرد. او در فکر دختر زشت چهره اش بـود و دختر در انـدیشه سلامت مادر.
خاتون دلتنگ بود, دلتنگ تو و صبا که دیگر از او خبرى نبـود. در چند سالى که از آن خانه رفته بـود فقط یک بار به دیدارتان آمده بود و همان یک بار کافى بـود تا خاتـون هر آنچه را که نمى داند, بـداند و به پدرت اصرار کند تا او را نزد صبا ببرد و پـدر خسته از کار روزانه بگوید که بگذارد دخترک زندگیـش را بکند و ما هـم به درد خـودمان بسازیـم. و حال خاتـون در نبـود پدر, به فکر او بود, اویى که اگر بـود مى تـوانست با التماس راهى سفرش کند و وى را به دیار دوردست صبا ببرد. دخترى که در راهى دور گـم شده بود و خاتون هر روز به انتظار دیدنـش بى تاب تر مى شد. نامه ها برمى گشت و حـدقه چشمان خاتـون هـر روز بیشتـر به گـودى مـى نشست. پیـرزن همسایه همه و همه را از دهان همصحبتـش مى شنید و سپـس او هـم از سرنـوشت خـود گلایه مـى کـرد که چطـور سالهاست شـوهـرش او و پسـر نابینایـش را رها کرده و بدون هیچ نشانى آنها را ترک کرده است.
زنـدگـى در آن خانه بسیار غم انگیز بـود, غم انگیز و خسته کننـده, آنقدر که گاهى وقتها دلت مى خواست تو هـم مثل کریم بودى. چشمانت بى سو بود و همیشه در دنیاى خودت غرق بـودى و هر روز شاهد اضافه شدن چین و چروکهاى چهره خاتـون نبـودى. اما ایـن خیال هـم چندى نپاییـد, چـرا که یک روز سنگ دهان کـریـم شکست و در گفتگـوى دو پیرزن شریک شد و تـو آن وقت فهمیدى که او چقدر حساس است و حساب تمام چین و چروکهاى صورت مادرش را دارد و چقدر از یک جا نشستـن و بیکارى متنفر است و دلـش مى خواهد کارى بکند, درست مثل تـو که دلت مى خواست سواد داشتى و یا لااقل در آن سالها از صبا, خـواندن و نـوشتـن آمـوخته بـودى و حال مى تـوانستى کارى بکنى, ولى تنها کارى که از تو ساخته بود, نواختـن تار بـود و کمک به مادر, کمک به دوخت و دوز او و لباسهایى که براى همسایه ها مى دوخت تا دستـش خـالـى نبـاشـد و صـداى وراث صـاحبخـانه بلند.
و کریـم در ایـن میان روز به روز پا را از محـدوده اتاق فراتـر مى گذاشت و روزها و روزها در حیاط قـدم مـى زد و فکـر مـى کـرد تا اینکه عاقبت یک روز در کمال ناباورى پا به خیابـان گذاشت و تـو انـدیشیدى اگر جیب خالـى آنها نبـود و حرفهاى شما, شایـد کریـم همچنان در آن چهار دیوارى تاریک زندانى بود و دومیـن مردى بـود که در اتاق اصلان مـى مرد. بعد از آن پیرزن کارى نـداشت جز اینکه دعا کند هرچه زودتر کارى براى پسرش پیدا شـود و زندگیشان سامان بگیرد. و تمام دلخوشیش ایـن بود که با آن چشمهاى ضعیفش, بنشیند و از نخهاى رنگ به رنگ براى نـوه نداشته اش بافتنى سر بیندازد و آرزوهایـش را پشت سر هـم ببافد. صداى گریه بچه اى از عقب اتوبوس بلند مى شود. چند نفرى در خواب غلت مى زنند و یکى از خـواب بیدار مى شـود و سرک مى کشد. راننده کماکان براى خودش آواز مـى خـواند و باران همچنـان مـى بـارد و تـن دشت و صحـرا را طـراوت مـى بخشـد.
یادت مىآید که شب عروسى صبا هـم باران مى بارید. اجاقى زیر درخت توت برپا شده بـود تا آتـش از دست باران در امان باشـد. خاتـون دست پختـش را بشقاب بشقاب به سفره فرستاده بود و همه توى اتاق و ایوان شام مى خـوردند و صبا در شادى حزنآلـودى به سفره خیره شده بـود و هیچ نمـى خـورد. سفره که جمع شـد همسایه ها به اتاقهایشان رفتند و فقط دعاى خیرشان بـود که پشت سـر صبا و شـوهرش مانـد و صبا همان شب با همسفر زندگیـش از آن خانه رفت. تو تا مدتها زیر باران ایستـادى و بـراى صبـایـى که رفته بـود دست تکـان دادى و خاتـون صـورت خیـس از باران و اشکـش را بـا چادر خشک مـى کـرد و دوباره مى گریست و گویا قرار نبـود اشک چشمان خاتون خشک شود چرا که چنـد روز بعد شـوهر صبا, او و مادر خـودش را برداشت و بـراى همیشه از شهرتان کـوچ کـرد و حالا کجا بـود صبـا, کجا بـود ایـن خـواهر تـو. اگر پایت به آن شهر مى رسید و مـى دیدى در خانه اى که گفته است نیست چه مى کـردى, اگر او را نمـى یافتـى چه؟ آن وقت چه جـوابى داشتى که به خاتـون بدهى. بعد از پیدا کردن صبا چه باید مـى کـردى, بایـد پاى درد دل او مـى نشستـى و یا اینکه از خاتـون مى گفتى و از خانه اى که داشت روى سرتان پاییـن مىآمد و نوه همان پیـرزن صاحبخانه هـر روز پـاپیچتان مـى شـد و از همه مستإجـرها مى خواست که هرچه زودتر خانه را خالى کنند. تصور نداشتـن خانه و سرپناه عذابت مى داد. باید کارى پیدا مـى کردى, باید ساز اصلان را از خانه بیرون مـىآوردى, باید خرج دوا و دکتر خاتـون را فراهـم مـى کـردى, بـایـد فـریـادرسـى پیـدا مـى کردى.
