آهسته آمد به بالا، دستی که دریاترین بود

تصویر نابی که دیدند، مردم ز دریا، همین بود

چرخاند و خالی شد از آب، جایی که باید بنوشد

سهم ابوفاضل از عشق، جای تعجب، یقین بود

*

گفتم که در مدّ دریا، تصویر ماهی نشسته است

ماهی که آن شب نگاهش، غمگین و سرد و حزین بود

گفتم که تصویر او را، دریا به دریا کشیدند

گفتم که تقدیر او را، شمشیرها در کمین بود

عشق است و گاهی تغیّر، باید که از خود جدا شد

دیدی که بی‌دست افتاد! مردی که عاشق‌ترین بود