نویسنده

نویسنده: کریشان چاندار

ترجمه: ناهیده هاشمی

«زمان­خان» و «شهبازخان» در یک گردان بودند. دو هم­کار و رفیق نظامی که خیلی خوب با هم کنار می­آمدند. دوستی­شان از آن دوستی­ها نبود که از دیدار­های اتفاقی در کافه­ها­، رستوران­ها، می­کده­ها و یا سالن­های رقص حاصل می­شد، دوستی آن­ها پایدارتر از این نوع آشنایی­ها بود. نوعی دوستی که در زیر بال­های رعب­آور هواپیماهای جنگی، در زیر مسلسل­هایی که صدای انفجار گلوله­های­شان گوش­ها را کر می­کرد و در زیر سایه­های خزنده­ی مرگ، شکل یافته و به کمال رسیده بود.

دوستی آن­ها با نرمی و ملایمت هم­راه نبود، تندخویی و خشونت مثل اغلب حیوانات در رابطه­ی آن­ها هم به چشم می­خورد. دوستی آن­ها از نوع یک دوستی محکم و ریشه­دار مثل درختان جنگل بود که از خاک سنگلاخ تغذیه کرده و بارور شده بود­. احساسات و عواطف در دوستی آن­ها جایی نداشت همان گونه که دعوا و ستیزه­ی دو جانبه در بین­شان به چشم نمی­خورد. رفاقت آن­ها عاری از خیال­بافی­ها و فضای شاعرانه بود،  اما عنصر شگفت­آوری از اعتماد دو طرفه در روابط­­­شان حاکم بود؛ نوعی هم­بستگی که به زبان نمی­آمد با این وجود، زبان دل هم­دیگر را خوب می­فهمیدند.

زمان­خان و شهبازخان با ناسزا به یک­دیگر سلام می­کردند. مکرر با هم در مشاجره بودند و پی­درپی نزد فرمانده­ی گردان از هم بدگویی می­کردند. اما هنگامی که با خطری مواجه می­شدند ، مثل دو روح در یک جسم بودند و از هیچ گونه ازخودگذشتگی درحق هم­دیگر کوتاهی نمی­کردند. افسرها و بقیه­ی درجه­دارها از این موضوع به خوبی آگاه بودند و بی آن­که شوخی کرده باشند، سعی می­کردند میانه­ی آن­ها را به هم بزنند، اما موفق نمی­شدند.

جنگ[1] تمام شده بود. بعد از پنج سال خدمت فعال، حالا به وطن برمی­گشتند. شهبازخان اهل «چاک لا لا»[2] و زمان خان اهل «جلیوم»[3] بود. در قطار روبه روی هم نشسته بودند و از پنجره، درختان «اقاقیا»[4]  و بوته­های وحشی  را تماشا می کردند. صخره­های بلند و خاک قهوه­ای و سرخ رنگ زمین­هایی که جز ارزن چیزی در آن­ها نمی­رویید و مردانی که با بازوان پولادین در آن زمین­ها مشغول به کار بودند، از برابر چشم­های حریص و مشتاق­شان می­گریختند.

قطار در حالی که از میان ردیفی از صخره­های بلند،  جاده را طی می­کرد، وارد سراشیبی دره شد. کمی بالاتر، و در دوردست، راه باریک و پر پیچ خمی بود که در زیر پاهای دختری به عقب حرکت می­کرد و دختر که کوره­ای را روی سرش می­برد، مثل این بود که گام­هایش هماهنگ با ضربه­های طبل تاب می­خورد.   