در عیـن جـوانى ناشکفته ات, پیر شده بـودى سـولماز, مشکلات زندگى روى شانه ات سنگینـى مـى کـرد و یاد صبـا روز به روز در ذهنت جان مى گـرفت مى کـرد و تـو را وامـى داشت که کارى بکنـى. خاتـون چنان افسرده شده بود که حتـى کریـم حاضر شـده بـود, کارى را که تازه پیدا کرده, رها کند و دنبال صبا برود ولى تـو نپذیرفتـى و خـود راهى شدى. نمـى دانـى چرا دلشـوره عجیبـى پیدا کرده بـودى و تـو همچـون خاتـون مى اندیشیدى که اتفاقى براى صبا افتاده است و حال ایـن جاده بـود که دم به دم کـوتاهتـر مـى شـد تا تـو را به صبا برساند. آرزو مـى کردى اى کاش ایـن شب بارانى زودتر تمام شـود و خـورشیـد از پشت کـوهها سر بـرآورد. ولـى دلت مـى گفت کاش آن شب بارانى و جدایى نبـود تا اینکه بخواهى در شبى دیگر در پى دیدار صبا برآیى.
راننده خمیازه اى مى کشد و اتوبـوس به داخل تونل مى پیچد. در میان پیچهاى تـونل و در میان ماشینیهایى که حتى آنجا هم از هـم پیشى مى گیرند, حالت بـدتر مـى شـود. فکر خاتـون, صبا, پیرزن همسایه و حتـى کـریـم یک لحظه رهایت نمـى کنـد. تـو را به اسـم پیک شـادى فرستاده بـودنـد و مـى ترسیدى مبادا پیک غم باشـى و بر غمهاى دل خاتـون بیفزایـى. نـور کمرنگ ماشینها در میان مه گـم مـى شـود و نفتکـش پوزه سبزى از اتوبوس سبقت مى گیرد و ناگهان تکان شدیدى تو را از صندلیت بلند مى کند و یک آن حـس مى کنى شیشه هاى اتوبوس توى صـورتت خـرد مى شـود و صـداى جیغ و داد همه جا را فـرا مـى گیرد.
چشمهایت را ناخـودآگاه مى بنـدى و صـداى گریه و جیغ را مـى بلعى. بـوى لاستیک سـوخته و آتـش و جریان خـون گرمى که روى صورتت روان است, تـو را به وحشت انداخته اند. درد به سرعت در عضلاتت مى دود و کرختـى تمام بـدنت را فرا مـى گیرد. در ایـن میان سـر دختـرک از صنـدلـى جلـو به بیـرون آویزان مـى شـود و شعله هاى آتـش به داخل اتوبـوس سرک مى کشد و به طرف چهره دخترک مى دود و ایـن دست تـوست که پیـش مىآید براى یارى, که ناگهان در آن شلـوغى و ازدحام چیز محکمى به پشت تو مـى خـورد و تـو از پنجـره شکسته به بیـرون خـم مى شوى و از حال مى روى. چشمها را که باز مى کنى, زنى سپیدپـوش را مـى بینـى که بـالاى سـرت ایستـاده و به کاغذهاى تـوى دستـش نگاه مـى کنـد. مـى مـانـى آنجـا کجـاست. صبـا که ایـن شکلـى نبـــود.
اصلا چرا خـوابیده اى, چه شده است؟ چرا تمام بدنت از درد مى سوزد. مى خواهى تکان بخورى ولى دردى شدید درونت را درهـم مى فشارد و زن به آرامى دستـش را روى شانه ات مى گذارد. ـ تکون نخـوریـن خانوم. یکـى از دنـده هاتـون شکسته. تصادف. ایـن اولیـن چیزى است که به یادت مىآید, تصادف کرده بودید, دنده ات شکسته بود, زمیـن گیر شده بـودى. پـس تکلیف صبا چه مى شد و خاتون چشـم انتظار. درد با چنان شدتـى درهـم مى پیچاندت که همه چیز را فرامـوش مى کنى و مى نالى و به سختـى نفـس مى کشـى. زن گـوشه روسرى را از جلـوى چشمانت کنار مى زند و مـى گوید: ((اگه احساس تنگـى نفـس کردى ایـن زنگـو فشار بده.)) بعد نگاهى به سرمت مى اندازد و مـى رود و تـو را با کـوهى از درد تنها مى گذارد.
و تازه موقع تکان دادن دستت است که متـوجه مى شـوى دستت تا شانه باندپیچـى شده است. زنـى که صدایـش پیر است از تخت کنارى صدایت مى کند: ((چى شده ننه جون تو هـم دستت سوخته.)) چه مى شنیدى, یعنى دستت سـوخته بود همان دستـى که دختـرک را از چنگال آتـش ربـوده بـود, همان دستى که مى خواست کار کند و شفاى خاتون را بیابد. چه مـى شنیدى, یعنـى دیگر دستان تـو هرگز تار عمـو اصلان را در خـود نمى فشردند و خانه اى نـو براى خاتون نمى ساختند. چه بر تـو گذشته است سولماز؟ مقاوم باش, تو صبارا خواهى یافت, تو شادى رابه خانه ارمغان خواهى برد و خیال خاتون را آسـوده خواهى کرد, تو ...