نوع مقاله : پسغام زن

10.22081/mow.2018.66217

مصائب یک دوشیزه5

ستاره سهیلی

بالاخره شاه­داماد وارد شد. همان­طور که راضیه گفته بود، خ. خوانی از سر و رویش می­بارید. موهایش با دقتی وسواس­گونه به یک طرف سرش چسبانده شده بود. لُپ­هایش لابد از خجالت، گُل انداخته و لبخندی به نشانه­ی ادب روی صورتش پهن شده بود. فریم عینکش گِرد بود: هری پاترطور؛ با شیشه­هایی به قطر دو بندِ انگشت. راستش چهره­اش دل‌نشین بود و یک‌جور معصومیت و مظلومیت خاص در نگاهش موج می­زد. تنها چیز غیرعادی، ردیف خودکارهای توی جیبش بود؛ سبز، سیاه، قرمز و آبی. معمولاً جیبِ کوچکِ سمتِ چپِ کتِ آقای داماد، جای گل یا دستمال است؛ ولی جیب ایشان جاقلمی بود. او، یا به بودن این همه خودکار عادت داشت یا واقعاً لازم‌شان داشت. خوب که زیرچشمی هم‌دیگر را برانداز کردیم، داماد چایش را هورت کشید و مادرش خواست که دو گل نوشکفته، به اتاق بروند و کمی با هم آشنا شوند. مامان نیم‌نگاهی به من انداخت و من هم لبخند زدم. هورتِ او و لبخندِ من، رمز تأیید اولیه بود. پله­ها را طی کردیم و به اتاق بنده رسیدیم. آقای داماد، یک‌راست رفت و پشت میزتحریر من نشست. کلی تعارف کردم که آن‌جا بد است و تشریف بیاورید روی صندلی یا فوقش روی تخت بنشینید که نرم­تر و راحت­تر است؛ ولی او آن­جا راحت بود؛ شاید از سرِ عادت. راضیه گفته بود که مثل خودم درس‌خوان است. داشتم خود را جمع‌وجور می­کردم که دیدم خودکارها یکی‌یکی روی میز ردیف شدند و کاغذی هم از جیب داخلی کت بیرون آمد. سعی کردم تعجبم را بپوشانم. حدس زدم که سؤالات مد نظرش را روی آن برگه نوشته و می­خواهد جواب­های مرا هم بنویسد؛ معقول­ترین حالتِ ممکن.

باز هم لبخند زدم و درخواست کردم که اول، ایشان صحبت کنند. همیشه همین­طورم و وقتی استرس دارم، نمی‌توانم صحبت کنم. باید چنددقیقه­ای بگذرد تا ذهنم آرام شود و فکرم سروسامان بگیرد. باز هم لبخند زد و گفت: «راضیه‌خانم که اطلاعات اولیه­ رو گفتن. اجازه بدید بریم سرِ اصلِ مطلب.» چه خوب. حوصله­ی مقدمه­چینی و حرف­های کلیشه­ای را نداشتم. اصلِ مطلب، یعنی مسائل مهم و حیاتی؛ چیزهای اصولی که باید دو طرف درباره­شان تفاهم داشته باشند؛ وگرنه زندگیِ مشترک می­رود روی هوا. خودکار قرمز را از روی میز برداشت و گفت: «شما فوق‌لیسانس دارید؟» گفتم: «بله». با خودکار قرمز علامت زد. یاد کنکور افتادم. پرسید: «کِی دفاع کردید؟» تاریخش را گفتم و او با خودکار آبی نوشت. موضوع پایان‌نامه و مقالات، اسم استاد راهنما و مشاور، نمره­ی پایان‌نامه، تعداد مقالات و خیلی چیزهای علمی دیگر را پرسید و با خودکارهای رنگارنگ روی برگه نوشت. بعد هم شیوه­ی نگارش پروپوزال را پرسید و نکات مهم در نگارش پایان‌نامه را. این­ها را هم نوشت؛ جزءبه‌جزء و موبه‌مو. روسری­ام خیسِ عرق شده بود. فضا بیشتر به مصاحبه­ی علمی می‌خورد تا مراسم خواستگاری. جزوه­اش را که کامل کرد، یک‌بار نوشته­هایش را مرور نمود و وقتی خیالش راحت شد چیزی از قلم نیفتاده، گفت: «ممنونم. جلسه­ی خیلی مفیدی بود. خیلی چیز یاد گرفتم. من معتقدم که آدم باید از تمام فرصت­های زندگی برای یادگرفتن استفاده کنه.» استرس و عصبانیت دست به دست هم داده بودند و موهایم را می‌کشیدند. عرق از پشت گردنم شُرّه می­کرد تا وسط کمرم. کف دست­هایم داشت می­سوخت. باز هم لبخند زدم و گفتم: «ببخشید. اصلِ مطلب این­ها بود؟ فکر نمی­کنید صحبت­های مهم­تری برای شروع زندگی مشترک وجود داشته باشه؟» خودکارها را گذاشت توی جیبش، برگه را تا زد و گفت: «وقت برای اون حرفا زیاده. مگه راضیه‌خانم بهتون نگفتن که من تصمیم دارم تا گرفتن فوق‌لیسانس، نامزد باشیم؟ البته اگه شما موافق باشید، می­تونیم تا گرفتن دکتریم هم صبر کنیم و بعد، با خیال راحت بریم سرِ خونه‌وزندگی‌مون.» تفکر اشتباهش، برافروخته­ترم کرد و اطمینانش از جواب مثبت من، آتشم زد. حتی یک کلمه هم درباره­ی خودمان حرف نزده بودیم و او از نامزدبودن و عروسی‌کردن‌مان حرف می­زد.