 شهباز زیرلب زمزمه کرد: «بیا دلبر من، سرباز من الهی که صورتت مثل ماه می­ماند.» ناگهان زمزمه­اش را قطع کرد و لب­هایش را گاز گرفت. آن­جا، آن بالا، در آن سوی تپه، دهکده­ی « عبدالله» قرارگرفته است. پایین رشته کوه­ها، دره­ی کوچکی پنهان بود که جویبار باریکی از میانش می­گذشت. آن طرف جویبار، یک روستا بود، روستایی که بر فرازش آسمان گسترده بود؛ روستای عبدالله. عبداللهی که هرگز برنگشت. او در یکی از روستاهای «ایتالیا » در جنگ کشته شد و جسدش همان­جا در سرزمین دشمن به خاک سپرده شد. زمان­خان گفت: «و همین طور« نیسار»[5]  و« نیساردادخان»[6] و«بهاتا» [7]

ردیف طولانی از چهره­های مختلف، یکی پس از دیگری از مقابل دیدگان­شان می­گذشتند صورت­های سرخ و سفید، صورت­های خندان، صورت­های غمگین، صورت­های نترس، خشن، معصوم، بی­رحم و مظلوم . همه­ی آن­ها چهره­های انسان بودند. چهره­های برادران­شان، چهره­هایی که از همان خاک جوانه زده بودند، در همان محیط و در همان حوالی و اطراف زندگی کرده بودند و حالا سرزمین بومی­شان را از میان چشم­های شهباز و زمان تماشا می­کردند.

- رفتند، همه رفتند.

- « نیسار»، «کرم داد»[8]، « باتا»، «عبد الله»

شهباز گفت: «چرا ما باید بجنگیم ؟»

زمان پاسخ داد: «از فرمانده بپرس.» سپس به مدال­هایی که روی سینه­ی شهباز ردیف شده بود، نگاه کرد. شهباز پرسید:

- «چرا سربازها می­میرند؟»

زمان­خان چیزی نگفت. شهبازخان گفت: «فرض کن همه­ی سربازهای دنیا از جنگیدن خودداری کنند، در آن صورت ...»

زمان خان پاسخ داد: «در آن صورت دشمن پیروز می­شود.»

- دشمن؟ دشمن کجاست؟

- بهتراست از فرمانده بپرسی .

شهباز سکوت کرد.

قطار سوت­کشان از گردنه­ی صخره­ای پیچید. در این هنگام زمان­خان با غرور گفت: «داریم به زادگاه من، جلیوم نزدیک می­شیم.»

شهباز با اندکی اندوه گفت: « اما تا زادگاه من چاک لالا هنوز راه زیادی است.»

سپس خنده­ی کم­رنگی مثل اولین اشعه­های آفتاب روی صورتش پخش شد.

- ممکن است همسرم در ایستگاه به دیدنم بیاید.

زمان بی­تفاوت گفت: « هان»

او هنوز مجرد بود.

شهباز ادامه داد: «و پسرم. وقتی وارد ارتش شدم، یک سالش هم نمی­شد. اما حالا حتماً بزرگ شده و قد کشیده است.»

زمان­خان گفت: «آره به بلندی قد لوله­ی تفنگت.»

شهباز که گویی در رؤیا حرف می­زد گفت: «از خودم می­پرسم آیا پسرم مرا خواهد شناخت؟»

زمان­خان جواب داد: « اگر حرام­زاده باشد نخواهد شناخت!»

شهباز مشتی به سینه­­ی زمان کوفت و او از فرط خنده به خود پیچید.

شهباز توپید: « پدرسوخته!»

آن­ها به جلیوم رسیدند اما هنوز به یک­دیگر فحش می­دادند. زمان­خان که «جاما» صدایش می­کردند در حالی که به عصای زیر بغلش تکیه داده بود، برخاست تا از قطار پیاده شود. باربر چمدانش را پایین برد و درکنارش زمین گذاشت. زمان اثاثیه­اش را شمرد. یک کیسه­ی خواب سنگین و یک چمدان بزرگ. این­ها تمام اثاثیه­اش بود. بعد از شش سال جنگ این­ها همه­ی دارایی­اش بودند و او در حالی برمی­گشت که یک پایش را از دست داده بود. جایی، در جبهه­ی جنگ، آن را جا گذاشته بود. سبیل­های سیاه و پرپشت­اش وز کرده بود. عین لبو سرخ شده بود و چشم­های آبی رنگش پر از نفرت بود. چانه­اش را خاراند. چرخید و به حالت خبردار در مقابل پنجره­ی درشکه ایستاد و گفت: «خدانگهدار باج.»

