دو چشم باز یک چشم بسته

نویسنده


دو چشم باز, یک چشم بسته
افسانه اى از دنیاى کهن

رفیع افتخار

 

 

حقا که اگر پایش بیفتدى و آدمى قدرى غور و به اطراف خویش چشم بـگستـرانیدى; بـسیارى امکنه و البـسه و دیگر اقلام جور واجور و رنگارنگ و نامتشابه را بدیدندى که به شمارش نیامدى و آنگاه است که بى اراده از زبان بگذشتى: خدایا! چه قدرقدرتى تو!
المثل چنانچه چشم آدمیزاد را در نظر بیاوردى, هیچ نتـوانستـى دو جفت چشم هم شکل و شمایل بیافتنى. و اگر چهارگوشه عالم را وجب بـه وجب از زیر پا در بـکردى دو آدم نیافتى چشمهایى بـه حالت و رنگ واحد داشتندى.
بالتعجب چشم یکى بـادامى بـودى حال آنکه دیگرى چشمهایى داشتى ورقلمبـیده و گرد و بـرآمده. یکى چشمهایى دریده در زیر ابـروان داشتندى و آن دیگرى چشمهایى کشیده.
یکى چـشـمهایش اندازه کـشـمش و مویز بـودى و آن دیگرى صـاحـب چشمهایى درشت بودى. و اما آدمى بـیافتى بـا چشمهاى کم سو و دیگر صاحب چشمانى پرسو.
و انگشت تحیر به دندان گزیدى که یکى چشمهایى داشتندى بـمانند چشمان گرگ و ببر و پلنگ و دیگر درندگان تیزچنگال!
از دیگر خلایق یکى را بـینى چشمش تـاب بـرداشتـه و دیگرى صاحب چشمانى متعجب بودى.
و بـر این سیاق خواهى یافت چشمان پـرمحبـت یا پـرنفرت, چشمان نافذ, چشمان تبدار, چشمان به گود نشسته, چشمان بى حالت و بـى جلا, چشمان درخشان, چشمان بى فروغ, چشمان گاوى و تنومند, چشمان مورب, چشمان کاونده, چشمان مات, چـشمان چـپ و وق زده, چـشمان پـف کرده, چشمان وحشتزده و هکذا.
و دیگر رنگ چشمهاى خلایق را نادیده انگاشتـى از سیاه و میشى و بـلوطى و آبـى و قهوه اى و زرد و حـتـى پـیدا شدندى آدمیانى بـا چـشمانى فسـفرى و بـراق و چـشمانى بـا جـرقه هاى سـبـز گربـه ها!
و اگر باز کنکاش داشتندى ترکیبات و ضرب المثلهاى فراوان یافتى که در آن ((چشم)) بودندى.
بـه مانند چشم تـنگ, چهارچشمى, چشم و هم چشمى و دیگر عبـارات.
و بـدان سرمنشاء و اصل و اساس هر کدام, خود حکایت و سرگذشتـى داشتندى که سینه بـه سینه گشته تا بـه تو رسیده که یکى هم همین نصیحت به زوج و زوجه بودندى که ((قبل از نکاح دو چشم بازداشتنى و بعد از آن یکى را ببستى!)) ناقـلان سـخـن گـویند این موضـوع از آنجـایى آب خـوردندى کـه:
در روزگاران قدیم زن و مردى بـه همراه دختـران خود بـه گذران زندگى مشغول بودندى تا که روزى از براى دختر بزرگترین, یکى بـه هدف تـزویج او در آمد. پـس, پـدر و مادر او مهریه و شیربـها را معین نمودى و به طیب خاطر عنان اختیار دختر را بـه مرد سپردى و او را روانه خانه بخت نمودندى.
از قضاى روزگار آن مرد مصلحـت بـدیدى زوجـه خود را بـه شهر و دیارى دوردست بـرده و همى گفتندى: چشمت کور, دندت نرم بـاید که در دیار غریب به زى پردازى و چه باک گر فرسنگها به دور از دیار مادرى خود باشى.
