نوع مقاله : پسغام زن

10.22081/mow.2019.66422

ستاره سهیلی

  ظهر که از سرِ کار برگشتم، دیدم مامان پای تلفن نشسته و دست­ها را دورِ سرش حلقه کرده است. قلبم توده­ی داغی شد و تویِ دهانم آمد. زبانم به سؤال نمی­چرخید. از پرسیدن می­ترسیدم و از شنیدنِ جواب، بیشتر. مامان که تحیرم را دید، سرش را بلند کرد و خندید. حالا نخند کِی بخند. واکنش هیستریک مامان، خندیدن است. مثل چند سال پیش که رفته بودیم شمال، قایق‌مان وسطِ دریا بود، طوفان شد و داشتیم غرق می­شدیم. ما گریه می­کردیم و مامان غش‌غش می­خندید و بقیه را عصبانی­تر می­کرد.

 خنده­هایش که تمام شد، شروع کرد به تعریف ماجرا. گفت که چند دقیقه پیش، خانمی برای امر خیر تماس گرفته و یک دلِ سیر از دستش خندیده. آن خانم، اطلاعات اولیه را که داده و گرفته، چندبار تأکید کرده که وضع مالیِ خود و پسرشان خیلی خوب است و توپ تکان‌شان نمی­دهد. بعد هم متراژ خانه، باغ و ویلای‌شان را گفته و بدون ­این‌که مامان بپرسد، ادامه داده که داماد خانه، ماشین و شرکتِ تجاری دارد. مامان شاید به نشانه­ی رضایت، سکوت کرده و مادرِ پسر، درباره­ی اصل و نَسب‌شان توضیح داده و شجره­نامه­ی خاندان‌شان را مرور کرده است. بعد هم گفته که خیال‌تان بابت خوشبختیِ دخترتان راحت باشد. خودش که هیچ، نوه و نتیجه­های‌شان هم راحت و بی­دردسر زندگی می­کنند. خیالِ مامان داشته راحت می­شده که با سؤال عجیبی مواجه می‌شود؛ عجیب­تر از رنگِ چشم، وزن و سایزِ کمرِ دختر. زن، صدایش را صاف کرده و خیلی محکم پرسیده: «راستی، یه سؤالِ خیلی مهم یادم رفت. ببخشید شما مُرده­هاتون رو کجا خاک می­کنید؟» حتی نگفته که اموات‌تان را کجا دفن می­کنید یا آرامگاهِ اموات‌تان کجاست. مامان، دست کشیده بود روی سرش که شاخ­های از تعجب­برآمده­اش را لمس کند یا دودهای برخاسته از مغزش را بپراکند یا مثل ای­کی­یوسان، چند ضربه به سرش بزند تا سؤال را آنالیز و پاسخ معقولی پیدا کند. آخر، خواستگاری و ازدواج را چه به قبرستان و اموات؟ مامان برای اولین‌بار از موضعِ انفعالیِ ناشی از میزبان‌بودن، پایین آمده و جواب داده: «ببخشید خانم، سؤال قحطه؟ زنده­ها مُردن که آمارِ مُرده­ها رو می­گیرید؟» و با لحن طلب­کارانه­ای مواجه شده که: «وا! خیلی عجیبه خانمِ محترم. چطور مُرده­ها مهم نیستن؟ اموات، شناسنامه­ی ما هستن. مثلاً پدربزرگِ من حاج‌فلانی بوده و پدربزرگِ شوهرم آمیرزابهمانی. الآن هم قبرِ جفت‌شون فلان‌جاست. اصلاً اون‌جا بقعه­ی خانوادگی داریم. سالِ فلان که پدرشوهرم مُرد، هر قطعه قبر، فلان‌میلیون بود. الآن که میلیارد تومن می­ارزه. یه قبرِ سه‌طبقه به‌نامِ خودمه و یکی به اسمِ شوهرم.»

زن هنوز مشغول نبشِ قبرِ اموات بوده که مامان گفته: «خدا بیامرزدتون»؛ و تلفن را قطع کرده.