- خدانگهدارجاما.

- برایم نامه بنویس.

- حتماً.

وقفه­ی آزاردهنده­ای در گفت­وگوشان حاکم شد.

- خودتان می­توانید بروید یا این­که تا روستا شما را برسانم.

شهباز نگاهی گذرا به چوب­دستی­های زیر بغل زمان انداخت. زمان احساس کرد شهباز با ترحم آمیخته به تمسخر او را نگاه می­کند. از این رو حالت خشک و جدی به خود گرفت و گفت: «نه، خودم می­تونم .» او این جمله را با تحکم و در حالی که دستش را برای آخرین بار از دست شهباز بیرون می­کشید، ادا کرد و سپس ادامه داد: «در یک چشم به هم زدن به خانه رسیدم.» قطار راه افتاد .

- «جاما» پسرم!

- بله  «باج»

- با همه­ی این­ها، جنگ چندان هم بد نبود. ای کاش سالم برگشته بودی. دوست عزیز برای پای از دست رفته­ات واقعاً متأسفم .

زمان با اخم هم­چنان به صورت خندان شهباز نگاه می­کرد تا این­که قطار، سکو را ترک کرد . او با خشم چوب­دستی­اش را به سکو کوبید.

باربر گفت: «برادر!»

زمان غرید: «حرام­زاده!»

باربر از جا در رفت و گفت « به من می­گی حرام­زاده ؟! حرام­زاده تویی، حرام­زاده پدرته، سربازهایی مثل تو، این­جا را به دو سکه می­فروشند. بی­خود قیافه نگیر و الا با همین چوب­دستی می­کوبم تو سر چپق­ات. من از قبیله­ی« بولدایال» هستم. حالیته؟»

زمان با نیش­خند حاکی از رضایت گفت: «من خودم یک بولدایال هستم پسره­ی کله­شق ! بارو بندیلم رو بردار پسر لاف زن! من برادر تو هستم . بچه­ی کجایی؟»

- «کوموری» [9]

زمان­خان دستش را آهسته به شانه­ی باربر کوبید و اصل و نسب او را به چیزهایی مثل خوک رساند: «قبیله­ی ما لنگه نداره این چوب­دستی را می­کنم تو حلقت. به خدا تمام جوان­های بولدایال هنگ ما حرام­زاده بودند. همه، حرام­زاده­های شجاعی بودند، مثل شیر می­جنگیدند، تک ­تک­شان نشان شجاعت گرفته بودند.»

باربر چمدان را روی سرش گذاشت و کیسه­ی خواب را زیر بغلش گرفت و به زمان­خان گفت: «حالا چوب­دستی­ها را بده من.»

- پس چطور راه برم؟ با پاهای تو پدر سوخته؟!

باربر خندید. آن­ها از ایستگاه بیرون آمدند. زمان­خان می­خواست کرایه­ی حمل بارها را بدهد اما باربر گفت: « نه، از شما نه! نه از یک بولدایال که مثل برادرم است. شما از جنگ برگشته­اید و ... »

او به چوب­دستی نگاه کرد و به ناگاه نگاهش را از چهره­ی زمان­خان دزدید.

- خدا حفظت کنه جوون، انشاالله زنده باشی و مستمری­ات رو بگیری!

لبخند کم رنگی روی لب­هایش نشست، لبخندی غریب، ملیح و نامحسوس که بیش­تر از شادی از گریه،  بیش­تر از گریه از افسوس و بیش­تر از افسوس از عجز و ناتوانی حکایت می­کرد. خنده­ای که می­گفت: «این­جا سرزمین من است که دوران کودکی مرا در برگرفته است. آسمان زیبایش هنوز آراسته به ستاره­های رؤیاهای من است. هنوز جای رقص پاهای کوچک، نرم و عزیز من روی خاکش به چشم می­خورد.»

به آرامی از روی ایستگاه پله­های راه آهن پایین آمد و به کمک عصا سوار درشکه­ شد. درشکه­چی پرسید «به شهر می­ری جوون؟»

- نه!