آن دختر هم که چاره اى جز فرمانبـردارى و اطاعت نداشتى بـا دو چشـم گریان ((چـشـم)) گفتـنى و مشـغول زندگى بـا آن مرد شـدنى.
پس, چندین و چند سال گذشتـندى تـا که روزى پـدر و مادر دختـر دلشان براى او به تنگ شدى و آهنگ سفر نمودى تا به دیارش رفته و حالى از او پرسیدنى.
آنان فرسنگها راه پـیمودى تـا بـه دیار دختـر رسیدندى. نشانى خانه اش بیافتى و به در کوفتى.
از قضاى روزگار دختر در بـه رویشان گشودى. مادر همى که او را در مقابل خود بدید به مهر دختر خود را در آغوش گرفتى و گفتندى:
ـ ننجون بـه فداى تـو, دل ما بـراى تـو ذره اى شدندى. این راه دراز را پیموده تا که دیدگانمان به رخسارت روشن بگردیدى. اینک, زبان در دهان چرخان و ما را از حال و روزت آگاه ساز.
لیک, تحیر بـر چهره او بـیامدى چون دختـر مادر را از خود دور کردنى و با صدایى نزار و بى رمق همى پرسیدنى:
ـ این کیست که بـا من بـه ملاطفت سخن گفتى و از پى که بـه این خانه در آمده؟
مادر به ناراحتى و شگفتى سخن در داد:
ـ دل صاف دار که من و همراه من ننجون و باباى تو بودندى. و هم اینک ما چند نشانى از گذشته و زندگى تو با خود دهیم.
همى که دختر آن نشانى ها را به صواب بیافت با صدایى که از شدت ذوق و شوق بلرزیدى گفتا:
ـ بالعجبا! آفتاب از کدام سوى برآمده که شما در باد یاد دختر مهجور خود اوفتاده اید؟
و آنان را بـه اندرونى آوردى. و لیک دیگر حیرت آنان از آنجـا بودى که دانستندى آن دختر با چشمهاى بسته سخن بر زبـان راندى و با چشمهاى بـسته راه رفتنى و کارهاى خانه را انجام دادى. او سر و وضع مناسبى نداشته و لاغر و زردنبو و مریض احوال بـه چشم آمدى.
و چون نیک نظر افکندى او را پا به ماه یافتى که در حسابشان آمد او رتق و فتق شش بچه را بباید بـر دوش داشتنى. لختى بـه اندیشه در شدند که دخترشان بـه کورى چشم گرفتـار آمدى پـس آن مادر بـه پریشانى پرسیدنى که: اى دختر تو کى و به چه مرضى به کورى مبـتلا گشته اى؟
آن پدر و مادر در عجب شدند چون شنیدند:
ـ ننجون, دخترتان را از کورى چشم برى دارید. او چشمهایى بسته داشتـندى. آنان چـون این سخن بـشنیدند نفسى بـه راحتـى کشیده و گفتندى:
ـ از این گفته دل ما را شاد بـساختى. پس چرا چشم فروبـسته اى؟
آن دختر گفتا:
باور بدارید از این بـابـت تقصیرى مرا نشاید. از آن روزى که مرا امر دادید به ((شوى)) دارى چشمهایم نه بـه اختیار, بـل بـه خودى خود بسته بودندى تا به امروز ادامه داشتى.
آن پـدر و مادر بـه درک منظور دخـتـر عاجـز ماندندى و اندیشه کردندى مخ او تـکان خوردنى. لیک چـون شوى او بـه خانه در آمد و اخلاقیات و روحیات و مزاج او را بـدیدى کنه سخـنان آن دخـتـر را متوجه گشتنى سخت اندیشناک شدندى. پـس ماندن در آن خانه را بـیش از دو روز جایز ندانستى و عزم بازگشت نمودى.
و چون بـه دیار خـود در آمدى مشغول اخـتـلاط شدى و هر یکى سعى داشتى سیه روزى دخت خود را متوجه دیگرى گرداند.
