نویسنده

گفتم: بیا و بجوش و پر از عشق و درد باش

با سردی زمانه‌ی دون در نبرد باش

من شعله‌ام تو آب، تو را گرم می‌کنم

هم‌پای بی‌قراری من رهنورد باش

نه سرکه و نه خمر، نه مانند زید و عمرو

خود را بیاب و گوهر نایاب فرد باش

مادینه و نرینه، نه حوّا نه آدم‌اند

بلقیس باش و آسیه، زن باش و مرد باش!

من آفتاب روشنم و دوست ابر پاک

ای زندگی! چو نرگس و گل سرخ و زرد باش!

گفتی: «خموش باش که بی‌جوش خوش‌ترم

چون شعله‌ی حریق برو هرزه‌گرد باش

بازیچه‌ی زمانه شدی تا به من رسی

اکنون تو نیز مهره‎‌ی این کهنه درد باش!»

من شعله‌ام؛ تو آبی و سرریز می‌شوی

من می‌روم، بمان، پس از این فرد و سرد باش!