- به «گاتالیان»[10] جوون؟

- نه! من عازم روستای کوچکی در این سوی جلیوم هستم. اگر سریع­تر برونی قبل از غروب آفتاب اون­جا می رسیم.

درشکه­چی تابی به دم اسب داد و گفت: «راه بیفت اسب زیبای من!» زنگ­های دور گردن اسب به جینگ و جینگ درآمدند و یال سرخ  اسب، آهسته­آهسته با نسیم می­رقصید. زمان­خان با یک دست عصایش را چسبیده بود و با نوک پایش به چمدان کناری­اش می­کوبید.

وقتی که روستا از دور نمایان شد، زمان­خان از درشکه­چی خواست قدری آهسته­تر براند. مقابلش دیوار مرزی روستا بود و آن سوی دیوار، کرانه­ی رودخانه­ی جلیوم - خط مرزی ایالت کشمیر در آن دست رودخانه -  بود. ساختمان عوارضی گاتالین بر روی خط مرزی واقع بود. زمان­خان زمزمه­ی روان رودخانه را می­شنید و رایحه­ی ملایم علف­های نم­ناک لب رودخانه را می­بویید. محصول مزارع روی هم تلنبار شده بود و سرساقه­های عریان زمین­های درو شده، ناگهان زمان را به یاد گورهایی انداخت که هزاران صلیب سفید کوچک روی­شان نصب شده بود. جنگ هم خرمن مخوفش را درو کرده بود. خرمنی که تصادفاً بخش مهمی از پای عزیز او را نیز در میان گرفته بود.

نزدیک عصر بود و آخرین گروه از دختران روستا با کوزه­های پرشده از آب چاه ،  شتابان به سوی روستا درحرکت بودند. یک وقتی زمان­خان پشت درخت می ایستاد و مشتاقانه چشم به راه آمدن «زنا» می­شد. او در آن­جا آن­قدر به انتظار زنا می­ایستاد که بعد از ظهر جای خود را به غروب می­داد. تا جایی که مه خاکستری رنگی سرتاسر دره را فرا می­گرفت و سکوتی مطلق بر سر روستا سایه گستر می­شد. گویی عشق همه چیز را در لفاف رخوت شیرینش می­پیچید. اما زمان­خان چشم به جاده می­دوخت؛ جاده­ای که در میان مزارع پیچ می­خورد. سرانجام زنا را می­دید که بی صدا با گام­های ریز خود شتابان به سویش می­آمد. با هر قدمی که برمی­داشت، قلب زمان تندتر می­زد. گاهی اوقات که خبری از زنا نمی­شد، سکوت سنگین­تر و بغض­آلود می­شد و زمان که حالا با دلی پر به روستا برمی­گشت، سازش[11] را به هم­راه کیسه­ی توتون قدیمی­اش برمی­داشت و لب رودخانه­ی حلوم می­نشست؛ همان­جا که صدای محزون و روح­نواز سازش با صدای آب امواج رودخانه درهم می­آمیخت. هر نتی نام زنا را صدا می­زد. زنایی که سیمایش به رنگ طلا بود و صدایش به روانی صدای سازش بود و بدنش به نرمی و لطافت شاخه­های درخت «بانج»[12] بود.

فوجی از فکرهای درهم و برهمی که درباره­ی زنا بودند به زمان هجوم می­آوردند. بعضی از آن­ها واقعی بودند و برخی دیگر را هاله­ای خیالی در برگرفته بود . تاریکی غلیظ ترشده بود و حالا دیوار روستا پشت سر مانده بود . درحوالی روستا چشم زمان به میدان کشتی افتاد. همان زمینی که پسرها و جوانان روستا با هم  گلاویز می­شدند. مثل بقیه او برای تمرین به این­جا می­آمد و وقتی که از تمرین خسته می­شد، می­رفت و روی زمین نرم زیر درخت« بنیان»[13] می­خوابید و سپس راهی جلیوم می­شد.