لیک, نهایت سخنان آنان بر این شد که پسندیده رسمى نبود که حق انتـخاب شوى بـالکل از دختـرى سلب کردنى و او را مجبـور ساختـى چشم بسته مردى را پذیرفتى. پس بر این تصمیم استوار گشتند حال که دختر اولى سیاه بـخت شدى و گرفتار شویى بـدسگال گرفتار آمدى, از برایشان درس عبرتى بودنى تا دیگر دختران چشم بـسته بـه خانه شوى نرفتى.
پس آن زمان درگذشت و بـراى دختـر دومى خواستـگارى پـرعمر اما مالدار به آمد. پدر و مادر که تصمیم داشتندى چشم بـسته دخترى را به همسرى درنیاوردى زود نظر دختر را جویا شدى:
ـ دخترجان آیا تو این مرد را پسندیده دانى؟
آن دختر بـه ترفندى شکل و شمایل مرد را دیدنى. که از آن منظر تـرشرویى شد. او سرى نیمه طاس, شکمى بـرآمده و سبـیلهاى چـخماقى ترسناکى داشتى. آن دختر گفتنى:
ـ نچ!
آن پـدر و مادر که اصلا انتـظار آن جواب رک را نداشتـى حیلتـى ساختى تـا بـا زبـان چـرب و نرم و خـوش دخـتـر را بـه نظر خـود بگردانند. پس گفتندى:
اى دختر لگد بـه بـخت خود مزن که این مرد ملک و املاک و ثروت فراوان و وسع فراخ داشته بـدان گونه که قادر بـودى سر تا پاى زن خود را طلا گیرد و بسیار مدح و ثناى داشته ها و نداشته هاى آن مرد را گفتنى. لیک, آن دختر کوتاه نیامدى و بـر اکراه خود پافشردى.
و چون این شد پدر و مادر از قول خود بگردیدند و بـر سر آن دختر داد کشیدنى:
ـ غلط کرده اى روى حرف ما حرف زدنى. اى دختره پررو و بـى چشم و روى!
این مرد شوهر تو بـاشد چه در دل خواستـى چه نه. حال آماده شو که ما صلاح و مصلحت تو را بهتـر از تـو دانیم. شویت بـه انتـظار نشسته است.
و دختر را به اجبـارى بـه نکاح آن مرد متنعم درآوردى. آن مرد دست دختر را بگرفتى و در عمارتى پرشکوه جاى دادنى.
پس چندماهى بگذشته بود که پدر و مادر تصمیم بگرفتى بـه دیدار آن دختـر رفتـنى و جـویاى احـوالات او شدنى. آنان در این اندیشه بودى که شوهر دختر مردى با مکنت بـوده و آن دختر در ناز و نعمت بیاسودى.
از قضاى روزگار اندیشه شان بـه صواب بـودى و آن دختر در نعم و آسایش ببودى. پس بـسیار شاد گشتند لیک تا خواستندى گفتندى ((ما به صلاح و مصلحت تـو و بـه صواب اندیشه داشتـیم.)) تـوجه شان بـه چشمهاى نیم بسته دختر بگشت. به فکرشان در رسید که او از مرضى در تعب باشد و لکن دختر گفتا:
ـ ننجـون, مرضـى گـریبـان من در چـنگ ندارد. تـنها چـشـمهایم نیمه بسته ماندنى.
آن پدر و مادر نفـسـى از سـر آسـودگى بـرکشـیدند و گفـتـندى:
ما را از هراس رهانیدى. خـوشـا بـه اقبـالت که شـویت در این عمارت تـو را سـکنى داده و از شیر گنجـشک تـا جـان آدمیزاده را برایت مهیا داشتـه است. حال بـر ما فاش ساز آنچـه بـر چـشمهایت رفته.
دختر به کنایه و معنى دار گفتا:
ـ خوب ... البـت, شوى من مرد متمولى بـاشد و پول و زر فراوان داشتـى. لیک از بـراى چشمانم گناهى از من سرنزده است چرا که از روزى که بـه مـن امـر دادنى شـویت این بـود و لاغـیر, چـشـمـانى نیمه گشوده داشتمى.
