نوع مقاله : کیمیا

10.22081/mow.2020.71502

چکیده تصویری

در هوای تو نفس می کشیم

کیمیا

در هوای تو نفس می کشیم 

دریا چوبین

مجموعه داستانک هایی با حس و حال مادرانه

پهلو شکسته

گاهی که پیش از پایان وقت کلاس، درس و تمرین تمام می شود، دانش آموزان را آزاد می گذارم که استراحت کنند و با هم گپ بزنند.

در یکی از این زمان های استراحت بود که متوجه شدم یکی از بچه ها موقع صحبت در به یادآوردن نام امام چهارم به مشکل برخورده و سعی می کند با توضیح زندگی و خصوصیات امام، از دوستش کمک بگیرد. اولین نشانی که داد، «امام بیمار» بود. جا خوردم. نه امام چهارم، نه صاحب صحیفه، نه سجده های طولانی؛ بلکه بیمار.

خواستم امتحانی بکنم. رو به کل بچه ها گفتم: «یک مسابقه داریم. نام هر امامی را که بُردم، اولین توصیف یا لقبی که برای ایشان به ذهنتان رسید بگویید.» و چه نتیجه ی ناخوشایندی گرفتم از این امتحان. گفتم امام علی(ع)، شنیدم: «فرق شکافته». گفتم امام حسن(ع)، شنیدم «جگر پاره از زهر».

-اباعبدا...؟ «تشنه لب.»

و وای از «پهلوشکسته» که بعد از نام زهرا(س) شنیدم.

چه بد معرّفانی بوده ایم خوبترین های عالم را.

بی شک اطلاع از مصائب بزرگانمان حق است و روشنگر؛ اما این که تشنگی، بارزترین ویژگی باشد که فرزندان ما از امام شجاع خود در ذهن دارند، و وفادارترین یارش را با «دست قلم شده» به ذهن بسپارند، بی تردید نشان دهنده ی ناموفق بودن ماست در آشناکردن آنها با الگوهای دینمان.

به خاطر دارم در ابتدای نوجوانی، شبی از شبهای محرّم که از مراسم عزای اباعبدا...باز می گشتیم، من، مست از آنچه در آن مجلس شنیده و خوانده بودم، نوجوانانه و خام خروشیدم که: «چرا حضرت زینب را بانوی اول اسلام نمی خوانند؟ او که این قدر سختی کشیده برای اسلام؟» و بنا کردم شمردن مصائب حضرت از داغ مادر و پدر و برادران و...

پدربزرگ دانایم بادقت و در سکوت حرفهایم راشنید و تنها یک جمله پاسخ داد: «مادری که چنین دختری تربیت کرد، زهرا(س) بود.»

بعد از سالها، هنوز مبهوت این پاسخم که هم مفهوم ارزش ها را معلومم ساخت و هم جایگاه مادری را.

 

آیه‌ی مأنوس

دستش که توی هوا بلاتکلیف می‌مانَد و خیره به یکی ­مان می گوید: «اممممم...» می فهمیم اسممان را یادش نمی آید.

خرمایی، آردی که از ده برایش می آورند و می خواهد تقسیم کند، می بینیم که گاهی فراموش می کند تعداد بچه ها و نوه هایش را. گاهی هم روزهای عید که همه دور سفره نشسته ایم، سراغ از پسری، نوه ای می گیرد که هرگز نبوده.

یک چیزهایی اما آن قدر برایش طبیعی و بدیهی اند که فراموش نمی شوند؛ مثل بسم الله اول کارهایش.

مهم نیست بخواهد قرصش را بخورد، گیس حنابسته اش را باز کند یا به گلدانهایش آب بدهد؛ بسم اللهش به گوش می رسد و سین محکم­ش پرتم می کند به سالهای کودکی و جر و بحث­ های تمام نشدنی سرسفره با برادرم که اصرار می کرد:«بسم الله نگفتی» و من، که می خواستم انکار کنم و همان موقع هم عرضه ی دروغ گفتن نداشتم و صدای لرزانم مرا لو می داد.

با بغض از مادربزرگ می پرسیدم: «گشنه م بود؛ یادم رفت. می شه الان بگم» و لبخندش آرامم می کرد: «هروقت بگی قبوله»

دستم را پیاله می کردم دم دهانم و توی مشتم بسم الله می گفتم، مشتم را می­ بستم و پرتش میکردم پشت سرم: «برو اول غذام.»

بعد از این که یک بار مادربزرگ این حرکتم را دید، بلند و باهم بسم الله گفتن اول غذا را در خانه رسم کرد.

 

روز واقعه

جاده خلوت بود و تا کیلومترها ماشین دیگری دیده نمی شد. برق تند آفتاب روی آسفالت چشم را می زد.

خم شدم از کیف جلوی پایم عینک آفتابیم را درآورم که شوهرم با یک ترمز شدید ماشین را نگه داشت.

سرم را بالا آوردم ببینم چه خبر است که با هیجان به جاده اشاره کرد و گفت: «نگاه کن.»

یک کمنزیل ماده، هراسان عرض جاده را طی می کرد و شش جوجه ی کوچکش هم جیک جیک کنان پشت سر او می دویدند.

کمنزیل مادر، پرپری زد و روی یکی از بلوک های سیمانی لب جاده پرید و ایستاد تا جوجه ها هم به او برسند. اما ارتفاع بلوک برای جوجه ها زیاد بود و فقط توانستند پای دیواره اش بایستند و جیک جیک کنند.

پرنده ی مادر کمی ایستاد، پا به پا شد، دور خودش چرخید، گردنش را به سمت جوجه ها خم کرد، و بعد، ترسیده از صدای موتور اتومبیل، از سمت دیگر بلوک پایین پرید و درمیان بوته های پشت آن گم شد.

گفتم: «عجب! جوجه هایش را رها کرد.» شوهرم جواب داد: «خیلی ترسیده بود.» حس کردم قلبم از حرکت ایستاد.

پس هستند هراس هایی این چنین عظیم....