زمان، جوانی روستایی و سرزنده بود. کشتی­گیری قهرمان و شناگری ماهر بود. با دیدن میدان کشتی، دست زمان مثل دست کشتی­گیرها، بی اختیار افتاد و خورد به رانش. از ­آن­جا، دستش روی کپل پای از دست رفته­اش سرید اما دردمندانه دست خود را عقب کشید و بی اعتنا سیخ و محکم سر جایش نشست . درشکه­چی درشکه را نگه داشت و پرسید که از کدام طرف باید برود؟

- قبل از همه سر قبر « پیر»[14] برو و از آن­جا حدود یک­صد یارد به سمت راست بپیچ.

قبل از پیوستن به ارتش، زنا و او با هم آمده بودند سر قبر پیر تا از او بخواهند برای­شان دعا کند در عشق به هم صادق و وفادار باقی بمانند. هر کدام پای مقبره­ی پنج «آنا»[15] نذر کرده بودند. سکه­ها را داخل کیسه­ی پارچه­ای کوچکی ریخته، سر آن را گره زده، سپس آن­ها را از شاخه­ی درخت آلو آویزان کرده بودند.

زمان­خان سر قبر پیر از درشکه پیاده شد و با احترام سرش را هنگام دعا پایین انداخت. بعد از پایان دعا، دست­هایش را روی صورتش کشید و به اطراف نگاه کرد. فانوسی با شعله­ی ضعیف روی طاقچه روشن بود و پرتوهای کم سویش روی صورت دختری افتاده بود که زانو زده بود و دعا می­کرد. نیمی از صورتش را پارچه­ی سیاهی پوشانده بود. زمان­خان  یکه خورد. او لنگ­لنگان به طرف دختر به راه افتاد و صدا زد: «زنا»! دختر سراسیمه از جایش برخاست و با تعجب به زمان نگاه کرد. زمان وقتی به اشتباه خود پی برد، گفت: «مرا ببخشید خواهر! فکر کردم شما «زنا»ی من هستید.»

دختر چیزی نگفت. زمان، عصا به دست، سوار درشکه شد. درشکه به راه افتاد و دختر از نو زانو زد تا دعای خود را تمام کند.

بعد از پیمودن صد یارد دیگر ، درشکه بالاخره ایستاد. زمان به خانه رسیده بود. دود از خانه بلند بود و بوی گوشت پخته به مشام می­رسید. او صدای ریز خنده­ی کودکان را که با صداهای بم و مردانه درهم آمیخته بود، می­شنید و گه گاه در میان آن هیاهو، صدای خنده­ی نرم و ملایم زنانه­ای به گوش می­رسید. علاوه بر تمام این سر و صداها ، صدای گرامافون بود که آهنگ « مهی یا » را می­نواخت اهل خانه به نظر خیلی خوش­حال و راحت بودند . با این­که آن­ها را از آمدنش با خبر نکرده بود. اما آرزو داشت در مقابل خانه صف می­کشیدند و در سکوت به او خوشامد می­گفتند. او به خاطر آن­ها وارد ارتش شده بود، حتی یک پای خود را به خاطر آن­ها قربانی کرده بود. او شمع جوانی­اش را در مقابل توپ تانک­ها و تگرگ گلوله­ها سوزانده بود و این­جا، بی­توجه به عدم حضورش، موج خنده خانه را فرا گرفته بود. گرامافون تمام وقت می­خواند و زندگی به روال همیشه­ی خود در جریان بود. چون همه می­دانستند که دیگر جنگی در کار نیست. گویی زمان­خان هرگز وارد ارتش نشده و پایش قطع نشده بود. در روستای خودش احساس غربت کرد.

تابی به سبیل­هایش داد و از درشکه­چی خواست برود و « معراج الدین »  را از خانه نزدش بیاورد.

- بهش بگو زمان این­جاست.

در یک چشم به هم زدن اعضای خانه دورش را گرفتند. کیسه خواب و چمدان او را برداشتند و بردند داخل. حتی خودش را هم بلند کردند و بردند. او با احترام مقابل پدرش تعظیم کرد ، مادرش گریه­کنان او را در آغوش کشید و برادر کوچک­ترش که خیلی خاطرش را می­خواست و حالا یک جوان بالغ شده بود به او سلام کرد. او خواهر­های کوچک­ترش را به دوش گرفت و دست نوازش بر سرشان کشید. سپس روی تخت نشست و با خوش­حالی شروع به حرف زدن کرد. اما قلباً شاد نبود و احساس می­کرد که صدایش تو خالی و ضعیف در می­آید.