آن پدر و مادر از آن سخنان انگشت تحیر بـه دندان گرفتندى. پس پرسیدى:
ـ حـال, شـوى تـو کجـا بـود؟ و در چـه وقـت بـه خـانه درآید؟
دختر به زهرخندى جواب دادى:
ـ بـر من این مکان و این زمان مجـهول بـاشد. گاه هفتـه ها طول بـکشد و سراغى از او نبـاشد. آن زمان که خواهد بـه خانه آید در غیر این صورت من تنها در خانه به سر برده و بـه در و دیوار نظر افکنم. او مشغولیات و تـفریحـات فراوان و متـنوعى داشتـه و بـه خوشگذرانى به همراه رفیقانش بسیار دلگرم بودى. شب و روز او بـه عیش و عشرت گذرد, بـه تنهایى یعنى که منهاى همسرش که دوست دارد تنها او را در خانه داشته باشد.
آن پدر و مادر این بـار نیز در اندیشـه فـرو رفـتـى و مغـموم برگشتنى. پس بـه جدل بـرخاستى و هر یک اصرار داشتى در ((چشمهاى نیم بـسته دختر)) مقصر دیگرى است. زمانى که آتش خشمشان فرو نشست و اندوهشـان رو بـه کاسـتـى نهاد مفاهمه کردندى از اصل و اسـاس اشتـبـاه بـودى دختـرى را بـه اکراه و اجـبـار و از سر زور شوى دادندى.
پـس عزم جزم داشتـند از بـراى سومین دخت خود رویه را بـه عکس دارند. و بر این قول بـودند تـا که خـواسـتـگارى از بـراى سـیم بنمایانید.
آن پدر و مادر از دختر خود نظر بخواستى تا که مبادا او هم به بلیه دو دختر پیشین گرفتار آید. پس او را احضار کردنى و گفتندى که:
ـ اى دختـر! این مرد را بـا دو چشم فراخ و گشوده نظر کن و در کمال آسودگى جواب در ده که او را بخواستى!
آن دختر که از سرگذشت خواهران خـود بـى خـبـر نماندى و پـندها آموختى به رندى زبان در گشود که:
((روزى امیرى بـا ندیم خود از خواص بـادمجـان سخن مى راند. آن ندیم تا جایى که در توان داشت در فواید و خواص بـادمجان بـگفت.
از قضا چند روز بعد, دوباره امیر از ضرر و زیان بادمجان بـا او سخن براند که این بار, ندیم تا مى توانست در مضرات بـادمجان داد سخن داد. آن امیر که از تـلون مزاج ندیمش متـعجب شده بـود گفت:
مگر تـو همان نیستـى که دو سه روز قبـل از خواص بـادمجـان حـرف مى زدى؟ گفتا: من ندیم تو هستم و باید سخنى بگویم تا خوشایند تو باشد و گرنه حب و بغضى با بادمجان ندارم.)) البـت که این حکایت از بـراى متملقان و جماعت نفع طلب آید لیک نیت دخترتان چنین باشد که پدر و مادر بهتر از جانش بدانستى این کمترین دخترشان دست بر سینه مطیع و فرمانبرشان بوده تا بدان حد که چون اراده نمایند در طرفه العینى دست از جان بشوید و جان بـه جان آفرین تسلیم نماید.
پـدر و مادر که از سـخـنان آن دخـتـر زیرک مشعوف بـودندى سـر بجنبانیدند و گفتندى:
ـ زینهار! اى دختـرجان که ما هر دو از تـو سپـاسگزاریم. حال, صواب این یافته ایم که تو, خود بـا چشمانى بـاز شوى خود را پسند دارى. اینک, ما را آگاه دار که آیا این خواستگار را بـخواستـى؟
آن دختر که حال را بر این قـرار یـافت جراءتـى کرده و گفتـى:
ـ نچ, او در قواره شوى من درنیاید.
پس چنین شد که آن خواستگار را جواب دادندى.
