نویسنده

در پهنه­ی عظیم روشنی­ات، پیامی پنهان بود که مرا به سپیدی باور رساند

من فراسوی ایمان را در روشنی تو دیدم

نگهبان نور شدم

آن زمان که روی موج پر­تلاطمی از پریشانی و طنازی در نوسان بودم

آن زمان که در برهوت بی­ایمانی، سردرگم

انسانیتم را از لابه­لای خارها و بوته­های سرگشتگی، بیدار کردی

وقتی که لباس چرکین وسوسه را برتن کرده،

بر سیاهی غروب نجابت، دل باخته بودم

صدای شکستن باورهایم را،

زیر چکمه­ی بیگانگان، در کوچه­های تیره­بختی می­شنیدم

من در اسارت حادثه­های شوم شیطانی بودم

به یک­باره حریق جانم خاموش شد، به باران ایمان

و وجودم برای تو خالص شد

ای روح زیبای من! مرا بساز و با خود همراه ساز

چرا که من در آسمان تو ستاره­ی معصومیت باشکوه خود را یافتم

منی که پر از ترنم آیه­های ایمانم