پدرش با صدای لرزانی از معراج خواست برود و عمو حشمت را به خانه بیاورد. سپس به اهالی روستا بگوید که پسرش با افتخار و سر بلند از جنگ برگشته است. مادرش با دیدن پای قطع شده­ی پسرش شروع  به گریستن کرد.

- چرا در نامه ننوشتی که پایت قطع شده است؟!

او مادرش را دلداری داد و گفت: «مادر ! چه فرقی می­کرد. من حالا یک پای دیگه دارم­. یک پای مصنوعی که می­تونم باهاش راه برم.» برخاست و چند قدم راه رفت و دوباره روی تخت نشست. برادر بزرگ­ترش گفت: «من یک خروس سَر می­بُرم .» و در حالی که سرش را می­خارید در حیاط غیبش زد. برادر کوچک­ترش با دقت به مدال­ها نگاه می­کرد. او به خود جرئت داد و با اشتیاق فراوان پرسید: «در کدام عملیات این­ها را گرفته­ای؟»

- در آفریقا. در مرکز فرماندهی «کارن». کارن مقر اصلی بود. حتی هنگ­های سفیدپوستان هم عقب نشینی کرده بودند. از این رو به گردان ما دستور دادند پیش­روی کنیم. این ما بودیم؛ جوانان هنگ دهم «پنجاب» که در نبرد کارن پیروز شدیم . جنگ سختی بود. از من و شهباز درخواست کردند دویست یارد بالاتر برویم و صدای مسلسل­هایی را که در یک ردیف پی در پی آتش می­کردند، با نارنجک دستی خاموش کنیم. ما پایین تپه بودیم و مسلسل­ها درست بالای سر ما بودند. دشمن با آتش مسلسل­ها، بدن سربازهای ما را مثل آبکش سوراخ سوراخ کرده بود. من در پناه بوته­ها سینه خیز جلو رفتم. وجب به وجب پیش می­رفتم. تا این­که بالاخره با یک یورش دیوانه­وار منطقه­ی تحت محاصره را از دست دشمن آزاد کردم.

- و این ... .

در این­جا برادر زمان کمی درنگ کرد و سپس گفت: «این پا را در این جنگ از دست دادی؟» زمان­خان تابی به سبیلش داد و گفت: «نه! این پا در جبهه­ی ایتالیا قطع شد. فرمانده دستور نبرد تن به تن داده بود. با آلمانی­ها می­جنگیدیم. این پا ...» و باز خندید و ادامه داد: «چیزی نمانده بود کشته بشم اما خدا خیلی رحم کرد.»

زمان­خان ناگهان سکوت کرد. مردم روستا به دیدنش می­آمدند. او با ادب و فروتنی ابتدا با روستاییان و سپس با عمو «حشمت» احوال­پرسی کرد. در یک آن تمام حاضران با دیدن پای معلول زمان غرق ماتم و اندوه شدند. همگی سعی داشتند اشک­های­شان را پشت لبخندهای­شان پنهان کنند. آن­ها به آرامی دست نوازش برسر زمان می­کشیدند اما زمان در تمام این مدت وانمود می­کرد خوش­حال است مثل این­که از اول یک پا نداشت.

او هنگامی که با ذوق و حرارت از تجارب جنگی­اش برای مردم ده می­گفت، سعی می­کرد با پیش کشیدن موضوعات دیگر، ذهن آن­ها را از پای خود منحرف کند، اما شنونده­های حاضر در مجلس نمی­توانستند چشم از پایش بردارند. بدتر از همه مادرش بود که با دیدن هر تازه واردی گریه سر می­داد و داستان پای از دست رفته­ی پسرش را نزد همه بازگو می­کرد. تمام اهالی روستا به دیدنش می­آمدند. مردها، زن­ها، بچه­ها. حتی آن دسته از بچه­هایی که بعد از رفتن زمان به سربازی به دنیا آمده بودند. یکی از این بچه­ها، پسری بود که زنا در آغوش گرفته بود. او به دیدن زمان آمده بود.