زمانى درگذشت تـا یکى دیگر آمدى. این دفعه نیز نظر دخـتـر را جویا شدنى که او باز گفتا:
ـ نچ, این مرد نیز در قواره شوى من ناشدنى.
و این شد که آن دیگر را به همچنین جواب گفتنى.
از قضاى روزگار دیگر خواستگاران را نیز به طبع دختر ننشستى و خوش نیامدى تا که سن او بالا شدى و خوف در دل پدر و مادر بـیامد پس به ملاطفتى او را بخواستى و بگفتندى از مخاطره بـالا رفتن سنش و خوفى که بـر دلشان نشسته و چه اندیشه اى او در سر مى پـروراند.
آن دختر که بسى به انتظار این ملاحظه پدر و مادر گذرانده نیام سخن برکشیده و کمال استفاده را بنموده و بگفتا:
ـ هان! اى پدر و مادر شریف! جوانى را شناسم نیک. هم بـه خصلت هم بـه صفت و نیز هیئت. او در انتـظار است رخـصت یابـد تـا بـه خواستگارى در آید.
آنان پرسیدنى:
ـ و آیا تو او را بپسندى؟
دختر جواب داد:
ـ آرى, اى پدر و مادر بهتر از جانم!
ـ در این صورت گو پا پیش نهد.
روزى بـعد, آن جوان بـه خانه دختر در آمد. از قضا پدر و مادر دختر به هیچ وجه او را نپـسندیدى و نخواستـنى. پـس بـه تـعجب و کنایه از دختر خود پرسیدى:
ـ آیا این همان جوانى است که تـو داعیه خصال نیکش را داشتـى؟
دختر گفتا:
ـ آرى. و آیا نظر شما به این گونه نبودى؟
جواب دادندى:
ـ ما او را در قواره دامادى خود نیافتـیم. لیک تـو مختـارى و صلاح خود, خود دانى.
آن دختر سخن دان و باعقل بگفتى:
ـ اى پدر و مادر گرانمایه! چه بسا حق در طرف شما خسبیده باشد که پیراهنها بیشتر از دختر خود پاره کرده اید اما بسا هم آن سخن شاعر پندآموز به صلاح در آید که گفته باشد:
تو مو مى بینى و من پیچش مو!
ـ یعـنى خـاطر آسـوده داریم کـه تـو بـا دو چـشـم بـاز او را برمى گزینى و عالم و عارف به نیک و بد وى مى باشى؟
آرى, آرى. دخترتان بـا دو چشم بـاز و معرفتى تام شوى خود را برمى گزیند.
ـ و اگر پس از طى زمانى و آنگاه که مدتى از زناشوییتان بـرفت آنچه در تصور نیاید به سرت آید و خداى نکرده تیره روزت ساخت آیا ترفندى در آستین داشتى؟
دختر فاتحانه بخندید و گفتا:
دل قوى دارید که آن تـرفندى را در آستـین خواهم داشت که بـر سر خواهرانم برفت. و توفیرش آن باشد که یکى بـا دو چشم بـسته و دیگرى با چشمهایى نیم بـستـه بـه خانه بـخت بـرفتـى. لیک من بـا چشمهایى بـاز بـه خانه بـخت خود خواهم رفت و چه جاى گفتن که در نامرادیها یک چشم خود را خواهم بـست. که در این حال نیز بـر دو خواهر دیگرم سبقت داشته ام. از براى آنکه در این حال و قرار نیز یک چشم را گشوده خواهم داشت.
آن زن و مرد از ادله محکم دختر خود در تـحیر شدند و دانستـند بباید به خواست او تسلیم شدى. پس نکاح سرگرفت.
این حکایت دیگر از آن وقت شدت یافت چـرا که زندگى بـه کام دل دختر شدنى و در افواه بیفتادى که از ملزومات خوشى و خرمى زندگى یکى آن بـود که زوج و زوجـه بـه وقت وصلت دو چشم بـاز از بـراى انتخاب داشتـندى و پـس از عقد نکاح یک چشم را بـستـى بـر جملگى عیبهاى طرف دیگر.