با ورود زنا صدای «هیس» بر فضای اتاق حاکم شد. خواهر زمان ناگهان صدای گرامافون را خاموش کرد. همه­ی نفس­ها در سینه حبس شده بود. زمان آهی کشید. مادرش با دیدن زنا با دستپاچگی گفت: «زنا با « خِر» ازدواج کرده است. این کودک فرزندشان است. پسرم به او تبریک و خوشامد بگو. خِر... زمان بچه را از زنا گرفت و شروع به نوازشش کرد. سپس از زنا پرسید: «حالت چطوره؟»

زنا با چشم­های سر به­ زیر بی­حرکت ایستاده بود، سپس صحبت­ها از سر گرفته شد ؛ گرامافون دوباره نواختن را از سر گرفت و زنا با کودکی که در بغل گرفته بود به جمع زنان خانه پیوست. زمان دوباره خود را با مهمانانش سرگرم کرد و با شوخی­های خود سر به ­سرشان گذاشت. بالاخره، مهمانان یک­ به ­یک  اتاق را ترک کردند.

زمان به اتفاق اعضای خانواده­اش سرسفره­ی شام، با تعریف ماجراهای دوستان زمان جنگ، به شام آن شب حال و هوای دیگری داد. وقتی شام تمام شد، فانوس بزرگ بادی خاموش شد. همه رفتند که بخوابند. زیر نور ضعیف چراغی که در اتاق روشن مانده بود، او هم­چنان بیدار بود؛ دراز کشیده بود و تیرهای سقف را می شمرد. مادرش با دست­های لرزان جامه­دان خود را باز کرد و با عکسی در دست به طرف زمان آمد. عکس، قدیمی بود و قبل از رفتن او به سربازی گرفته شده بود. عکس زمان بود . مصمم ، چهار شانه ، با سینه­ای گشاده و سبیل­هایی صاف و مرتب. اما هردو پایش هم در این عکس دیده می­شد. مادرش آه کشید. زمان تا چند لحظه هم­چنان به تصویر خیره شده بود. مخصوصاً به پایی که حالا دیگر نداشت. عکس را به مادرش برگردانید و گفت: «برو بخواب مادر! من چیزیم نیست. همان طور که می­بینی کاملاً سرحالم.» مادرش با گریه از اتاق بیرون رفت و او دوباره شروع به شمردن تیرها کرد.

خوابش نمی­برد، برای همین  برخاست و سازش را از طاقچه برداشت. با برداشتن چوب­دستی­اش به مادرش فهماند می­خواهد کنار رودخانه برود . وقتی لب رودخانه سازش را به صدا درآورد، هوا پر از انعکاس اصواتی بود که در روز از بین رفته بود. افکار پریشان و خیالات تیره و تار، قلب خالی­اش را پر کردند. تصاویر گذشته در ذهنش جان گرفتند و خاطرات گذشته در دلش زنده شدند ... اولین آشنایی و دیدارش با زنا، اولین باری که با هم به بازار جلیوم رفتند. صدای ساز، تیز و تیزتر می­شد و مثل سرنیزه­ای سینه را می­شکافت و در دل فرو می­رفت. و با خراش دادن قلب خاطراتش، به تدریج رو به خاموشی می­گذاشت. نی­ها در نسیم در گوش هم نجوا می­کردند و گه­گاه تکه­های ریز و درشت سنگ ، ماسه و شن توی رودخانه می­افتادند. زمان مدتی طولانی همان جا نشسته بود و سنگ­ریزه­ها و شن­ها را به رودخانه پرت می­کرد. در این هنگام، صدای پایی شنید و سایه­ای از پشت سرش روی زمین افتاد . از جایش برخاست و با تکیه به عصایش دور خود چرخید. زنا روبه­رویش ایستاده بود.

- من در حق تو ستم کردم!

زمان در سکوت او را نگاه کرد. اما مثل این بود که چیز وحشت­ناکی در مغزش منفجر شد و مثل غرش توپ­ها همه چیز را در هم ریخت.

زمان هنوز هم ساکت بود. او می­توانست لرزش کلماتی را که از دهان زنا خارج می­شد و با ناله­ی نی­های رقصان در برابر نسیم در آویخته بود، حس کند. زنا گفت:

- هیچ کس نمی­داند ما این جا هستیم. مرا بگیر و خفه کن و جسدم را توی رودخانه بینداز، اما فقط لطفاً، لطفاً یه چیزی بگو. سکوت تو غیر قابل تحمل است.

زمان سرش را بلند کرد. لبخند کم رنگی روی صورتش دیده می­شد. او با ملایمت گفت:

- خواهر ! بگذار تو را در خانه­ات ببینم. فرزند و شوهرت حتماً منتظرت هستند .

وقتی زمان از خانه­ی زنا برمی­گشت ، چراغ طاقچه­ی مقبره هنوز روشن بود. دختری از کوهستان در مقابل مقبره زانو زده بود و دست­هایش به دعا بلند بود. در آن تاریکی فراگیر، شعله­ی کم سوی فانوس روی چشم­های بسته­اش افتاده بود و نور ملایمی به صورتش می­تابید.

زمان بی صدا کنار او روی زمین نشست و دست­هایش را به حالت دعا بلند کرد. اما هیچ دعایی بر زبانش نیامد­. روحش بی صدا بود و قلبش خالی از کلمات. تنها چند قطره اشک روی گونه­هایش غلتید و از آن­جا روی شن­ها افتاد.       

کریشان چاندار

«کریشان چاندار » (1977-1913) رمان­نویس مشهور هندی، نویسنده­ی داستان­های کوتاه و کارگردان سینما است. آثارش به هر دو زبان اردو (زبان رسمی پاکستان) و هندو (زبان رسمی شمال هندوستان) نوشته شده است. هم­چنین داستان­هایش به زبان انگلیسی و بسیاری از زبان­های اروپایی، خاورمیانه و آسیایی ترجمه شده است.

چاندار در شهر «لاهور» پاکستان به دنیا آمد. اما دوران کودکی خود را در ایالت « کشمیر» در شمال هندوستان گذراند. پدرش آن­جا به حرفه­ی طبابت مشغول بود. او وارد دانش­گاه «پنجاب» شد و مدارک تحصیلی خود را در دو رشته­ی زبان انگلیسی و حقوق دریافت کرد. چاندار قسمت اعظم عمر خود را در «بمبئی» گذراند.

او بیش از سیصد داستان کوتاه، چندین رمان و نمایش­نامه­ی تک­پرده­ای نوشته است و در شمار یکی از چهره­های برجسته­ی ادبی در پیش­برد حرکت­های نوگرایانه در ادبیات مدرنیزم هندوستان است. داستان­هایش علاقه­ی او را به آثار «رابین درانات تاگور»، «آنتوان چخوف»، «زیگموند فروید» و «ارنست همینگوی» نشان می­دهد.

در داستانی که ­خواندید، قهرمان داستان یک سرباز هندی است. اما او  سربازی است که نمادی از همه­ی سربازان جهان است. در این داستان چاندار تنها چند ساعت از زندگی مرد جوانی را به تصویر کشیده است. اما در حالی که داستان در زمان حال اتفاق می­افتد، نویسنده دو دریچه­ی دیگر را به روی خواننده­اش می­گشاید­؛ یکی با منظری از گذشته و دیگری با چشم اندازی به آینده.

 

 



[1] .جنگ جهانی دوم.

[2] . Chaklala.

[3] .jhelum.

[4] .Acacia.

[5] .Nisar.

[6] .Nisardad khah.

[7] .Bhatta.

[8] . karamdad.

[9] .koh muree.

[10] .gatalian.

[11] .Bengali.

[12] .BUNg.

[13] .Banyan.

[14] پیر همان استاد و مرشد است.

[15] .Anna واحد پول هند و پاکستان، معادل 61/1 روپیه.